اسپارتاكوس ( مبارزه با برده داري )

 

قیام اسپارتاکوس

 آغاز قیام

قیام اسپارتاکوس در سال ۷۳ پیش از میلاد آغاز شد. اسپارتاکوس از اهالی شمال دریای اژه و از مردم تراسی بود. وی در جنگی اسیر ارتش روم شد و سپس به جمع گلادیاتورها پیوست...

ادامه نوشته

همه چیز در رابطه با رشته علوم اقتصادی

 

همه چیز در رابطه با رشته علوم اقتصادی

 

بررسي علم اقتصاد از جنبه هاي نظري و كاربردي علم اقتصاد، اهداف و معيارهاي علمي بيش از شش دهه از آغاز آموزش رسمي علم اقتصاد در دانشگاههاي كشور مي گذرد، طي اين مدت هزاران نفر در نظام آموزشي و پژوهشي و انتشار يافته هاي اين رشته علمي مشغول به كار بوده اند و حجم بسيار بالايي از منابع انسانی و فيزيكي جامعه در اين نظام به كار گرفته شده است.

ادامه نوشته

علوم ماورا

بااجازه مافوقترين نيروي قدرت و عظمت

يك محيط سعادت درخشنده وحدت نوين جهاني

 آشنايي به" علوم ماوراء"

آنانكه بصير و با صفا گرديدند                      ورزنده به علم ماوراء گرديدند

آگاه شده زقهر و زشت و زيبا                     رخشنده از انوار خدا گرديدند

ادامه نوشته

          وصیت نامه کوروش کبیر

 

 

وصیت نامه کوروش کبیر

 

 

از کژی و ناروایی بترسید .

اگر اعمال شما پاک و منطبق بر عدالت بود ، قدرت شما رونق خواهد یافت .

 ولی اگر ظلم و ستم روا دارید و در اجرای عدالت تماسح ورزید ،

 دیری نمی انجامد که ارزش شما در نظر دیگران از بین خواهد رفت و خوار و ذلیل و زبون خواهید شد .

من عمر خود را در یاری به مردم سپری کردم . نیکی به دیگران در من خوشدلی و آسایش فراهم می ساخت

و از همه ی شادی های عالم برایم لذت بخش تر بود . به نام خداوند و نیاکان در گذشته ی ما 

 ای فرزندان اگر  می خواهید مرا شاد کنید نسبت به یکدیگر آزرم بدارید .

چه افنخاری برای انسان بالاتر از اینکه بدنش در خاکی مثل ایران دفن شود .

 

 

 

ادامه نوشته

فیلسوف بزرگ ایرانی شهاب الدین سهروردی

یحیی ابن حبش بن امیرک،

 ملقب به شهاب‌الدین و شیخ اشراق و شیخ مقتول،

(۵۴۹، ۵۷۸ ه.ق.) فیلسوف نامدار ایرانی بوده‌است

آنچه در این باره میخوانید :

 

ادامه نوشته

   ایران همیشه جاویدان

 

سلام بچه ها چطورین ؟

گفتم من این همه مطلب برداشتم تحقیق کردم از همه چی غیر از وطنم

خب اینم وطنم تقریبا از اول پیدایش ایران نوشتم

خب این شما اینم ایران ما

امیدوام خوشتون بیاد

بای بای

 

منبع تحقیق:

 

 http://teletext.irib.ir

 

ادامه نوشته

اینم مطلب واسه ان ال پی

 

سلام امروز در رابطه با ان ال پی صحبت میکنیم

یکی از دوستان میخواست منم گفتم به چشم میزارم براتون

خب راستش خودمم نمی دونستم خوندم خیلی جالب بود پیشنهاد میکنم که شما هم بخونیدش

خب عزیزا این شما اینم ان ال پی

این مطلب رو از سایت http://nlp.parsiblog.com گرفتم

امیدوارم خوشتون بیاد

فعلان

 

ادامه نوشته

_-+ سازمان ملل متحد +-_

 

 

 

سازمان ملل متحد

 

 

سازمان ملل متحد (که در فارسی گاهی به طور خلاصه سازمان ملل نامیده می‌شود) سازمانی بین‌المللی است که در ۱۹۴۵ میلادی تأسیس و جایگزین جامعه ملل شده‌است. این سازمان توسط ۵۱ کشور تأسیس شد و در سال ۲۰۰۶ میلادی، ۱۹۲ کشور عضو داشته‌است.

 اعضای آن تقریباً شامل همه کشورهای مستقلی می‌شود که از نظر بین‌المللی به رسمیت شناخته شده‌اند.

 

ادامه نوشته

_- ارشمیدس -_

 

 

img/daneshnameh_up/6/65/Arashmidos_por.png

ارشمیدس دانشمند و ریاضیدان یونانی در سال 212 قبل از میلاد در شهر سیراکوز یونان چشم به جهان گشود و در جوانی برای آموختن دانش به اسکندریه رفت. بیشتر دوران زندگیش را در زادگاهش گذرانید و با فرمانروای این شهر دوستی نزدیک داشت. در اینجا سخن از معروفترین استحمامی است که یک انسان در تاریخ بشریت انجام داده است. در داستانها چنین آمده است که بیش از 2000 سال پیش در شهر سیراکوز پایتخت ایالت یونانی سیسیل آن زمان ارشمیدس مکانیک دان و ریاضیدان و مشاور دربار پادشاه یمرون یکی از معروفترین کشفهای خود را در خزینه حمام انجام داد.



 

 

ادامه نوشته

تاریخ ایران پیش از اسلام

 

تاریخ ایران پیش از اسلام

 
 

اگر بخواهیم تاریخ ایران پیش از اسلام را بررسی ‌‌کنیم باید از مردمانی که در دوران نوسنگی در فلات ایران زندگی می‌‌کردند نام ببریم. پیش از مهاجرت آریائیان به فلات ایران، اقوامی با تمدن‌های متفاوت در ایران می‌زیستند که آثار زیادی از آنها در نقاط مختلف فلات ایران مانند تمدن جیرفت (در کرمانِ کنونی) و شهر سوخته در سیستان، و تمدن ساکنان تمدن تپه سیلک (در کاشان)، تمدن اورارتو و ماننا (در آذربایجان)، تپه گیان نهاوند و تمدن کاسی‌ها (در لرستان امروز) بجای مانده است. اما تمدن این اقوام کم کم با ورود آریائیان، در فرهنگ و تمدن آنها حل شد. برای بررسی تاریخ ایران پیش از اسلام باید از دیگر تمدنهای باستانی آسیای غربی نیز نام ببریم. شناخت اوضاع و رابطه این مناطق ایران در رابطه با تمدن‌های دیگر نظیر سومر - اکد، کلده - بابل - آشور، و غیره نیز مهم است....

 
 
 
ادامه نوشته

_-(× ژنتیک ×)-_

 

تاریخچه ژنتیک

             

                                                    

علم زیست شناسی ، هرچند به صورت توصیفی از قدیمی‌ترین علومی بوده که بشر به آن توجه داشته است. اما از حدود یک قرن پیش این علم وارد مرحله جدیدی شد که بعدا آن را ژنتیک نامیده‌اند و این امر انقلابی در علم زیست شناسی بوجود آورد. در قرن هجدهم ، عده‌ای از پژوهشگران بر آن شدند که نحوه انتقال صفات ارثی را از نسلی به نسل دیگر بررسی کنند. ولی به دو دلیل مهم که یکی عدم انتخاب صفات مناسب و دیگری نداشتن اطلاعات کافی در زمینه ریاضیات بود، به نتیجه‌ای نرسیدند.

اولین کسی که توانست قوانین حاکم بر انتقال صفات ارثی را شناسایی کند، کشیشی اتریشی به نام گریگور مندل بود که در سال 1865 این قوانین را که حاصل آزمایشاتش روی گیاه
نخود فرنگی بود، ارائه کرد. اما متاسفانه جامعه علمی آن دوران به دیدگاهها و کشفیات او اهمیت چندانی نداد و نتایج کارهای مندل به دست فراموشی سپرده شد. در سال 1900 میلادی کشف مجدد قوانین ارائه شده از سوی مندل ، توسط درویس ، شرماک و کورنز باعث شد که نظریات او مورد توجه و قبول قرار گرفته و مندل به عنوان پدر علم ژنتیک شناخته شود.

ادامه نوشته

(_-^ هندسه . معماری . ادبیات ^-_)

 

 

هندسه چیست ؟
وجود هندسه در ادبیات و معماری چگونه است ؟
آیا خاصیتی که هندسه به فضا می بخشد درادبیات و معماری مشترک است ؟
 

پاسخ به سوال ها را در ادامه مطلب بیابید ...

ادامه نوشته

.:.:.:.:.:.  مسئله هسته ای و هدف اصلي چني از سفر به منطقه  .:.:.:.:.:.

 

مسئله هسته ای و هدف اصلي چني از سفر به منطقه

مسئله هسته ای ایران یکی از حادترین مسائلی است که این روزها جهان تجربه می کند. حساسیت قضیه با توجه به تمرکز قدرت در دست گروهی اندک در کاخ سفید که برخورد نظامی با ایران را بهترین راه حل ممکن می دانند بیشتر می شود. پی آمد حمله آمریکا به ایران تا آنجا می تواند پیش رود که به قول نوآم جامسکی (Noam Chomsky) (1) و "به نقل از کورلی بارنت" (Correlli Barnett) مفسر نظامی انگلیسی می تواند به جنگ جهانی سوم منجر گردد...

ادامه نوشته

(_-^ فلسفه ی چهار شنبه سوری ^-_)

 

 

به خشنودی اهورا مزدا


آیا جشن چهار شنبه سوری با دین زرتشتیان ارتباط دارد؟


آتش نه تنها در نزد ایرانیان که از اقوام کهن هستند ،بلکه در میان بیشتر اقوام کهن چه هندواروپایی وچه غیره وجودی مقدس بوده است .در روایت های کهن هندوایرانی آتش (آذر)
فرزند اهورامزدا بوده وهمچنین در نوشته های اوستایی لقب وی پسر اهورا است.عقیده به پاکی وپاک کنندگی آتش چنان بوده است که یکی از آزمایش های اثبات بی گناهی گذر از
میان آتش بوده  که برجسته ترین آن گذر سیاووش از میان آتش است .نام آذر در گاهشماری اوستایی بعد از اهورامزدا وامشاسپندان بلافاصله می آید که نشان از اهمیت وی دارد

 

 


ادامه نوشته

(_-×^ دکتر محمود حسابی ^×-_)

 
 
 

سید محمود حسابی دانشمند و از جمله نخستين فيزيک پيشگان ايرانی دوران معاصر است.

سید محمود حسابی در سال 1281 (ه.ش), از پدر و مادری تفرشی (سيد عباس و گوهرشاد حسابي) در تهران متولد و پس از سپری نمودن چهار سال از دوران کودکی در تهران, به همراه خانواده (پدر, مادر, برادر) عازم شامات شد. در هفت سالگی تحصیلات ابتدایی خود را در بیروت, با تنگدستی و مرارتهای دور از وطن در مدرسه کشیشهای فرانسوی آغاز کرد و همزمان, توسط مادر فداکار, متدین و فاضله خود (خانم گوهرشاد حسابی) , تحت آموزش تعلیمات مذهبی و ادبیات فارسی قرار گرفت. قرآن کریم را حفظ و به آن اعتقادی ژرف داشت. دیوان حافظ را نیز از برداشته و به بوستان و گلستان سعدی, شاهنامه فردوسی, مثنوی مولوی, منشات قائم مقام اشراف کامل داشت.

ادامه نوشته

ّ::./=افسردگی=/.:: ّ

 

 

افسردگی چیست؟

افسردگی شکل های گوناگون دارد. همین طور علت های گوناگون. در هر شکل افسردگی نیز خورده نوع هایی وجود دارد. حتا کسانی که به نظر می رسد به یک نوع مشابه از افسردگی مبتلا هستند نیز ممکن است کمی از هم متفاوت باشند.

افسردگی به یک واژه ی روزمره تبدیل شده است. مردم وقتی می خواهند غمگینی عصر جمعه شان را توصیف کنند می گویند: افسرده بودم. نتیجه این که وقتی شما منظورتان این است که افسرده هستید مردم فکر می کنند در مورد غمگینی حرف می زنید! این برای کسانی که واقعا مبتلا به افسردگی هستند فاجعه باشد.

اما غمگینی با افسردگی فرق دارد.

اول باید چند اصطلاح علمی را در مورد افسردگی یاد بگیرید:

دوره ی افسردگی اساسی: یک دوره ی لا اقل دو هفته ای که با احساس بی علاقه گی شدید در اغلب اوقات روز _  و البته تقریبا هر روز _ همراه باشد. بعلاوه لا اقل باید چهار نشانه ی دیگر از یک لیست طولانی به این نشانه ی کلی اضافه شود: بی خوابی، کاهش معنادار وزن، احساس بی ارزشی، افکار آسیب زدن به خود، مشکل در تصمیم گیری، کاهش اشتها، کاهش میل جنسی و ...

اختلال افسردگی اساسی: اگر این نشانه های توضیح داده شده در بالا را داشته باشید. به کارکرد روزانه تان ضربه بزند و ضمنا شما فاز های شیدایی ( که بر عکس افسردگی ست) را نداشته باشید شما به اختلال افسردگی اساسی مبتلا هستید.

افسرده خویی: از اختلال افسردگی اساسی ملایم تر است. اما هنوز جدی ست. مثل غمگینی عادی نیست. باید لا اقل یک سال این حس را داشته باشید تا مبتلا به افسرده خویی یا دیستایمیا تشخیص داده شوید.

اختلال دو قطبی: قبلا به آن می گفتند: اختلال افسردگی_شیدایی. اختلال دوقطبی به معنای تجربه کردن خلق بسیار بالا(شادمانی) و بسیار غمگین ( افسردگی) در فازهای متناوب است.

 

چند ملاحظه ی مهم در مورد افسردگی:

1) شما خودتان به سختی می توانید افسردگی تان را تشخیص دهید! خلق ما بر روی قضاوت ما تاثیر می گذارد. بنابراین اغلب سخت است خودمان قضاوت کنیم افسرده هستیم یا نه. معمولا این کار را افرادی مثل پزشک عمومی/ روان شناس/ روان پزشک و یا متخصصان اعصاب و روان انجام می دهند.

2) اگر شما افسرده اید بدانید که تنها کسی نیستید که به آن مبتلا شده اید. اگر همین الان روی تمام مردم دنیا تست افسردگی اجرا کنیم بیشتر از 4 درصد از بزرگسالان افسرده هستند( میزان بروز) . ضمنا بیش از 15 درصد از مردم لا اقل یک بار در طول زندگی شان افسردگی را تجربه می کنند( میزان شیوع).

 3) افسردگی نشانه ی ضعف نیست! بسیاری از افراد قابل/ باهوش و فاضل افسرده می شوند! افسردگی هرگز به این معنا نیست که شما شخصیتی ضعیف یا نقصی در منشتان دارید.

***************

باید آگاه باشید که خیلی از افراد تنها با استفاده از این راهنما نمی توانند افسردگی شان را درمان کنند. برای این عده استفاده از داروهای ضد افسردگی، مراجعه به روان شناس شناخت درمانگر و ترجیحا ترکیبی از این دو پیشنهاد می شود.

**************

علت های افسردگی چیستند؟

افراد در اثر دامنه ی وسیعی از علت ها افسرده می شوند. تحقیقات علمی تعدادی از عوامل مرتبط با ایجاد/ شروع و ادامه ی افسردگی را شناسایی کرده اند. نمودار پایین نشان می دهد که پنج عامل اصلی وجود دارند که خود نیز بر هم اثر دارند: موقعیت ها/ فکر ها/ هیجانات/ فیزیولوژی بدن و فعالیت ها. هر یک از این حوزه های مختلف زندگی می تواند در افسردگی نقش بازی کند و افسردگی نیز به نوبه ی خود بر آن ها موثر است. در پست های بعد در مورد این عوامل با جزئیات بیشتر صحبت می کنیم.

_موقعیت ها: فقدان ها/انزوا/تعارض/استرس

-افکار:عادات افکار منفی/ خود انتقادی شدید. غیر منصفانه و غیر واقعی

-هیجانات: دلسردی/ غمگینی/نا امیدی/ کرختی/اضطراب

- فیزیولوزی: تغییر در خواب/ انرژی پایین/ تغییرات در شیمی مغز

فعالیت ها: کناره گیری از اجتماع/ کاهش در میزان فعالیت / کم توجهی به خود

 

۱ - موقعیت ها

معمولا افسردگی در موقعیت های دشوار زندگی بروز می کند. موقعیت هایی که فرد آن را فشار زا یا حتی ویران کننده می داند. اگر تلاش های شما برای مقابله با این موقعیت ها – به وسیله ی اصلاح یا پذیرش موقعیت ها- موفقیت آمیز نبود، شما ممکن است احساس در هم شکستن و نا امیدی کنید. آن هنگام خطر بروز یک دوره ی افسردگی در شما افزایش پیدا می کند. بعضی از موقعیت هایی که میتوانند با افسردگی رابطه داشته باشند عبارتند از:

  • رویدادهای بزرگ  زندگی، مخصوصا فقدان: رویدادهایی مثل مرگ یک فرد مورد علاقه، نقل مکان، طلاق، ورشکست شدن، یا ازدست دادن شغل ازهم گسیختگی های بزرگی در زندگی همه ی افراد است.
  • کم بودن تماس اجتماعی: انزوای اجتماعی یک عامل خطر معنی دار در ابتلا به افسردگی ست.
  • تعارض در روابط: دوره هایی از آشفتگی در ارتباطات فردی، خواه زناشویی و خواه مربوط به خانواده به شدت استرس زاست و می تواند به آغاز افسردگی کمک کند.
  • استرس مربوط به شغل: این می تواند ناشی نا ایمنی شغلی ( آگاه نبودن به اینکه آیا در شغل خودمان باقی می مانیم؟)، اختلاف با سرپرست یا همکاران، یا کار بیش از حد ( انسان نمی تواند 16 ساعت در روز کار کند چه در خانه و چه در محل کار) باشد.
  • استرس مربوط به سلامت جسمی: این مخصوصا در مورد آن مشکلات تندرستی که مزمن هستند ، ، آن هایی که می توانند موجب درد یا ناتوانی جسمی شوند و می توانند پاسخ به درمان را محدود کنند، صادق است. توجه داشته باشی که بعضی بیماری های جسمی یا درمان های جسمی  با اثری که بر بدن می گذارند می توانند باعث بروز افسردگی شوند. به عنوان مثال کم کاری تیرویید ( حالتی که غده ی تیرویید خیلی کم هورمون تیرویید را ترشح می کند) اغلب با افسردگی  و خستگی مرتبط است.

 

۲ - افکار

 

هر کدام از ما در برابر رویدادهای محیطی یک جور تاثیر می پذیریم. این تاثیر پذیری به این بستگی دارد که ما در باره ی آن رویدادها چگونه فکر می کنیم. تصور کنید دو مرد در یک مهمانی در حال قدم زدن هستند. یکی از آن ها خیلی عادی از مهمانی خارج می شود. پیش بینی می شود او حسابی با خودش کیف کرده است و گروه مهمان ها را پذیرا و دوستانه می داند. دیگری از گردهمایی های اجتماعی می ترسد. پیش بینی می شود او احساس تیره روزی کند و فکر می کند دیگران در مورد او قضاوت می کنند و او را نمی پذیرند. شواهد بالینی و پژوهشی نشان دادهاند که افراد افسرده  راه های ویزه ای برای اندیشیدن به جهان دارند. این افکار می توانند افسردگی را آغاز کنند یا باعث بدتر شدن آن شوند.

در طول افسردگی افراد اغلب راه های سوگیرانه ای یرای تفسیر رویداد ها و موقعیت ها دارند. آنها معمولا عبارتند از:

  • نگاه به موقعیت موجود به شیوه ی بدبینانه ی غیر واقعی: تاکید بر جنبه های منفی و تهدید آمیز و نادیده گرفتن جنبه های بیشتر مثبت و امید بخش رویدادها.
  • فکر کردن در مورد خود با اسلوبی انتقادی: قضاوت در مورد خود با شیوه ای غیر منصفانه و خشن
  • پیش بینی کردن یک آینده ی غم افزا و نا امید کننده : مبالغه در احتمال نتیجه خیلی منفی گرفتن از کارها.

 

ما به این ها سه گانه ی منفی می گوییم: فکر کردن به شیوه ی غیر منصفانه و منفی در مورد موقعیت موجودتان، خود تان و آینده تان.

این گونه از فکر کردن معمولا در کودکی شروع می شود. بعضی از افراد در خانواده هایی بزرگ شده اند که فقط تفسیر های منفی و انتقادی تعلیم داده می شده است.در این خانواده ها کودکان وقتی که چیزهای خوبی در مورد خودشان می گویند دلسرد می شوند و برای خود انتقادگر بودن تشویق. چه این افکار در کودکی شروع شوند و چه در نتیجه ی افسردگی به وجود آیند، آن ها می توانند تاثیر هنگفتی بر نحوه ی تجربه ما از جهان بگذارند.

عجیب نیست  که این شیوه های فکر کردن در مورد جهان ضربه های منفی ناشی از موقعیت های مشکل زندگی را افزایش می دهند و افراد را مستعد دردهای عاطفی می کند.

بعضی از کسانی که رویدادها را با این شیوه های سوگیرانه نگاه می کنند امکان دارد  حتا وقتی همه چیز به خوبی پیش می رود، نا امید و دلسرد شوند.

 

.:.:.:.:.:.  کوروش کبیر  .:.:.:.:.:.

 

                                                

 

کوروش دوم، معروف به کوروش بزرگ یا کوروش کبیر (۵۷۶-۵۲۹ پیش از میلاد). در پارسی باستان Kuraush. اين نام در كتيبه‌هاى عیلامی، Ku-rash و دركتيبه‌هاى بابلی، Ku-ra-ash و در یونانی، Kuros آمده. صورت لاتینی شدهٔ آن سیروس يا سایروس (Cyrus) و صورت عبری آن كورش (Koresh). شاه پارسی، به‌خاطر بخشندگی‌، بنیان گذاشتن حقوق بشر، پایه گذاری نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن برده‌ها و بندیان، احترام به دین‌ها و کیش‌های گوناگون، گسترش تمدن و غیره شناخته شده‌است. کوروش نخستین شاه ایران و بنیان‌گذار دورهٔ شاهنشاهی ایرانیان می‌‌باشد.

ایرانیان کوروش را پدر و یونانیان، که وی ممالک ایشان را تسخیر کرده بود، ‌او را سرور و قانونگذار می‌‌نامیدند. یهودیان این پادشاه را به منزله مسح‌شده توسط پروردگار بشمار می‌آوردند، ‌ضمن آنکه بابلیان او را مورد تأیید مردوک می‌‌دانستند . درباره شخصیت ذوالقرنین که در کتابهای آسمانی یهودیان، مسیحیان و مسلمانان از آن سخن به میان آمده، چند گانگی وجود دارد و این که به واقع ذوالقرنین چه کسی است به طور قطعی مشخص نشده . کوروش سردودمان هخامنشی، داریوش بزرگ، خشایارشا، اسکندر مقدونی گزینه‌هایی هستند که جهت پیدا شدن ذوالقرنین واقعی درباره آنها تحقیقاتی صورت گرفته، اما با توجه به اسناد و مدارک تاریخی و تطبیق آن با آیات قرآن، تورات، و انجیل تنها کوروش بزرگ است که موجه‌ترین دلایل را برای احراز این لقب دارا می‌‌باشد.

توضیح: روز جهانی بزرگداشت کوروش بزرگ 29 اکتبر است. (رجوع کنید به: روزشمار تاریخ ایران)

 

دوره جوانی

تبار کوروش از جانب پدرش به پارس‌ها می‌‌رسد که برای چند نسل بر انشان(شمال خوزستان کنونی), در جنوب غربی ایران, حکومت کرده بودند. کوروش درباره خاندانش بر سفالینهٔ استوانه شکلی محل حکومت آن‌ها را نقش کرده است. بنیادگذار سلسلهٔ هخامنشی, شاه هخامنش انشان بوده که در حدود ۷۰۰می‌زیسته است. پس از مرگ او, چیش‌پیش انشان به حکومت رسید. چیشپیش نیز پس از مرگش توسط دو نفر از پسرانش کوروش اول انشان و آریارمنس فارس در پادشاهی دنبال شد. سپس، پسران هر کدام, به ترتیب کمبوجیه اول انشان و آرشام فارس, بعد از آن‌ها حکومت کردند. کمبوجیه یکم با شاهدخت ماندانا (دختر ایشتوویگو پادشاه قبیله ماد و شاهدخت آرینیس لیدیه) ازدواج کرد و کوروش بزرگ نتیجه این ازدواج بود.

تاریخ نویسان باستانی از قبیل هرودوت, گزنفون, و کتزیاس درباره چگونگی زایش کوروش اتفاق نظر ندارند. اگرچه هر یک سرگذشت تولد وی را به شرح خاصی نقل کرده‌اند, اما شرحی که آنها درباره ماجرای زایش کوروش ارائه داده‌اند, بیشتر شبیه افسانه می‌‌باشد. تاریخ نویسان نامدار زمان ما همچون ویل دورانت و پرسی سایکس, و حسن پیرنیا شرح چگونگی زایش کوروش را از هرودوت برگرفته‌اند. بنا به نوشته هرودوت, ایشتوویگو شبی خواب دید که از دخترش آنقدر آب خارج شد که همدان و کشور ماد و تمام سرزمین آسیا را غرق کرد. ایشتوویگو تعبیر خواب خویش را از مغ‌ها پرسش کرد. آنها گفتند از او فرزندی پدید خواهد آمد که بر ماد غلبه خواهد کرد. این موضوع سبب شد که ایشتوویگو تصمیم بگیرد دخترش را به بزرگان ماد ندهد, زیرا می‌‌ترسید که دامادش مدعی خطرناکی برای تخت و تاج او بشود. بنابر این ایشتوویگو دختر خود را به کمبوجیه اول به زناشویی داد.

ماندانا پس از ازدواج با کمبوجیه باردار شد و شاه این بار خواب دید که از شکم دخترش تاکی رویید که شاخ و برگهای آن تمام آسیا را پوشانید. پادشاه ماد، این بار هم از مغ‌ها تعبیر خوابش را خواست و آنها اظهار داشتند، تعبیر خوابش آن است که از دخترش ماندانا فرزندی بوجود خواهد آمد که بر آسیا چیره خواهد شد. ایشتوویگو بمراتب بیش از خواب اولش به هراس افتاد و از این رو دخترش را به حضور طلبید. دخترش به همدان نزد وی آمد. پادشاه ماد بر اساس خوابهایی که دیده بود از فرزند دخترش سخت وحشت داشت، پس زادهٔ دخترش را به یکی از بستگانش هارپاگ، که در ضمن وزیر و سپهسالار او نیز بود، سپرد و دستور داد که کوروش را نابود کند. هارپاگ طفل را به خانه آورد و ماجرا را با همسرش در میان گذاشت. در پاسخ به پرسش همسرش راجع به سرنوشت کوروش، هارپاگ پاسخ داد وی دست به چنین جنایتی نخواهد آلود, چون یکم کودک با او خوشایند است. دوم چون شاه فرزندان زیاد ندارد دخترش ممکن است جانشین او گردد, در این صورت معلوم است شهبانو با کشنده فرزندش مدارا نخواهد کرد. پس کوروش را به یکی از چوپان‌های شاه به‌ نام میترادات (مهرداد) داد و از از خواست که وی را به دستور شاه به کوهی در میان جنگل رها کند تا طعمهٔ ددان گردد.

چوپان کودک را به خانه برد. وقتی همسر چوپان به نام سپاکو از موضوع با خبر شد, با ناله و زاری به شوهرش اصرار ورزید که از کشتن کودک خودداری کند و بجای او, فرزند خود را که تازه زاییده و مرده بدنیا آمده بود, در جنگل رها سازد. مهرداد شهامت این کار را نداشت, ولی در پایان نظر همسرش را پذیرفت. پس جسد مرده فرزندش را به ماموران هارپاگ سپرد و خود سرپرستی کوروش را به گردن گرفت.

روزی کوروش که به پسر چوپان معروف بود, با گروهی از فرزندان امیرزادگان بازی می‌‌کرد. آنها قرار گذاشتند یک نفر را از میان خود به نام شاه تعیین کنند و کوروش را برای این کار برگزیدند. کوروش همبازیهای خود را به دسته‌های مختلف بخش کرد و برای هر یک وظیفه‌ای تعیین نمود و دستور داد پسر آرتم بارس را که از شاهزادگان و سالاران درجه اول پادشاه بود و از وی فرمانبرداری نکرده بود تنبیه کنند. پس از پایان ماجرای, فرزند آرتم بارس به پدر شکایت برد که پسر یک چوپان دستور داده است وی را تنبیه کنند. پدرش او را نزد ایشتوویگو برد و دادخواهی کرد که فرزند یک چوپان پسر او را تنبیه و بدنش را مضروب کرده است. شاه چوپان و کوروش را احضار کرد و از کوروش سوال کرد: "تو چگونه جرأت کردی با فرزند کسی که بعد از من دارای بزرگ‌ترین مقام کشوری است, چنین کنی؟" کوروش پاسخ داد: "در این باره حق با من است, زیرا همه آن‌ها مرا به پادشاهی برگزیده بودند و چون او از من فرمانبرداری نکرد, من دستور تنبیه او را دادم, حال اگر شایسته مجازات می‌‌باشم, اختیار با توست."

ایشتوویگو از دلاوری کوروش و شباهت وی با خودش به اندیشه افتاد. در ضمن بیاد آورد, مدت زمانی که از رویداد رها کردن طفل دخترش به کوه می‌‌گذرد با سن این کودک برابری می‌کند. بنابراین آرتم بارس را قانع کرد که در این باره دستور لازم را صادر خواهد کرد و او را مرخص کرد. سپس از چوپان درباره هویت طفل مذکور پرسشهایی به عمل آورد. چوپان پاسخ داد: "این طفل فرزند من است و مادرش نیز زنده است." اما شاه نتوانست گفته چوپان را قبول کند و دستور داد زیر شکنجه واقعیت امر را از وی جویا شوند.

چوپان در زیر شکنجه وادار به اعتراف شد و حقیقت امر را برای ایشتوویگو آشکار کرد و با زاری از او بخشش خواست. سپس ایشتوویگو دستور به احضار هارپاگ داد و چون او چوپان را در حضور پادشاه دید, موضوع را حدس زد و در برابر پرسش ایشتوویگو که از او پرسید: "با طفل دخترم چه کردی و چگونه او را کشتی؟" پاسخ داد: "پس از آن که طفل را به خانه بردم, تصمیم گرفتم کاری کنم که هم دستور تو را اجرا کرده باشم و هم مرتکب قتل فرزند دخترت نشده باشم".

کوروش در دربار کمبوجیه اول خو و اخلاق والای انسانی پارس‌ها و فنون جنگی و نظام پیشرفته آن‌ها را آموخت و با آموزش‌های سختی که سربازان پارس فرامی‌گرفتند پرورش یافت.شایان ذکراست که میگویند پدر بزرگ مادری کوروش(پادشاه ماد)درخواب متزلزل شدن حکومت خود رادیدبه اوگفتند باید کوروش رابکشد وی به یکی ازسرداران خود دستوراین کارراداد.اواین کارراازروی مهربانی نکرد ولی اورا به یک زن ومرد چوپان داد کوروش دوران نوجوانی خود رامیان رعایا زندگی کرد وبه همین دلیل نیازهای آنها راخوب میدانست

 

 دوره قدرت

 

هارپاگ بزرگان ماد را که از نخوت و شدت عمل شاهنشاه ناراضی بودند بر ضد ایشتوویگو شورانید و موفق شد, کوروش را وادار کند بر ضد پادشاه ماد لشکرکشی کند و او را شکست بدهد. با شکست کشور ماد به‌وسیله پارس که کشور دست نشانده و تابع آن بود, پادشاهی ۳۵ ساله ایشتوویگو پادشاه ماد به انتها رسید, اما به گفته هرودوت کوروش به ایشتوویگو آسیبی وارد نیاورد و او از را نزد خود نگه داشت. کوروش به این شیوه در ۵۴۶ پادشاهی ماد و ایران را به دست گرفت و خود را پادشاه ایران اعلام نمود. کوروش پس از آنکه ماد و پارس را متحد کرد و خود را شاه ماد و پارس نامید، در حالیکه بابل به او خیانت کرده بود، خردمندانه از قارون، شاه لیدی خواست تا حکومت او را به رسمیت بشناسد و در عوض کوروش نیز سلطنت او را بر لیدی قبول نماید. اما قارون (کرزوس) در کمال کم خردی به جای قبول این پیشنهاد به فکر گسترش مرزهای کشور خود افتاد و به این خاطر با شتاب سپاهیانش را از رود هالسی (قزل‌ایرماق امروزی در کشور ترکیه) که مرز کشوری وی و ماد بود گذراند و کوروش هم با دیدن این حرکت خصمانه، از همدان به سوی لیدی حرکت کرد و دژ سارد که آن را تسخیر ناپذیر می‌‌پنداشتند، با صعود تعدادی از سربازان ایرانی از دیواره‌های آن سقوط کرد و قارون (کروزوس)، شاه لیدی به اسارت ایرانیان درآمد و کوروش مرز کشور خود را به دریای روم و همسایگی یونانیان رسانید. نکته قابل توجه رفتار کوروش پس از شکست قارون است. کوروش، شاه شکست خورده لیدی] را نکشت و تحقیر ننمود، بلکه تا پایان عمر تحت حمایت کوروش زندگی کرد و مردم سارد علی رغم آن که حدود سه ماه لشکریان کوروش را در شرایط جنگی و در حالت محاصره شهر خود معطل کرده بودند، مشمول عفو شدند. پس از لیدی کوروش نواحی شرقی را یکی پس از دیگری زیر فرمان خود در آورد و به ترتیب گرگان (هیرکانی)، پارت، هریو (هرات)، رخج، مرو، بلخ، زرنگیانا (سیستان) و سوگود (نواحی بین آمودریا و سیردریا) و ثتگوش (شمال غربی هند) را مطیع خود کرد. هدف اصلی کوروش از لشکر کشی به شرق تأ مین امنیت و تحکیم موقعیت بود و گرنه در سمت شرق ایران آن روزگار حکومتی که بتواند با کوروش به معارض بپردازد وجود نداشت. کوروش با زیر فرمان آوردن نواحی شرق ایران، وسعت سرزمین‌های تحت تابعیت خود را دو برابر کرد. حال دیگر پادشاه بابِل از خیانت خود به کوروش و عهد شکنی در حق وی که در اوائل پیروزی او بر ماد انجام داده بود واقعاً پشیمان شده بود. البته ناگفته نماند که یکی از دلایل اصلی ترس «نابونید» پادشاه بابِل،‌ همانا شهرت کوروش به داشتن سجایای اخلاقی و محبوبیت او در نزد مردم بابِل از یک سو و نیز پیش بینی‌های پیامبران بنی اسرائیل درباره ازادی قوم یهود به دست کوروش از سوی دیگر بود.

آزادسازی یهودیان دربند و اجازهٔ بازگشت به و بازسازی اورشلیم توسط کوروش بزرگ

 

بابل بدون مدافعه در 22 مهرماه سال 539 ق.م سقوط کرد و فقط محله شاهی چند روز مقاومت ورزیدند، پادشاه محبوس گردیدو کوروش طبق عادت در کمال آزاد منشی با وی رفتار کرد و در سال بعد (538ق.م) هنگامی که او در گذشت عزای ملی اعلام شد و خود کوروش در آن شرکت کرد . با فتح بابل مستعمرات آن یعنی سوریه، فلسطین و فنیقیه نیز سر تسلیم پیش نهادند و به حوزه حکومتی اضافه شدند رفتار کوروش پس از فتح بابل جایگاه خاصی بین باستان شناسان و حتی حقوقدانان دارد . او یهودیان را آزاد کرد و ضمن مسترد داشتن کلیه اموالی که بخت النصر (نبوکد نصر) پادشاه مقتدر بابِل در فتح اورشلیم از هیکل سلیمان به غنیمت گرفته بود، کمک‌های بسیاری از نظر مالی و امکانات به آنا ن نمود تا بتوانند به اورشلیم بازگردند و دستور بازسازی هیکل سلیمان را صادر کرد و به همین خاطر در بین یهودیان به عنوان منجی معروف گشت که در تاریخ یهود و در تورات ثبت است .و همچنین کوروش به گفته : از قوم بختیاری است و از جای بدنیا امد که در حال حاظر محل سکونت بختیاری ها است به دنیا امد.

 

آخرین نبرد

 

کوروش در آخرین نبرد خود به قصد سرکوب اقوام وحشی سکا که با حمله به نواحی مرزی ایران به قتل و غارت می پرداختند به سمت شمال شرقی کشور حرکت کرد. میان مرز ایران و سرزمین سکاها رودخانه ای بود که لشگریان کورش باید از آن عبور می کردند. هنگامی که کورش به این رودخانه رسید، ملکه سکاها به او پیغام داد که برای جنگ دو راه پیش رو دارد. یا از رودخانه عبور کند و در سرزمین سکاها به نبرد بپردازند و یا اجازه دهند که لشگریان سکا از رود عبور کرده و در خاک ایران به جنگ بپردازند. کورش این دو پیشنهاد را با سرداران خود در میان گذاشت. بیشتر سرداران ایرانی او جنگ در خاک ایران را برگزیند، اما کرزوس امپراتور سابق لیدی که تا پایان عمر به عنوان یک مشاور به کورش وفادار ماند، جنگ در سرزمین سکاها را پیشنهاد کرد. استدالال او چنین بود که در صورت نبرد در خاک ایران، اگر لشگر کورش شکست بخورد تمامی سرزمین در خطر می افتد و اگر پیروز هم شود هیچ سرزمینی را فتح نکرد. در مقابل اگر در خاک سکاها به جنگ بپردازند، پیروزی ایرانیان با فتح این سرزمین همراه خواهد بود و شکست آنان نیز تنها یک شکست نظامی به شمار رفته و به سرزمین ایران آسیبی نمی رسد. کورش این استدلال را پذیرفت و از رودخانه عبور کرد. پیامد این نبرد کشته شدن کورش و شکست لشگریانش بود. پس از این شکست، لشگریان ایران با رهبری کمبوجیه، پسر ارشد کورش به ایران بازگشتند.

 

فرزندان

 

پس از مرگ کورش، فرزند ارشد او کمبوجیه به سلطنت رسید. وی، هنگامی که قصد لشگرکشی به سوی مصر را داشت، از ترس توطئه دستور قتل برادرش بردیا را صادر کرد. در راه بازگشت کمبوجیه از مصر، یکی از موبدان دربار به نام گئومات مغ، که شباهتی بسیار به بردیا داشت، خود را به جای بردیا قرار داده و پادشاه خواند. کمبوجیه با شنیدن این خبر در هنگام بازگشت، یک شب و به هنگام باده نوشی خود را با خنجر زخمی کرد که بر اثر همین زخم نیز درگذشت. کورش بجز این دو پسر، دارای دو دختر به نام های آتوسا و پارمیدا بود که آتوسا بعدها با داریوش اول ازدواج کرد و مادر خشایارشا، پادشاه قدرتمند ایرانی شد.

 

منشور حقوق بشر کورش

 

به هنگام کاوشها در بابِل (۱۸۷۹-۱۸۸۲)، باستان شناس ایرانی، هرمز رسام یک استوانهٔ سفالین کوچک (۲۵ سانتیمتر)، به شکل بشکه یافت، که شامل یک نوشته از کوروش بزرگ بود. این استوانه که اکنون در موزهٔ بریتانیا نگهداری میشود، خبری از خط منشی کوروش بزرگ در بارهٔ اسرامی دهد: «من (کوروش) تمامی ساکنین پیشین آنها را گرد هم آورده و منزلگاه آنها را به ایشان بازگرداندم». منشور کوروش بزرگ، یک استوانهٔ سفالین پخته شده، به تاریخ ۱۸۷۸ میلادی در پی کاوش در محوطهٔ باستانی بابِل کشف شد. در آن کوروش بزرگ رفتار خود با اهالی بابِل پس از پیروزی بر ایشان توسط ایرانیان را شرح داده است. این سند به عنوان نخستین منشور حقوق بشر شناخته شده، و به سال ۱۹۷۱ میلادی، سازمان ملل آنرا به تمامی زبانهای رسمی سازمان منتشر کرد. این تأییدی است بر اینکه منشور آزادی بشریت که توسط کوروش بزرگ در روز تاجگذاری وی منتشر شده، میتواند برتر باشد از اعلامیه حقوق بشر که توسط انقلابیون فرانسوی در اولین مجمع ملی ایشان صادر شده. اعلامیه حقوق بشر در نوع خود، در رابطه با بیان و ساختارش بسیار قابل توجه است، اما منشور آزادی که توسط پادشاه ایرانی (کوروش) در ۲۳ سده پیش از آن صادر شده، به نظر معنویتر میاید. با مقایسهٔ اعلامیه حقوق بشر مجمع ملی فرانسه و منشور تأیید شده توسط سازمان ملل، با منشور آزادی کوروش، این آخری با در نظر گرفتن قدمت، صراحت، و رد موهومات دوران باستان در آن، باارزشتر نمود میکند. کوروش بزرگ به سال ۵۳۹ پیش از میلاد وارد شهر بابِل شد، و پس از زمستان، در اولین روز بهار رسماً تاجگذاری نمود: بی شمار سپاهانم به صلح در بابل گام برداشتند. روا نداشتم کسی وحشت را بر سرزمین سومر و اکد من دوست دارم فرا آرد. نیازمندیهای بابل، تمامی پرستشگاههای آنان را پیش دیده داشتم و در بهبود زندگی همگان کوشیدم. شهروندان بابِل....... همه یوغهای ننگین بردگی را از مردمان بابل برداشتم. خانه‌های ویران شان را آباد کردم. به تیره بختیهایشان پایان دادم.

 

آلبرت انیشتین

 

 

مقدمه

 

 

                                   

 

آلبرت انیشتین در چهاردهم مارس 1879 در شهر اولم که شهر متوسطی از ناحیه و ورتمبرگ آلمان بود متولد شد. اما شهر مزبور در زندگی او اهمیتی نداشته است، زیرا یک سال بعد از تولد او خانواده وی از اولم عازم مونیخ گردید. پدر آلبرت ، هرمان انیشتین کارخانه‌ کوچکی برای تولید محصولات الکترو شیمیایی داشت و با کمک برادرش که مدیر فنی کارخانه بود از آن بهره‌برداری می‌کرد. گر چه در کار معاملات بصیرت کامل نداشت. پدر آلبرت از لحاظ عقاید سیاسی نیز مانند بسیاری از مردم آلمان گر چه با حکومت پروسیها مخالفت داشت، اما امپراتوری جدید آلمان را ستایش می‌کرد و صدر اعظم آن «بیسمارک» و ژنرال «مولتکه» و امپراتور پیر یعنی «ویلهم اول» را گرامی می‌داشت.

مادر انیشتین که قبل از ازدواج پائولین کوخ نام داشت بیش از پدر زندگی را جدی می‌گرفت و زنی بود از اهل هنر و صاحب احساساتی که خاص هنرمندان است و بزرگترین عامل خوشی او در زندگی و وسیله تسلای وی از علم روزگار موسیقی بود. آلبرت کوچولو به هیچ مفهوم کودک اعجوبه‌ای نبود و حتی مدت زیادی طول کشید تا سخن گفتن آموخت، بطوری که پدر و مادرش وحشت زده شدند که مبادا فرزندشان ناقص و غیر عادی باشد. اما بالاخره شروع به حرف زدن کرد، ولی غالباً ساکت و خاموش بود و هرگز بازیهای عادی را که مابین کودکان انجام می‌گرفت و موجب سرگرمی کودک و محبّت فی مابین می‌شود را دوست نداشت.

آلبرت مرتباً و هر سال از پس سال دیگر طبق تعالیم کاتولیک تحصیل کرد و از آن لذّت فراوان می‌برد وحتّی در مواردی از دروس که به شرعیات و قوانین مذهبی کاتولیک بستگی داشت چنان قوی شد که می‌توانست در هر مورد که همشاگردانش قادر نبودند به سؤالهای معلّم جواب دهند او به آنها کمک می‌کرد.

انیشتین جوان در ده سالگی مدرسه ابتدائی را ترک کرد و در شهر مونیخ به مدرسه متوسطه «لوئیت پول» وارد شد. در مدرسه متوسطه اگر مرتکب خطایی می‌شدند، راه و رسم تنبیه ایشان آن بود که می‌بایست بعد از اتمام درس ، تحت نظر یکی از معلّمان ، در کلاس توقیف شوند و با درنظر گرفتن وضع نابهنجار و نفرت انگیز کلاسهای درس ، این اضافه ماندن شکنجه‌ای واقعی محسوب می‌شد.

 

 

 

ذوق هنری

 

 

ذوق هنری انیشتین چنان بود که او وقتی پنج ساله بود، روزی پدرش قطب نمایی جیبی را به وی نشان داد، خاصّیت اسرار آمیز عقربه مغناطیسی در کوک تأثیر عمیقی گذاشت. با وجود آنکه هیچ عامل مرئی در حرکت عقربه تأثیری نداشت، کودک چنین نتیجه گرفت در فضای خالی باید عاملی وجود داشته باشد که اجسام را جذب کند. وقتی که انیشتین پانزده ساله بود حادثه‌ای اتفاق افتاد که جریان زندگی او را به راه جدیدی منحرف ساخت.

هرمان پدر او در کار تجارت خویش با مشکلاتی مواجه شد و در پی آن صلاح را در آن دیدند که کارخانه خود را در مونیخ بفروشد و جای دیگری را برای کسب و کار خود ترتیب دهند. از آنجا که وی خوش بین و علاقمند به کسب لذّتهایی بود، تصمیم گرفت که به کشوری مهاجرت کند که زندگی در آن با سعادت بیشتری همراه باشد و به این منظور ایتالیا را انتخاب کرد و در شهر میلان مؤسسه مشابهی را ایجاد کرد. هنگامیکه وارد شهر میلان شدند آلبرت به پدر خود گفت که قصد دارد تابعیت کشور آلمان را ترک گوید. آقای هرمان به وی تذکر داد که این کار زشت و نابهنجار است.

 

 

 

دوران دانشجویی

                               

 

 

در این دوران مشهورترین مؤسسه فنی در اروپا مرکزی به استثنای آلمان ، مدرسه دارالفنون سوئیس در شهر زوریخ بوده است. آلبرت در امتحان داوطلبان شرکت کرد، ولی بخاطر اینکه در علوم طبیعی اطلاّعات وسیعی نداشت درامتحان پذیرفته نشد. با این حال مدیر دارالفنون زوریخ تحت تأثیر اطلاّعات وسیع او در ریاضیات واقع شد و از او درخواست کرد که دیپلم متوسطه‌ای را که برای ورود به دارالفنون لازم است در یک مدرسه سوئیسی بدست آورد و او را به مدرسه ممتاز شهر کوچک «آرائو»که با روش جدیدی اداره می‌شد معرفی کرد.

بعد از یک سال اقامت در مدرسه مذبور دیپلم لازم را بدست آورد و در نتیجه بدون امتحان در دارالفنون زوریخ پذیرفته شد. با اینکه درسهای فیزیک دارالفنون آمیخته با هیچگونه عمق فکری نبود، باز هم حضور در آنها آلبرت را تحریک کرد که کتب جستجو کنندگان بزرگ این را مورد مطالعه قرار دهد. او ، آثار استادان کلاسیک فیزیک نظری از قبیل: بولتزمان ، ماکسول و هرتز را با حرص عجیبی مطالعه کرد. شب و روز اوقات او با مطالعه این کتابها می‌گذشت و ضمن مطالعه آنها با هنر استادانه‌ای آشنا شد که چگونه بنیان ریاضی مستحکمی ساخت. او درست در خاتمه قرن 19 تحصیلات خود راپایان داد و به مسأله مهم تهیه شغل مواجه شد.

از آنجا که نتوانست مقام تدریسی در مدرسه پلی تکنیک بدست آورد، تنها یک راه باقی ماند و آن این بود که چنین شغل و مقامی در مدرسه متوسطه‌ای جستجو کند. اکنون سال 1910 شروع شده و آلبرت بیست و یک سال داشت و تابعیت سوئیس را بدست آورده بود. او در هنگام داوطلب شغل معلّمی خصوصی گردید و پذیرفته شد. انیشتین از کار خود راضی و حتّی خوشبخت بود که می‌تواند به پرورش جوانان بپردازد، امّا بزودی متوجّه شد معلمّان دیگر نیکی را که او می‌کارد ضایع و فاسد می‌کنند و این شغل را ترک کرد.

بعد از این دوران تاریک ، ناگهان نوری درخشید و بعد از مدّتی در دفتر ثبت اختراعات مشغول به کار شد و به شهر «برن» انتقال یافت. کمی بعد از انتقال به شهر برن انیشتین با میلواماریچ همشاگردی قدیم خود در مدرسه پلی تکنیک ازدواج کرد و حاصل آن دو پسر پی در پی بود که اسم پسر بزرگتر را آلبرت گذاشتند. کار انیشتین در دفتر اختراعات خالی از لطف نبود و حتّی بسیار جالب می‌نمود وظیفه وی آن بود که اختراعات را که به دفتر مذبور می‌آوردند، مورد آزمایش اوّلیه قرار می‌داد.

شاید تمرین در همین کار موجب شده بود که وی با قدرت خارق العاده و بی‌مانند بتواند همواره نتایج اصلی و اساسی هر فرض و نظریه جدیدی را با سرعت درک و استخراج کند. چون انیشتین بخصوص به قوانین کلی فیزیک علاقه داشت و به حقیقت در صدد بود که با کمک محدودی میدان وسیع تجارت را به وجهی منطقی استنتاج کند.


کسب کرسی استادی دانشگاه

 

 

 

در اواخر سال 1910 کرسی فیزیک نظری در دانشگاه آلمانی پراگ خالی شد. انتصاب استادان این قبیل دانشگاهها طبق پیشنهاد دانشکده بوسیله امپراتور اتریش انجام می‌گرفت که معمولاً حقّ انتخاب خویش را به وزیر فرهنگ وا می‌گذاشت. تصمیم قطعی برای انتخاب داوطلب ، قبل از همه ، بر عهده فیزیکدانی به نام «آنتون لامپا» بود و او برای انتخاب استاد دو نفر را مدّ نظر داشت که یکی از آنها «کوستاو یائومان» و دیگری «انیشتین» بود. «یائومان» آن را نپذیرفت و پس از کش و قوسهای فراوان انیشتین این مقام را پذیرفت.

وی صاحب دو ویژگی بود که موجب گردید وی استاد زبردستی گردد. اوّلین آنها این بود که علاقه فراوان داشت تا برای عدّه بیشتری از همنوعان خود و بخصوص کسانی که در حول و حوش او می‌زیسته‌اند مفید باشد. ویژگی دوّم او ذوق هنریش بود که انیشتین را وا می داشت که نه فقط افکار عمومی خود را به نحوی روشن و منطقی مرتّب سازد، بلکه روش تنظیم آنها به نحوی باشد که چه خود او و چه استفاده کنند از نظر جهان شناسی نیز لذّت می‌برند.

هدف انیشتین این بود که فضای مطلق را از فیزیک براندازد، نظریه نسبیت سال 1905 که در آن انیشتین فقط به حرکت مستقیم الخط متشابه پرداخته بود، انیشتین با کمک اصل تعادل پدیده‌های جدیدی را در مبحث نور پیش بینی کند که قابل مشاهده بوده‌اند و می‌توانست صحت نظریه جدید او را از لحاظ تجربی تأیید کرد.

 

 

 

عزیمت از پراگ

 

 

 

در مدّتی که انیشتین در پراگ تدریس می‌کرد، نه فقط نظریه جدید خود را درباره غیر وی بنا نهاد بلکه با شدّت بیشتری نظریه خود را درباره کوانتوم نو را که در شهر برن شروع کرده بود، توسعه داد. با همه این تفاصیل انیشتین به دانشگاه پراگ اطّلاع داد که در خاتمه دوره تابستانی سال 1912 خدمت این دانشگاه را ترک کرد. عزیمت ناگهانی انیشتین از شهر پراگ موجب سر و صدای بسیار در این شهر شد، در سر مقاله بزرگترین روزنامه آلمانی شهر پراگ نوشته شد: «که نبوغ و شهرت فوق العاده انیشیتن باعث شد که همکارانش او را مورد شکنجه و آزار قرار دهند و به ناچار شهر پراگ را ترک کرد

انیشتین عازم شهر زوریخ گردید و در پایان سال 1912 با سمت استادی مدرسه پلی تکنیک زوریخ مشغول به کار شد. شهرت انیشتین به تدریج تا آنجا رسیده بود که بسیاری از مؤسسات و سازمانهای علمی جهان علاقه داشتند که وی به عنوان عضو وابسته با مؤسسه ایشان در ارتباط باشد. سالها بود که مقامات رسمی آلمان کوشش می‌کردند که شهر برلین نه فقط مرکز قدرت سیاسی و اقتصادی باشد، بلکه در عین حال کانون فعالیت هنری و علمی نیز محسوب گردد، به همین جهت از انیشتین دعوت به عمل آوردند. مدّت کمی بعد از ورود انیشتین به برلین ، انیشتین از زوجه خویش هیلوا که از جنبه‌های مختلف با او عدم توافق داشت جدا گردید و زندگی را با تجرد می‌گذارند.

هنگامی که به عضویت آکادمی پادشاهی انتخاب شد، سی و چهار سال سن داشت و نسبت به همکاران خود که از او مسن‌تر بودند بیش از حد جوان می‌نمود. در این حال همه انیشتین را در وهله اوّل مردی مؤدب و دوست داشتنی به نظر می‌آوردند. فعالیت اصلی انیشتین در برلین این بود که با همکاران خویش و یا دانشجویان رشته فیزیک درباره کارهای علمی مصاحبه و مذاکره کند و آنها را در تهیه برنامه جستجوی علمی راهنمایی کند.

 

 

 

انیشتین و جنگ جهانی اول

 

 

 

 

هنوز یکسال از اقامت انیشتین در برلین نگذشته بود که ماه اوت 1914 جنگ جهانی شروع شد. در مدّت جنگ جهانی اول ، روزنامه‌های برلین همه روزه از وقایع جنگ و شروع فتوحات ارتش آلمان بود. در عین حال انیشتین در منزل خود با دختر عمه خویش الزا آشنایی پیدا کرد. الزا زنی مهربان و خونگرم بود و همچنین او از شوهر مرحوم سابق خود دو دختر داشت، با اینحال انیشتین با او ازدواج کرد. جنگ بین المللی و شرایط معرفت النفسی که در نتیجه آن بر دنیای علم تحصیل گردید مانع از آن نشد که انیشتین با حرارت فوق العاده به توسعه و تکمیل نظریه ثقل خویش بپردازد.

وی با پیمودن راه تفکّری که در پراگ و زوریخ پیش گرفته بود توانست در سال 1916 نظریه‌ای برای ثقل و جاذبه عمومی بنا نهد که مستقل از نظریه‌های گذشته و از نظر منطقی دارای وحدت کامل بود. اهمیت نظریه جدید به زودی مورد تأیید و توجه دانشمندانی واقع گردید که دارای قدرت خلاق علمی بودند. تأیید تجربی نظریه انیشتین توجّه عموم مردم را به شدّت جلب کرده بود از این پس دیگر انیشتین مردی نبود که فقط مورد توجّه دانشمندان باشد و بس. بزودی وی نیز همچون زمامداران مشهور ممالک ، بازیگران بزرگ سینما و تئاتر شهرت عام بدست آورد.

 

 

 

مسافرتهای انیشتین

 

 

تبلیغات مخالف و حملاتی که علیه انیشتین می‌شد موجب گردید که در تمام ممالک جهان و در همه طبقات اجتماعی توجّه عموم مردم بسوی نظریه‌های او جلب شود. مفاهیمی که برای توده‌های مردم هیچگونه اهمیتی نداشته است و عامه ایشان تقریبا چیزی از آن درک نمی‌کردند، موضوع مباحث سیاسی گردید. انیشتین در این زمان سفرهای خود را آغاز کرد، ابتدا به هلند ، بعد به کشورهای چک و اسلواکی ، اسپانیا ، فرانسه ، روسیه ، اتریش ، انگلیس ، آمریکا و بسیاری کشورهای دیگر. امّا نکته قابل توجّه این است که وقتی انیشتین و همسر او به بندرگاه نیویورک شدند با استقبال شدید و تظاهرات پر شوری مواجه شدند که به احتمال قوی نظیر آن هرگز هنگام ورود یکی از دانشمندان رخ نداده بود.

انیشتین به آسیا و به کشورهای چین ، ژاپن و فلسطین سفر کرده است و این خاتمه سفرهای او بود. درسال 1924 بعد از مسافرتهای متعدد به اکناف جهان انیشتین بار دیگر در برلین مستقر گردید. حملات همچنان بر او ادامه داشت و نظریات او را به عنوان بیان افکار قوم یهود و به سود فاشیسم می‌دانستند، به این دلیل انیشتین به شهر پرنیستون در آمریکا می‌رود. بعد از چندی همسرش الزا در سال 1936 از دنیا می‌رود و خواهر انیشتین که در فلورانس بود به شهر پرنیستون نزد برادرش آمد.
در همین دوران انیشتین تابیعت کشور آمریکا را می‌پذیرد. انیشتین در سال 1945 طبق قانون بازنشستگی مقام استادی مؤسسه مطالعات عالی پرنیستون را ترک کرد. ولی این تغییر سمت رسمی ، تغییری در روش زندگی و کار او بوجود نیاورد. وی کماکان در پرنیستون بسر می‌برد و در مؤسسه مذبور تجسّسات خود را ادامه دهد.

 

 

 

آخرین سالهای زندگی انیشتین

 

 

 

این دوران تجسس در نیمه انزوای شهر پرنیستون با اضطراب و اغتشاش آمیخته ‌شده بود. هنوز ده سال دیگر از زندگی انیشتین باقی مانده بود، لیکن این دوره ده ساله درست مصادف با هنگامی بود که عصر بمب اتمی شروع می‌گردید و بشریّت تمرین و آموزش خویش را در این زمینه آغاز می‌کرد. بنابراین مسأله واقعی که برای او مطرح شد موضوع چگونگی پیدایش بمب اتمی نبود، با وجود اینکه منظور ما در اینجا دادن چشم اندازی مختصر از روابط انیشتین با حوادث بزرگ سیاسی آخرین سالهای زندگی او می‌باشد، باز هم اگر از دو موضوع اساسی یاد نکنیم همین چشم انداز هم ناقص خواهد بود. یکی از آنها نامه مشهور است که وی می‌بایست برای همکاری خود در شوروی سابق بفرستد و دوم شرح وقایعی است که در اوضاع و احوال فیزیکدانان آمریکایی ، خاصه دانشمندان اتمی ، در داخل مملکت خودشان تغییر بسیار ایجاد کرد.

اکنون می‌توانیم بصورت شایسته‌تری همه آنچه را که گهگاه موجب تیره شدن پایان زندگی وی می‌شد مشاهده کنیم و سرانجام روز هجدهم آوریل 1955 بزرگترین دانشمند و متفکر قرن بیستم ، پیغمبر صلح و حامی و مدافع محنت دیدگان جهان ، مردی که احتمالأ همراه با ناپلئون و بتهوون مشهورتر از همه‌ مردان جهان بوده است، در شهر پرنیستون واقع در ممالک متحده آمریکای شمالی از زندگی و تفکر و مبارزه دست کشید و از دار دنیا رفت و در گذشت.

 

 

 

فوتبال

فوتبال یک بازی با توپ است که بین دو گروه یازده نفره صورت می گیرد، که هر یک قصد دارند با زدن گل های بیشتر به حریف خود، برنده شوند. فوتبال غالباً توسط پاها بازی می شود، اما ممکن است بازیکنان از هر عضو دیگری به جزء دست و بازویشان برای حرکت دادن توپ استفاده کنند. دروازه بان از این قاعده مستثنی است، و تنها عضوی از تیم است که می تواند در زمین بازی توپ را در دست بگیرد.

آنچه در نزد مردم به عنوان فوتبال شناخته شده است ورزشی است که ملل انگلیسی به آن (Soccer) یا (Association) می گویند و با آن چه آمریکایی ها و کانادایی ها به آن فوتبال می گویند ، فرق دارد و بسیار ساده تر و عملی تر است .
فوتبال بدون شک جذاب ترین و پر طرفدارترین ورزش دنیا است . بیشتر مردم جهان در اندک مدت شیفته فوتبال می شوند . حتی کودک خردسال همین که توپ را می بیند ، به طرفش می دود و آن را با پا می زند . اکثر جوانان و بزرگسالان علاقه مند به فوتبال برای گذراندن اوقات فراغت خود ، به این بازی روی می آورند و یا چون دیگران پای تلویزیون و در میدان ها تماشا گر بازی فوتبال می شوند.بازی فوتبال پر هیجان و زیبا است و انسان را خیلی زود سرگرم می کند ، تا آن جا که در سال های اخیر شیوه های فوتبال نوین ، مردم جهان را بیش از بیش به خود مجذوب کرده است.
گفته می شود که کشور ما بیشترین طرفدار را در سطح
قاره آسیاداشته و دارد و از این جهت با کشورهای اروپا و دیگر کشورهای صاحب نام در فوتبال رقابت می کند اگر بخواهیم این رقابت به برتری بینجامد و فوتبال ما بیش از پیش رشد کند ، ناگزیر باید اشکالات کمی و کیفی آن را از راه آموزش بهتر و آموزش زود رس بر طرف کنیم .


تاریخچه فوتبال


از شروع این بازی کسی اطلاع دقیقی ندارد . از منابع باستان شناسی مربوط به قرن چهارم پیش از میلاد مسیح چنین بر می آید که بین سپاهیان ارتش امپراطوری چین نوعی بازی با توپ رایج بوده که شباهت هایی به فوتبال دارد . گزارشاتی نیز وجود دارد که در میان ملل باستان در سرزمین روم ، نوعی بازی در زمین باز با توپ انجام می گرفته که به آن (Harpastum) می گفتند . در میان سایر ملل نیز مشابه این ورزش گزارش شده از جمله در یونان باستان ، مکزیک و ژاپن .
ایرانیان با اقتباس از رومی ها بازی فوتبال را تکامل دادند به طوری که در
قرون وسطی فوتبال از محبوبیت مردمی چشمگیری برخوردار بوده و بازی شناخته شده و معروفی گردیده . در این دوران فوتبال را (Melees) می گفتند . بازی در زمین های باز و هموار با دروازه های نسبتا وسیع انجام می گرفته و در همین دوران ، در یکی از نمایشنامه های شکسپیر به نام (Errors) در پرده دوم آن ، کلمه (Football) به این بازی اطلاق گردیده .
در نیمه اول قرن پانزدهم بازی فوتبال یک بازی برای پرورش جسم شناخته شده بود و
مدارس عمومی و دانشگاه های اروپا همگی دارای تیم های مستقل و رسما جا افتاده بودند .


تاریخچه ی ورزش

تاریخچه ورزش


اصل ورزش را از یونان دانسته اند که به منظور چابکی بدن و ایجاد قوّت انجام می یافت و پاروزنی، بوکس ، کشتی ، شنا ، شمشیرزنی ، تیراندازی ، اسکی و ورزش هایی چون بیس بال ، سافت بال و بسکتبال و انواع فوتبال و چوگان بازی ، والیبال ، گلف ، انواع تنیس ، شنا ، پرتاب وزنه و ... جزو ورزش محسوب می شوند.
اولین ملتی که
ژیمناستیک را بنیان و آن را نام نهاده اند ، یونانیان قدیم می باشند، که ابتدا اصول ورزش در یونان خیلی خشن و ناصحیح بود و اولین نتیجه از ورزش را بزرگ نمودن عضلات بدن می دانستند. بعدها ورزش در یونان به شکل ریسمان بازی جان بازی در آمد و برای آن اهمیت زیادی قایل بودند و عمل کنندگان آن را آکروبات می نامیدند و این نوع حرکات را آکروباتیک می گفتند. به محل هایی که در آن جا ورزش می نمودند، ژیمنازیوم گفته می شد، که مهم ترین آن ها یکی لیسه و دیگری آکادمی نام داشت و چون مردم در آن محل ها لخت ورزش می کردند، کلمه ژیمناز از کلمه گیمنوس که به معنای لختی است گرفته و به آن محل ها نام نهادند و بعداً به عموم ورزش های بدنی نیز ژیمناستیک نام گذاشته شد.
مورخ مشهور ،
ویل دورانت می نویسد: آن (مدینه فاضله بچه ها) فنون خانه داری را به دختران و فنون شکار و جنگ را به پسران می آموختند و به پسران آموزش می دادند که چگونه شکار کنند و ماهی بگیرند و شنا کنند و همچنین شخم زدن کشت زارها، دام گستری، دامپروری و نشانه روی با تیر و نیزه را می آموختند، تا در جمع مخاطرات زندگی توان محافظت و حراست از خویش را دارا باشند.
اما اگر بیش تر در مساله دقت کنیم، در خواهیم یافت
تعلیم و تربیت در حقیقت با پیدایش و سکنا گزیدن بشر در روی زمین آغاز شده است. خاک و سنگ و کوه و تپه و دریا و جنگل و جویبار و دیگر مظاهر طبیعت و نیز خود زندگی و نیازهای آن. نخستین کتاب های درسی نوع بشر بوده اند.
از قدیم ترین روزگاران و حتی پیش از پیدایش خط ، نیاز به تامین خوراک و پوشاک از راه شکار حیوانات و احتیاج به کسب توانایی برای مقابله با خطرهای طبیعی و دشمنان گوناگون، جوامع کهن بشری را واداشته بود که به امر
تربیت بدنی، به عنوان یکی از مهم ترین امور زندگی توجه نمایند و این حقیقت را دریابند که قدرت، استقامت، مهارت و سرعت را که در زندگی انسان ها از اهمیتی برخوردار است، می توان با بهره گیری از تمرین ها و فعالیت های جسمانی تا حد قابل ملاحظه ای تقویت کرد.
وقتی دولت ها و حکومت ها تشکیل و تاسیس شدند، رهبران آن ها متوجه شدند که برای حفظ یا گسترش مرزهای خود، نیازمند بازوان توانایی هستند که در جنگ ها بتوانند پیروزی را برای آن ها به ارمغان آورند؛ ویل دورانت در این باره می نویسد:
« از ضروریات دولت ها و تاکید بر روی حفظ نیروی جسمانی، پیروزمندی در جنگ هایی بوده است که متکی بر قدرت بدنی و نیرومندی جسمانی بوده است، و نیرومندی و مهارت بدنی، حاصل نخواهد شد، مگر در ورزش هایی که در
بازی های المپیک مقرر گردیده است. »
در توجه انسان به تربیت جسم و توانمندی، عوامل زیر نقش اساس داشته است:
  • انسان اولیه در جناح مبارزه با طبیعت، که از بدو تولد تا سپری شدن عمر او را تهدید می کرده، ضرورت نیرومندی را دریافته است.
  • از طرفی بر اثر قهر طبیعت، ناچار به مهاجرت برای یافتن معاش بوده و در این مهاجرت در برخورد با دیگر اقوام، برای حفظ بقای خویش و بقای اجتماعی.
  • و از جناح نیازهای فیزیولوژیک که برای ارضای نیازهای طبیعی خویش و خانواده، به ویژه نظام معیشتی جدیدی که در اثر مهاجرت برای او ایجاد می گردید.

تاریخچه ورزش در ایران

اما در خصوص تاریخچه ورزش در ایران باید گفت: در میان کشورهای مشرق زمین، بی گمان ایران تنها کشوری بود که در نظام تعلیم و تربیت خود بیش تری الویت را به ورزش و تربیت بدنی داده بود، چه در حالی که چینیان به امر ورزش و تربیت بدنی توجه چندانی نداشتند و هندوان نیز پرورش تن و فعالیت های بدنی را گاه مذموم هم می دانستند، ایرانیان به اهمیت و ارزش توانایی و سلامتی بدن به عنوان وسیله بسیار مهمی برای فراهم آوردن ارتشی سلحشور و پیروزمند، پی برده بودند.
هرودوت ، مورخ مشهور یونانی می نویسد:
ایرانیان از پنج سالگی تا بیست سالگی سه چیز را می آموختند:
  • سواری
  • تیر و کمان
  • راستگویی.
جوانان تمرینات روزانه را از طلوع آفتاب با دویدن و پرتاب سنگ و پرتاب نیزه آغاز می کردند، و از جمله تمرینات معمولشان، ساختن با جیره اندک و تحمل گرمای بسیار و پیاده روی های طولانی و عبور از رودخانه، بدون تر شدن سلاح ها و خواب در هوای آزاد بود. سواری و شکار نیز دو فعالیت معمول و رایج بود و جستن بر روی اسب و فرو پریدن از روی آن در حال دویدن و به طور کلی سرعت و چالاکی، از ویژگی های سوارکاران سوار نظام ایران بود.
به خصوص در باره دوران پارت ها یا اشکانیان و پیدایش کلمه پهلوان باید گفت: شرح فتوحات این قوم آریایی و حکومت پانصد ساله آن ها پر از دلاوری ها و کوشش های این مردم است. کلمه پهلوان و پهلوانی، ریشه پارتی است که هر فرد زورمند را منتسب به پارت یا پرتو و پهلو دانسته اند. اینان مردمی جنگجو و شکارچی بودند.
هنستین ، مورخ یونانی می نویسد:
"پارت ها جنگ و شکار را دوست داشتند. این قوم از دوران طفولیت تا به هنگام کهولت همیشه با ورزش و تمرینات سخت جنگی و شکار بار آمده بودند."

بسکتبال

img/daneshnameh_up/b/bc/Untitled-111.jpg





بسکتبال ورزشی است که در آن دو تیم شش نفره با هم رقابت می کنند و همه آن ها موظف هستند که توپ را فقط با دست خود لمس کنند . در این ورزش دوازده بازیکن (که هر تیم شش بازیکن دارد) و 2 داور که یکی به عنوان داور اول و دیگری داور دوم است تشکیل این بازی را می دهند . همچنین یک توپ و دو سبد که هر سبد سهم یک تیم است و به عنوان دروازه آن ها به حساب می آید .

تاریخچه بسکتبال

زادگاه بازی بسکتبال آمریکاست . این بازی در اوایل پاییز سال 1891 میلادی توسط شخصی به نام جیمز نای اسمیت پایه ریزی و ابداع شد . اما ، از قرن ها پیش در میان ساکنان نقاط مختلف قاره آمریکا ، به ویژه آمریکای مرکزی و جنوبی انواعی از بازی و مسابقه رایج بوده که کم و بیش به بسکتبال شباهت داشته است .

سابقه تاریخی

در کشور آرژانتین ، نوعی بازی سنتی و قدیمی در میان گله دار ها متداول است که آن را (پاتو) (PATO ) می نامند . در این بازی ، دو تیم سوار بر اسب در میدانی وسیع به تاخت و تاز می پردازند و هر تیم کوشش می کند توپی را که شش حلقه (مانند دستگیره) بر بدنه آن هست ، با پرتاب کردن و پاس دادن به یاران خودی ، به آن سوی میدان برساند و از حلقه و توری سبدی که در انتهای میدان بر روی ستونی چوبی نصب شده ، عبور دهد . این بازی تا حدی شبیه بسکتبال است اما شباهت بازی پوک تاپوک با ورزش بسکتبال بیش از پیش است . پوک تاپوک ، در میان اقوام متمدن قاره آمریکای جنوبی و مرکزی رواج بسیار داشت به ویژه اقوام مایا و تولتک (در ناحیه مکزیک کنونی) این بازی را کهن با توپ و حلقه های ثابت در میدانی وسیع انجام می شد ، با علاقه و هیجان زیادی برگزار می کردند .

تولد ورزشی به نام بسکتبال

img/daneshnameh_up/8/8f/esmit.jpg

جیمز نای اسمیت یک پزشک کانادایی بود که با ایالات متحده آمریکا مهاجرت کرد و تابعیت آن کشور را گرفت .
در سال 1891 یعنی زمانی که
دکتر نای اسمیت در دانشگاه ورزش اسپرینگ فیلد (واقع در ایالت ماساچوست آمریکا) درس می داد ، رئیس دانشگاه از او خواست ورزشی ابداع و اختراع کند که دانشجویان بتوانند در فصل زمستان در سالن به آن بپردازند تا آمادگی جسمانی خود را برای پرداختن به مسابقات میدانی فوتبال ، هاکی و بیسبال ، در فصل بهار و تابستان حفظ کند .

دکتر نای اسمیت پس از بررسی رشته های موجود ورزشی ، دریافت که ورزش جدید باید :


  • توپ در آن نقش داشته باشد .
  • به صورت گروهی به اجرا در آید .
  • اصل رقابت در آن رعایت شود .
  • و بر مهارت استوار باشد .
  • هیچ گونه خشونتی و برخوردهای سخت بدنی مبتنی نباشد .

حاصل این افکار و اندیشه ها ورزشی شد به نام بسکتبال که امروزه پس از سپری شدن نزدیک به یک قرن و اندی از اختراع آن ، از پر طرفدارترین و هیجان انگیزترین رشته های ورزش بین المللی است .
دکتر نای اسمیت در شروع کار دو
سبد که مخصوص حمل میوه بود بر دیوار دو طرف سالن ورزش دانشگاه و در ارتفاعی بلندتر از قد یک انسان قد بلند نصب کرد و به دو گروه از ورزشکاران جوان دانشگاه آموزش داد که توپی را دست به دست بدهند و سعی کنند آن را به درون سبد بیندازند . در این حال ، تیم مقابل باید بکوشد که مانع از انجام این کار شود و توپ را هم از چنگ حریف بربایند و تصاحب کند.
نخستین مسابقه ای که به این ترتیب و به صورتی تجربی ترتیب یافت میان دو تیم 9 نفره در کالج اسپرینگ فیلد بود و اولین گل
تاریخ بسکتبال را هم یکی از بازیکنان به نام "ویلیام چیلس" به سبد انداخت . بعدها شخصی به نام "فرانک ماهان" با توجه به اینکه در زبان انگلیسی سبد را بسکت ( BASKET ) و توپ را بال (BALL ) می گویند ، این ورزش را بسکتبال نامید . دکتر نای اسمیت ، برای آنکه بازی بسکتبال خشن نشود ، مقررات دقیقی برای آن به وجود آورد . بعضی از مقررات اولیه بسکتبال چنین بود :


  • بازیکنان حق نداشتند توپ را از دست هم بربایند .
  • بازیکنی که توپ را در اختیار داشت ، نباید با آن راه برود یا بدود .
  • هل دادن و هر نوع خشونت ممنوع بود .
  • فقط بازیکنانی که توپ را در اختیار نداشتند می توانستند به هر طرف بدوند و جا بگیرند .
  • بازیکن توپ به دست باید توپ را به طرف یاران خود پرتاب کند و به آنها برساند .
img/daneshnameh_up/1/1b/sabad.jpg


در آغاز ، ته سبد هم بسته بود و هر بار که توپ به درون سبد می افتاد باید کسی به کمک نردبان توپ را از سبد بیرون بیاورد .
در سال 1892 شخصی به نام "لئو آلن" سبد بسکتبال را که تا آن روز از ترکه چوب یا الیاف بود و به همین دلیل به زودی پاره و فرسوده می شد ، از سیم بافت تا استحکام بیشتری داشته باشد .
دیری نگذشت که این ورزش جدید طرفداران زیادی در میان دانشجویان دانشگاه اسپرینگ فیلد و دیگر دانشگاه ها یافت .دکتر نای اسمیت هم
مقررات و قوانین بسکتبال را کامل تر کرد و نسخه هایی از آن را به هر دانشگاه یا باشگاهی که علاقمند بود ارسال داشت . این مقررات در سال 1892 میلادی به صورت کتابچه ای برای استفاده عموم منتشر شد .
کشور
کانادا نخستین کشور خارجی بود که ورزش بسکتبال به آن راه یافت .
دیگر کشور ها هم بتدریج و در سال های بعد پذیرای این ورزش جدید شدند :
فرانسه در سال 1893 ، چین و هندوستان در سال 1894 ، انگلستان در سال 1894 ژاپن در سال 1900 و .. .
نخستین مسابقه رسمی بسکتبال در سال 1896 بین دو تیم از دو دانشگاه
شیکاگو و آیوا برگزار شد . نتیجه این بازی تاریخی 15 بر 12 به سود تیم دانشگاه شیکاگو بود .
در سال 1930 دکتر نای اسمیت کتابی درباره
خواص بسکتبال تالیف کرد تا نشان دهد که بازی بسکتبال گرچه بسیار پر تحرک است اما حتی برای سالمندان هم خطری ندارد و آسیبی متوجه اعضای حیاتی بدن ( قلب و کلیه ) نخواهد شد .

بسکتبال در ایران

دایره المعارف بریتانیا ، سال ورود بسکتبال به کشور ما ایران را 1901 میلادی برابر با 1280 ه.ش نوشته است اما آنچه مسلم است اینکه اولین نشانه های ورود بسکتبال به ایران در سال های 1310 و 1311 دیده شده که آن هم توسط کارکنان سفارتخانه های خارجی در ایران بوده است .
در سال 1314 ، یک
مربی ورزش به نام "فریدون شریف زاده" ورزش بسکتبال را به دانش آموزان دبیرستان البرز (کالج البرز) تهران معرفی و پایه گذاری کرد و کم کم دیگر مربیان ورزش به گسترش و آموزش این ورزش پرداختند .
در سال 1324 ،
فدراسیون بسکتبال ایران تشکیل شد و نخستین حضور بسکتبال ایران در میدان های بین المللی ، در بازی های المپیک لندن (1948) بود .
از میان بهترین بازیکنان تاریخ بسکتبال ایران در ان زمان می توان این نام ها را بر شمرد :

کامبیز مخبری ، حسین سرودی ، مسعود ماهتابانی ، نادر کاشانی ، سروش نگهبان ، امیر ایلیاوی ، مجید توفیق و مظفر بنی هاشم .


img/daneshnameh_up/c/ce/ew.jpg 

افلاطون ( زندگینامه )

 

افلاطون در سال 427 قبل از در خانواده ای اشرافی به دنیا آمد. در 18 سالگی با سقراط آشنا شد و مدت 10 سال را به شاگردی سقراط  به سر برد. بعد از اعدام سقراط یک سلسله سفر را آغاز کرد که در طی این سفرها از نقاط مختلفی از جهان نظیر مصر و سیسیل  و فلسطین دیدن کرد که در این سفرها با اندیشه های  متفاوتی آشنا شد که تاثیر آنها در افکار افلاطون هویدا است.هنگامی که افلاطون به آتن بازگشت 40 سال داشت. در این زمان بود که مدرسه معروفش را به نام آکادمی تاسیس کرد. این مدرسه را می توان اولین دانشگاه محسوب کرد که در آن دروسی نظیر فلسفه ریاضیات و نجوم تدریس می شد.
برای مطالعه افلاطون یقینا بهترین منبع همان آثار اوست که در قالبی ادبی نوشته شده اند. با مطالعه این آثار به راحتی می توان به قریحه ادبی افلاطون پی برد. مهمترین و در عین حال کاملترین اثر افلاطون کتاب جمهوریت است. که او در این کتاب در باره مسایل فلسفی مختلفی سخن رانده است از اخلاق گرفته تا ساسیت و هنرو تربیت و مابعد الطبیعه سخن رانده است.
با مطالعه نوشته های افلاطون می توان  به سیر افکار او پی برد. کتب وی را می توانیم بر اساس دوره ای از زندگی که افلاطون اقدام به نگارش آن کرده است به سه دسته تقسیم بندی نماییم.
دسته اول کتب و رسالاتی هستند که در دوران جوانی او نگاشته شده اند. نوشته های این دوران اکثرا دیالوگهایی بدون نتیجه گیری هستند. سمت و سوی نوشته های این دوران مربوط به فعالیت های تربیتی است.
آثار دوره میانسالی بر خلاف دوره جوانی حاوی دیالوگهایی با نتیجه گیری است. درآثار این دوره است که مسایل اساسی فلسفه فلاطون نظیر ایده و مثل مطرح می گردد . اثر برجسته افلاطون  در این دوره جمهوریت است.
  و بالاخره آثار دوران کهولت افلاطون که می توان آنها را آثار دوران پختگی و اصلاح آثار قبلی دانست .برای مثال از آثار این دوره  می توان به قانون و نوامیس اشاره کرد.
افلاطون در فلسفه  راه استادش سقراط را دنبال کرد. بدین معنا که دغدغه اصلی او انسان بود و از فلاسفه طبیعی دور شد.اوقسمت زیادی از تلاش خود را معطوف به حل مسایلی نظیر اخلاق حق و عدالت کرد. او در جمهوریت مباحثه سقراط و شخص جدلی را به تصویر می کشد که سقراط و آن شخص در باره و معنا و مفهوم عدالت بحث می کنند. سقراط آن شخص به تعریف کردن مفهوم عدالت وامی دارد . که در نهایت آن شخص مجبور می شود که بگوید: حق در قدرت است و عدالت در نفع قویتر(نظیر بعضی از تعابیر نیچه). سپس وی از سقراط می خواهد که او نیز تعریفش را ارایه دهد که سقراط به نوعی از ارایه دادن تعریف طفره می رود و چنین پاسخ می دهد که عدالت نوعی رابطه سالم بین افراد در اجتماع است. بنابراین مطالعه آن به عنوان بخشی از جامعه و اجتماع راحت تر است. همانند اینکه بوسیله توصیف یک جامعه سالم توصیف یک فرد سالم راحتر می شود.
   افلاطون به این شکل حل مسئله اخلاق و عدالت را به اجتماع و به تبع آن مسایل سیاسی آن اجتماع مربوط می کند. در اینجاست که کم کم با فلسفه سیاسی افلاطون که از نکات برجسته هنگام مطالعه افلاطون است مواجه می شویم. او پس طرح مسایلی مانند اینکه حرص و طمع و یا برتری جویی سبب می شود که افراد و جوامع انسانی مدام با هم در کشمکش باشند . به این نتیجه می رسد که ابتدا باید انسان را از لحاظ روانشناختی مورد بررسی قرار دهد تا بوسیله آن به پی ریزی جامعه ای ایده آل نایل گردد.
   در روانشناسی افلاطون رفتار های انسان از سه منبع میل و اراده و عقل سرچشمه می گیرد .میل انسان شامل مواردی نظیر تملک  شهوت  غرایز می شود. مرکز امیال نیز در بدن شکم است.هیجان هم مواردی مانند شجاعت قدرت طلبی و جاه طلبی را در برمیگیرد. عقل نیز مسئول مواردی نظیر اندیشه و دانش و هوش است. منابع ذکر شده هم در افراد مختلف دارای درجات متفاوتی است. مثلا در بازاریان و کسبه عموم مردم میل است که نقش اصلی را در زندگی بازی می کند و در جنگجویان و لشگریان هیجان نقش اصلی را بر عهده دارد. و عقل نیز پایه رفتار حکما ست.
     بعد از این مقدمات افلاطون شروع به ترسیم جامعه آرمانیش می کند و برای ایجاد آن راهکاری هم ارایه می دهد. آرمانشهر او جامعه ایست که درآن هر کس با توجه به ذاتش یعنی همان منابع رفتاری که در فوق ذکر شدند در جای خودش قرار گرفته باشد مثلا کسی که میل در او بالا باشد فقط مشغول کسب و کار خود شود و در کار سیاست دخالت نکند یا کسی شجاعت و هیجان او در درجه ای بالا قرار داشته باشد شغلش در جامعه  نظامی باشد. در آرمانشهر افلاطون سزاوارترین گروه برای حکومت فلاسفه هستند که در آنها عنصر عقل در درجه بالایی قرار دارد(نوعی از نخبه گرایی). اینجاست که افلاطون نیز مانند سقراط تمایلش را به آریستوکراسی (حکومت اشراف)نشان داده و به عناد با دموکراسی بر می خیزد.البته باید توجه داشت که اشراف یا شریفترین مردم برای حکومت الزاما کسانی نیستند که دارای قدرت و ثروت اند. بلکه باید این افراد دارای حکمت باشند تا شایستگی لازم  را برای حکومت داسته باشند. و اما راهکار افلاطون برای تشکیل آرمانشهرش:

     ابتدا باید کودکان زیر 10 سال را جمع کرد و آموزش همگانی آنها را شروع کرد این آموزشها شامل مواردی مانند موسیقی ورزش و تعالیم مذهبی می شود.در این میان تعالیم مذهبی بر مبنای دین تک خدایی از اهمییت خاصی بر خوردارد است .افلاطون می خواهد از مذهب به عنوان عاملی برای کنترل توده های مردم استفاده کند  به عقیده او اعتقاد به یک خدای قادر و مهربان و در عین حال قهار باعث می شود که کنترل رفتارهای مردم راحت تر شود و گرایش آنها به طرف جرم و جنایت خود به خود کم شود. این آموزشها تا سن 20 سالگی ادامه خواهند یافت. سپس در این سن از کلیه آموزش دیدگان امتحانی گرفته خواهد شد به شکلی که در این امتحان اکثریت شرکت کنندگان حذف شوند. این اکثریت به کسب و کار و بازار و کشاورزی و... مشغول خواهند شد. تربیت قبول شدگان این امتحان تا سن 30 که زمان بر گزاری امتحانی دوباره است ادامه خواهد داشت .   
     مردود شدگان این دوره به مشاغلی نظیر سپاهیان و لشگریان را اشغال خواهند نمود . کسانی که این امتحان را نیز با موفقیت  پشت سر بگذرانند آموزش آنها 5 سال دیگر هم طول خواهد کشید که در این 5 سال  با مسایلی نظیر ریاضیات و فلسفه و ایده و مُثل افلاطونی سر خواهند کرد.  با ایده و مُثل افلاطونی به زودی آشنا خواهیم شد. بعد از این 5 سال افراد آموزش دیده باید 15 سال را بین بقیه مردم بدون هیچ پشتوانه ای و به تنهایی زندگی کنند. که این نیز برای آنها نوعی امتحان محسوب می شود. بعد از از این 15 سال کسانی که این امتحان هم را با موفقیت یگذارنند آماده حکومت هستند.برای اینکه این افراد دچار فساد نشوند باید زندگی در سطح پایین و مانند سربازان داشته باشند. آنها از داشتن زن و فرزند اختصاصی محروم می شوند و زن و فرزند آنها اشتراکی خواهد بود تا مبادا به عشق به همسر و فرزند مانع وظیفه خطیر آنها گردد.
      بدین شکل حکومت تشکیل می شود که حاکمان آن بدون هیچ گونه رای گیری به قدرت میرسند و در عین حال مناسب ترین افراد هم برای حکومت هستند. در این شیوه هیچ چگونه نزاع و درگیریی هم برای تصاحب حکومت اتفاق نخواهد افتاد.
      از نظر افلاطون در چنین سیستمی است که حق و عدالت تحقق می یابند. زیرا هر کس بر حسب استعدادها و تواناییهایش در موقعیت مناسب خود قرار گرفته است و فرصت های محیطی بر ای افراد از طبقات مختلف یکسان است در حالی که در دیگر اندیشه های حتی  اندیشه های پیشرفته امروزی نظیر لیبرال دموکراسی نیز چنین امکانی وجود ندارد.
         از این جهت افلاطون به کلی با دموکراسی یونان مخالف است. افلاطون جامعه را به شکل پیکره ای انسانی در نظر می گیرد. که حکام فیلسوف سر آن هستند . و سینه آن را سربازان و لشگریان تشیکل می دهد.مردم عادی نظیر بازرگانان پیشه وران و کشاورزان هم شکم آن هستند.
     به نوعی می توان گفت که افلاطون در اواخر عمر متقاعد شده بود که تشکیل دولت آرمانیش ممکن نیست. از این رو در کتاب قانون به تشریح دولتهای ناکامل می پردازد.معیار او برای طبقه بندی دول ناکامل نزدیکی آن دول  به حکومت آرمانی اوست. او حکومت های  ناکامل را بر اساس نزدیکی به آرمانشهرش به  این دسته ها تقسیم بندی می کند: 1 تیموکراسی 2 الیگارشی 3 دموکراسی 4 جباری یا مستبد .
         حکومت تیومکراسی حکومت متفاخران است حکومتی مانند اسپارت . این نوع حکومت معمولا در اثر زراندوزی طبقه حاکم تبدیل به حکومت الیگارشی می شود که حکومت توانگران و ثروتمندان است. در این حکومت پول معیار همه چیز است. سرانجام این نوع حکومت هم افزایش زراندوزی در جامعه و به تبع آن ایجاد جامعه ای دو قطبی و ایجاد شکاف های عظیم اجتماعی است .که سر انجام آن انقلابی است که به دموکراسی می انجامد. دمکراسی هم حکومتی است که در آن افراد غیر متخصص بسیاری به امر حکومت مشغول اند. علاوه بر آن گروههای مختلف اجتماعی در آن دایما بر سر تصاحب حکومت در رقابت و نزاع به سر می برند. پس از آنکه یکی از این گروهها موفق به تصاحب کامل قدرت شد خود به خود حکومت دموکراسی از بین رفته است و حکومتی مستبد و یا به عبارتی دیگر جبارانه جایگزین آن گشته است.
          به نظر نگارنده این مطلب مهم ترین انتقادی که می توان به این جامعه آرمانی افلاطون وارد کرد این است که او تابلویی بی حرکت و منظم وماشین وار از جامعه ترسیم می نماید وتوجه کافی را به تغییر و تحول اجتماع و به خصوص افرادش را نمی کند. شاید بتوان گفت که در آرامان شهر افلاطونی فردیت افراد جامعه فدای تشکیل جامعه ای آرمانی می گردد.
        شاید این دید افلاطون به جامعه از همان نظریه "مثل" که پایه ای فلسفی او را تشکیل می دهد ناشی شده باشد.می توان نظریه مثل افلاطون را به طور خلاصه بدین شکل شرح داد:
       افلاطون نیز همانند هراکلیتوس و پارمنیدس همه دنیای اطرافمان را که به وسیله حواس از آن مطلع می شویم را دنیایی متحرک تغییرپذیر و فناپذیر می داند لذا او معتقد است دنیایی که ما بوسیله حواسمان درک می کنیم موضوع علم نیست و اصلا این دنیا کاملا واقعی نیست.
   
   دنیایی که ما حس می کنیم دنیایی است محدود به زمان و مکان و در قید تحرک و تغییر پذیری پس حقایق واقعی واصیل نمی تواند شامل این دنیای محسوس ما باشد. ودر سطح بالاتری از آن قرار دارد. محسوساتی که ما ادراک می کنیم ظواهر و پرتوهایی از آن حقایق اصیل هستند. افلاطون به هر یک از این حقایق که در عالم بالاتری قرار دارند مثال یا ایده می گوید. مثال برای افلاطون کاملا حقیقی ومطلق ولایتغیر است .این مثالها یا مثل  فراتر از ابعاد مکان وزمان هستند لذا تنها راه شناخت وبررسی آنها به کار بردن عقل وخرد است.
         افلاطون به این شکل عالم را به دو قسمت عمده طبقه بندی می کند : قسمت اول دنیای محسوسات وظواهر که به وسیله حواس ادراک می شود و قسمت دوم عالم ایده ها و مثل که راه یافتن به آن بدون استفاده از عقل ممکن نیست. مثال معروفی که برای شرح مثل افلاطونی بیان می شود اسب مثالی است. ما ممکن است در طول زندگی خود اسبهای زیادی دیده باشیم. این اسبها از رنگها و نژادهای مختلفی بوده اند و احتمالا همه آنها با هم فرقهایی هر چند جزیی داشته اند. ولی ما در اینکه این موجودات اسب هستند و نه حیوانی دیگر مانند سگ شکی نداریم.دلیل این امر این است که در عالمی بالاتر مثال یا ایده ای حقیقی و کامل از اسب وجود دارد  که اسبهایی که ما می بینیم از آن ایده اصیل سرچشمه و نشات گرفته اند. به بیان دیگر می توان اسب مثالی را به عنوان قالبی برای این اسبها محسوب کرد.
       این طبقه بندی افلاطون از عالم گاهی ریزتر نیز می شود مثلا دنیایی که انعکاسهاو سایه ها یا رویاها توهمات می سازند دنیایی است که از درجه حقیقی بود پایین تر از دنیا محسوسات قرار دارد و یا بین دنیای محسوسات و دنیای ایده ها که حقیقی ترین است دنیای علم ودانش و ادراکات ریاضی قرار دارد. البته افلاطون در دنیای مثلی هم سلسله مراتب قایل است به این شکل که ایده های کوچک ایده های بزرگتر را می سازند که در نهایت منجر به تشکیل حقیقتی واحد یا خدا می شوند.
          افلاطون به اثبات نظریه مثل خود نپرداخت و آن را در حد فرضیه باقی گزارد . به شکل که او وجود خدایش را هم قابل اثبات نمی داند و معتقد است که فقط با دیدن آثارش پی به وجود او می بریم ودر این زمینه  بر اساس نظریه مثلش به همین مطلب اکتفا می کند که اگر گرایش به خیری ویا زیبایی وجود دارد پس خیر مطلق و زیبایی مطلقی هم باید وجود داشته باشد.

 

 

 

 

ارسطو و فلسفه و سخنانی چند از وی

ارسطو  و  فلسفه

 

 

 

 

 

ارسطو با انتقاد از فرضیه مثل‌ها فلسفه خود را آغاز می‌کند.

حقایق قابل ادراک وجود ندارند آنچه وجود دارد مثال نیست بلکه خرد و جزئی است.

 

وی گفته است

"علم جز بر کلیات تعلق نمی‌گیرد".

 

 

 

 ما هنگامی می‌توانیم درباره اشیاء قضاوت کنیم که نوع و جنس را بهتر بشناسیم. تعیین قواعدی که حافظ روابط صحیح قضایای کلی با قضایای جزئی و شخصی باشد خاص منطقی است که هیچکس بهتر از ارسطو درباره آن تحقیق نکرده است همین منطق است که یکی از هدایای ارزنده و گرانبهای این فیلسوف بعالم بشریت به شمار می‌آید.

 

 

 چند نمونه از سخنان وی :

 

 

 

 

 

  • «از يك پرستو تابستان نشود.»

 

  • «انسان مدنی الطبع است.»

 

  • «تمایلات خود را در میان دو دیوار محکم اراده و عقل حبس کنید.»

 

  • «چشم ارباب، اسب را فربه می کند.»

 

  • «دوست همه كس دوست هيچ كس نيست.»

 

  • «روی گردانی از صحبت کسی که با همدلی با تو رغبت کند، از بی همتی است.»

 

  • «شايد كه همين بيضه بر آرد پر و بال.»

 

  • «عشق حواس را از دیدن عیوب منع می کند.»

آثار ارسطو

آثار ارسطو

 

 

 

 

ارسطو را می‌توان از نخستین کیهانشناسان دانست. او با در نظر گرفتن زمین در مرکز گیتی و قرار دادن فلکهای مختلف برای اجرام آسمانی (مثلاً فلک خورشید، فلک ثوابت و...) الگویی از جهان را برای همروزگاران خود ترسیم کرد. ارسطو چهار عنصر بنیادی کیهان را آب، آتش، خاک و هوا می‌دانست به‌علاوهٔ عنصر پنجمی به نام اثیر که معتقد بود اجرام آسمانی از آن ساخته شده‌اند. آثار ارسطو بسیار متنوع و شامل جمیع معارف و علوم یونانی (جز ریاضی) است و اصولا شامل منطقیات طبیعیات الهیات و خلقیات است که از آن جمله از (فن شعر) (فن خطابه) (کتاب اخلاق) (سیاست) (ما بعد الطبیعه) باید نام برد.

 

منطقیات: مقولات ,جدلیات ,آنالوطیقای اول و دوم ,قضایا ,ابطال مغالات که در کل در کتاب ارغنون جمع شده‌اند .

 

کتب علمی: طبیعیات ,درباره آسمان ,کون وفساد ,علم کائنات جو ,تاریخ طبیعی ,درباره نفس ,اجزاء حیوانات ,حرکات حیوانات ,تولد حیوانات

 

کتب فلسفی:اخلاق ,سیاست ,ماوراء الطبیعه

متافیزیک از دید ارسطو

 

متافيزيك از ديد ارسطو

 ارسطو شاگرد افلاطون در كتاب خود "متافيزيك" به بررسي هستي همانطور كه هست پرداخته است. او در اين كتاب از افلاطون انتقاد كرده كه وي نه به مفهوم هستي پرداخته و نه به علت هستي. ارسطو در اين كتاب، طبيعت را هر آن چه اصل حركت و سكونش را داراست مي داند. بررسي ثبات و نهايت از ديگر موضوعات مطرح شده در اين كتاب است. ارسطو به اين اشاره مي كند كه انديشمندان Eleate هستي را نفي مي كردند، هراكليت ديگر فيلسوف يوناني حركت را در نظر گرفته بود و افلاطون ثبات در ايده را مطرح كرده بود. ارسطو انتقاد مي كند كه افلاطون حركت را به عنوان علت تغيير در هستي قبول نداشت و از نظر ارسطو،‌ ثبات در ديدگاه پارمنيدس يك پرسپكتيو شوم براي فيزيك است.

ارسطو 4 علت براي هستي قائل بود:


1)
ماده: كه به سوبسترا تعبير مي شود (هراكليت، آتش را منبع هستي مي دانست چرا كه در اجسام نفوذ مي كند و عمق آنها را نشان مي دهد اما آناكسيمن، باد و تالس، آب را علت هستي و نخستين ماده پديد آورنده هستي مي دانستند) و نيز به گونه ذهني قابل تعبير است (افلاطون آن را به 3 نوع هستي: ايده ها، كپي آنها و ماده تقسيم كرده بود.

2) حركت: ارسطو حركت را دومين علت هستي مي دانست.
3)
ايده يا فرم: ارسطو ايده يا فرم را سومين علت هستي مي دانست.
4)
علت چرايي: كه همان هدف از وجود هر شيئ و يديده است.

 به عنوان مثال،‌ وجود برگها در درختان به دليل محافظت از ميوه هاست. اين دورنمايي يا teleologism در ديدگاه آناكساگور (ديگر فيلسوف يوناني كه هوش و فكر را علت هستي مي دانست) و افلاطون نيز ديده مي شود.


ارسطو متافيزيك را به عنوان دانش بررسي هستي براي بشر ممكن مي دانست. او هر دانشي را در حوزه مربوط به ويژگيهاي خودش مطرح كرد كه بررسي گونه ها،‌ ويژگيها و تقسيم بندي ها را در بر مي گيرد ولي هستي اين طور نيست وگرنه ويژگيهايي ييدا مي كرد كه او را از گونه هاي ديگر جدا مي كرد درحالي كه هستي همه چيز را در بر مي گيرد. ارسطو 3 نوع دانش قائل بود: فيزيك، ‌رياضي و تئولوژي يا دانش اوليه. او فيزيك را به اجسام متحرك و جدا نشدني از ماده نسبت مي داد. رياضي را به هستي غير متحرك و جدانشدني از ماده يعني غير مستقل از ماده مربوط مي كرد و دانش اوليه را مختص هستي غير متحرك و جدا شده از ماده مي دانست.

 از نظر او، اگر هستي فقط در اجسام متحرك بود، دانش اوليه به فيزيك مربوط مي شد اما چون هستي فقط در اجسام متحرك نيست يس دانش اوليه به فيزيك مربوط نمي شود بلكه جوهر يا ذات هستي و ويژگيهاي مربوط به آن را در بر مي گيرد. او دانش اوليه را جهاني و كلي مي دانست


دانش اوليه يا تئولوژي و به تعبير ديگر فلسفه اوليه همان "شناخت مبدا هستي و همه هستي ست كه از آن ناشي شده" يس در دو شاخه قابل بررسي ست. هستي شناسي به عنوان دانش فقط به شناخت خدا مربوط نيست بلكه انسان،‌ تاريخ، زبان و هر آن چه مربوط به ويژگيهاي مشترك تجربيات ماست را نيز شامل مي شود.


ارسطو 4 معني براي هستي قائل بود:

 1) هستي تصادفي كه مستقل از ماده نيست،

 2) مقوله ها كه ارسطو 10 مقوله قائل بود: ذات، كيفيت، كميت، نسبت، مكان، زمان، عمل، موقعيت، ميل، مالكيت،

(3 توانايي كه اين نظر ارسطو جوابي به غير متحرك بودن هستي در متافيزيك پارمنيدس است،

4) هستي واقعي كه به "هست" و "واقعي هست" نيز تعبير مي شود و نوعي تاييد براي هستي ست.


بحث ارسطو درباره هستي به متافيزيك حركت اجرام آسماني برمي گردد كه حركتي دوراني و مداوم دارند. ارسطو شروعي براي اين حركت قائل نيست اما به نظر او اين حركت پاياني دارد. او علت اين حركت را وجود يك موتور يا حركت دهنده اوليه مي داند كه خودش حركتي ندارد وگرنه براي حركتش بايد دنبال اصل ديگري گشت. از نظر ارسطو،‌ تبعيت هستي از چند حركت دهنده ممكن نيست اگر چه او در بخش ديگري از كتابش به ناچار به چند حركت دهنده اشاره مي كند كه غير متحركند و باعث حركت كل هستي هستند.


در نقد فلسفه ارسطو لازم است به چند نكته مهم بيردازم:


1)
ارسطو علت هستي را به چهار علت تقسيم كرده: ماده، حركت، ايده يا فرم و علت چرايي. بايد توجه داشت كه اين چهار علت جدا از هم نيستند بلكه با همند. به عنوان مثال، علت چرايي يا هدف از وجود اجسام و يديده ها را نمي توان جدا از حركتشان در نظر گرفت چرا كه هدف از وجود بدون حركت معني نمي دهد.
2)
ارسطو فيزيك را به اجسام متحرك و جدا نشدني از ماده نسبت مي داد. اين نظريه اشكال دارد، چرا كه دانش فيزيك تنها محدود به شناخت اجسام متحرك نيست و اجسام غير متحرك نظير جامدات را نيز شامل مي شود. اين كه ارسطو جامدات را متحرك بداند غير ممكن است چرا كه در زمان او تنها نظريه اتمي دموكريت رايج بود كه اتمها را از اجزاء تشكيل دهنده ماده مي دانستند اما الكترونها را به عنوان جزء تشكيل دهنده اتم نمي شناختند در حالي كه امروزه مي دانيم الكترونها در جامدات حركت دارند و جامدات در ذات خود متحركند اما در زمان ارسطو، ‌جامدات را غير متحرك مي دانستند و محدود كردن دانش فيزيك به اجسام متحرك در نظريه ارسطو به معناي حذف جامدات از مقوله فيزيك است مگر آنكه جامدات را نه در حال سكون بلكه در حال حركت توسط عامل حركت دهنده اي در نظر بگيريم.
3)
هستي تصادفي، ‌مقوله ها، توانايي و هستي واقعي كه ارسطو از آنها به معاني هستي تعبير مي كند، در واقع جدا از هم نيستند بلكه با همند و يكي بدون ديگري معني نمي دهد.
4)
ارسطو به حركت دهنده اوليه به عنوان علت هستي اشاره كرده اما آن را توضيح نداده و فقط به اين مورد يرداخته كه حركت دهنده اوليه عمل مي كند و عمل او فكر است. اين نظر بسيار ابتدايي ست و مفهوم اين حركت دهنده اوليه به صورت عميق تر در متافيزيك ارسطو نيامده است.

 

 

 

ارسطو ( زندگینامه )

ارسطو در سال 384 ق. م، در استاگیرا واقع در شمال یونان چشم به جهان گشود. پدرش نیکو ماخوس، پزشک دربار پادشاه مقدونیه بود.
ارسطو هنگامی که حدود هفده سال داشت به قصد تحصیل به آتن رفت و در سال 368 ق.م، عضو آکادمی افلاطون شد. در اینجا به مدت بیست سال، یعنی تا هنگام مرگ افلاطون در 348 ق. م باقی ماند. وی بزرگترین و مبرزترین شاگرد افلاطون بود.
پس از مرگ استاد، آتن را ترک کرد و شعبه از آکادمی در شهر آسوس در ناحیه ترود تاسیس کرد.
در این جا با هرمیاس، حاکم یکی از آن مناطق آشنا شد و پس از مدتی با خواهرزاده او ازدواج کرد.
در سال 343 ق.م، فیلیپ مقدونی ارسطو را دعوت کرد تا تعلیم و تربیت پسرش اسکندر را که در آ ن موقع سیزده سال داشت، به عهده بگیرد.
ارسطو این پیشنهاد را پذیرفت و به تربیت علمی و اخلاقی وی همت گماشت. ارسطو با قبول این کار، نقشی مهم در تاریخ ایفا کرد؛ چرا که پس از چند سال، در سال 336ق.م، اسکندر بر تخت نشست و به جهان گشایی پرداخت.
در این هنگام، ارسطو مقدونیه را ترک کرد و به آتن بازگشت.
در آن جا وی به آکادمی افلاطون باز نگشت، بلکه دانشگاه جدیدی به سبک آکادمی استادش بنا نهاد که به نام ناحیه ای که در آن قرار داشت، لوکیوم نام گرفت.
لوکیوم دانشگاهی بود علمی، مجهز به کتابخانه و معلم که در آن دروس به طور منظم تدریس می شد. در لوکیوم، متفکران و محققان به نحو پیشرفته ای به مطالعات خود می پرداختند.
خود ارسطو در این مدرسه به تدریس و ارائه نظریات خود می پرداخت. بیشتر آثاری که از ارسطو باقی مانده است، یادداشت هایی است که شاگردانش از مطالب او بر می داشتند.
او عادت داشت که در وقت تدریس قدم بزند و به همین دلیل، فلسفه وی به فلسفه مشاء، یعنی فلسفه بسیار راه رونده، شهرت یافت.
اسکندر در سال 323 ق.م در گذشت و به دلیل بدبینی زیادی که علیه اسکندر در یونان و مخصوصا آتن وجود داشت، ارسطو متهم شد که اقدامات و جنگ افروزی های شاگردش موافق بوده و او را تحت نفوذ خود قرار داده است.

به همین دلیل، ارسطو آتن را ترک کرد و به خالکیس، واقع در اوبوئیا رفت و در آن جا در ملک مادری خود اقامت گزید.
او مدت کوتاهی بعد از آن، در سال 322ق.م در اثر یک بیماری در گذشت.
ارسطو از بزرگترین فلاسفه جهان است که درباره تمام مسائل مهم و موضوعات اصلی فکری و فلسفی، نظریات گسترده و بی مانندی ارائه کرده است. از فیزیک ومنطق گرفته تا اخلاق و سیاست و تراژدی و نجوم.
نظریات او مخصوصا مابعدالطبیعه و منطقش،در سراسر قرون وسطی حاکم بر مکاتب فکری اروپا و کلیساها بود و پس از آن نیز افکارش زمینه ای شد برای رنسانس علمی و فرهنگی.
در فلسفه اسلامی نیز نقش او بیش از دیگر فلاسفه یونان است.
بیشتر فلاسفه اسلامی مانند فارابی و ابن سینا پیرو او بودند و به همین خاطر، به مکتب مشاء تعلق دارند. آن ها عمدتا به شرح و تفصیل آراء منطقی و فلسفی او پرداختند.

 

 

مولانا

 

 

فهرست مطالب

 

تولد و دوران کودکی

ملاقات با شمس

غیبت شمس

مولوی پس از غیبت شمس

پایان زندگی مولوی

آثار منظوم و منثور مولوی

 

 

 

تولد و دوران کودکی

 

 

 

در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری، کودکی در یک خانواده ی مذهبی بدنیا آمد نام این کودک را محمد و لقبش را جلال الدین گذاشتند

که بعد ها به مولوی مشهور شد نام ÷درش محمد بن حسن خطیبی معروف به بها الدین ولد و نام مادرش مومنه خاتون  از خاندان فقیهات و سادات سرخس بود

از همان کودکی صورت های روحانی و معنوی در وجودش آشکار بود جلال الدین پنج ساله بود که پدرش مجبور شد از بلخ به قونیه مهاجرت کند جلال الدین بیشتر عمر خود را در قونیه گذراند و در همان جا نیز وفات یافت پس از آنکه پدر جلال الدین بلخ را ترک کرد و به طرف بغداد حرکت نمود در مسیر حرکتش به نیشابور رسید و گفته می شود که در آن شهر با عطار نیشابوری ملاقات کرد و عطار بعد از دیدار جلال الدین به پدر او گفت (( زود باشد که این پسر تو آتش در سوختگان عالم زند ))

در سال 626 خانواده ی جلال الدین پس از تحمل مسافرت های طولانی به سرزمین روم رسیدند و به مدت هفت سال در شهر لارنده اقامت گزیدند در همین شهر جلال الدین در سن 18 سالگی با دختر خواجه لالای سمرقندی به نام گوهر خاتون ازدواج کرد و حاصل این ازدواج پسری بود که نام او را سلطان ولد نهادند

 

 

ملاقات با شمس

 

 

آرامش و یکنواختی و پرداختن به تدریس پنج ساله برای مولوی به یک شکل باقی نماندگویا مولانا بعد از نه سال ریاضت و گوشه گیری از دنیا ، هنوز در آغاز راه قرار داشت و بسیاری از معارف و دانش های هستی را درک نکرده بود سر آغاز دگرگونی معنوی که باعث اوج او در عالم عرفان شده ملاقاتش با شمس تبریزی است

شمس الدین محمد بن علی بن ملک داد از مردم تبریز بود ملاقات او با مولانا در روز شنبه ، بیست و ششم جمادی الآخر سال 642 هجری به وقوع پیوست. عده ای بر این باورند که خلوت گزینی شمس با مولانا چهل روز یا به قولی دیگر سه ماه طول کشید

بعد یکبار ناراحتی شمس که بدست یاران مولانا برای او ایجاد شده بود او به دمشق رفت

 

 

 

 

 

غیبت شمس

 

 

 

 

وقتی مولانا فهمید که شمس به دمشق رفته پریشان و آشفته شد و یارانش تازه فهمیدند که چه کرده اند و بالاخره شمس را با التماس به قونیه برگرداندند

اما طولی نکشید که دوباره ستیزه جویی و ناراحت کردن یاران مولانا برای شمس شروع شد و شمس این بار بدون اینکه به کسی چیزی بگوید به نقطه ای نامعلوم میرود

البته به گفته ی عده ای : روزی شمس در کنار مولانا نشسته بود و با او صحبت میکرد که کسی در زد و وارد شد . سپس آهسته به شمس اشاره کرد که بیرون بیاید. شمس فورا برخاست و قبل از رفتن به بیرون از اتاق رو به مولانا کرد و به او گفت که این فرد به قصد کشتن من آمده است و سپس از خانه خارج شد . هنگامی که شمس بیرون رفت عده ای را دید که در آنجا منتظر او هستند نزدیک تر رفت ، در میان آن گروه کینه توز و جاهل شخصی کاردی را بیرون آورد و به شمس حمله کرد شمس نعره ی بلندی از درد کشید . آن نعره آنقدر بلند بود که آن جماعت بیهوش گشتند و بعد از آن که به هوش آمدند اثری از شمس نیافتند و به جز چند قطره خون چیزی نیافتند

 

 

مولوی پس از غیبت شمس

 

 

 

پس از ناپدید شدند ناگهانی شمس مولانا که گویی از روح خود جدا شده بود دیوانه وار به جست و جویش پرداخت حتی دوبار به دمشق مسافرت کرد تا شاید نشانی از آن گمشده بیابد از هر مسافری که وارد شهر می شد سراغ شمس را از او میگرفت . اما کسی نشانی دقیق از او نمی داد . مولانا دست بردار نبود. شهر به شهر و کو به کو به دنبال رد پایی از شمس روز و شب را می گذراند و باز هیچ خبری از گمشده اش نمی یافت

عده ای می گویند که مولانا بعد از غیبت شمس آنقدر بی قرار و آشفته حال شده بود که به هر کسی که خبری از شمس آورده بود خواه درست یا نادرست هدیه و ارمغانی به وی می داد . چنان که تذکره نویسان آورده اند روزی فردی به دروغ به مولوی گفت که شمس را در دمشق دیده است مولانا از فرط شادی و شعفی که به او دست داده بود دستار و کفش خورد را به آن مرد داد . یکی در آن میان به مولانا گفت که این شخص به دروغ این خبر را به تو رسانیده

مولانا گفت : آری ! برای خبر دروغ او این دستار و کفش را به او بخشیدم اگر سخنش حقیقت داشت بجای اینها جان خود را می دادم

بعد از غیبت شمس مولانا کمتر در میان جماعت ظاهر می شد و برای ارشاد و تربیت شاگردان یکی از یاران برگزیده ی خود را انتخاب می کرد و او را مسوول هدایت شاگردان و مریدان می نمود

 

 

 

 

پایان زندگی مولوی

 

 

 

سرانجام گرد پیری و ناتوانی بر رخسار مولانا جلال الدین نشست . او دیگر توان نداشت که به سرایش مثنوی ادامه دهد و آنقدر ناتوان شد که در بستر بیماری افتاد . طبیبان هر چه سعی کردند او را از مرگ نجات دهند موفق نشدند تا اینکه عاقبت در روز یکشنبه پنجم جمادی الآخر سال 672 روح بلند مرتبه اش از جسم خاکی رها شد و به عروج ابدی دست یافت . او انسانی وارسته و ارجمند بود که به تمام آنچه که انسان را در خود اسیر و پای بند میکردپشت پا زده بود عشق حقیقی در وجود او ریشه دوانیده بود و بخاطر همین تمام سخنان و اشعارش از این کیمیای هستی لبریز بود . گفته می شود در روز های آخرعمر مولانا که از بیماری و ناتوانی رنج میبرد ، مردم قونیه به عیادت او آمدند و از درد و رنج این انسان وارسته بی قرار و آشفته خاطر میشدند باورشان نمی شد چنین مرد آسمانیی آنان را ترک می کند و از نعمت وجود او بی بهره خواهند بود اما به قول خود مولانا هر انسانی باید به اصل خود باز گردد و بزرگترین روز زندگی هر انسانی لحظه ی بازگشت او به اصل خویش است.در آخرین لحظات عمر مولانا همه بر سر بالین وی بی تابی میکدند مخصوصا پسر بزرگ وی سلطان ولد مولانا در واپسین لحظات چشم گشود و با مشاهده یبی تابی فرزندش آخرین غزل خود را بر زبان راند

 

 رو سر بنه به بالین ، تنها مرا رها کن

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا ، شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت ، ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده ، در کنج غم خزیده

بر آب دیده ی ما صد جای آسیا کن

بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد

ای زرد روی عاشق ، تو صبر کن ، وفا کن

دردیست غیر مردن آن را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن ؟!

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

 

بعد از مرگ مولانا ، عده ی زیادی در به خاک سپردن جسم بی جانش شرکت کردند

بعد از به خاک سپاری مولانا ، مردم قونیه در حدود چهل روز عزاداری کردند و در فراق آن مرد عارف و یگانه ی زمان اشک ریختند و ناله و زاری سر دادند . مولانا را در کنار پدرش دفن کردند و علم الدین قیصر یکی از بزرگان قونیه تربت مولانا را بنا نهاد که نام آن بنا ، امروزه به قبه ی خضرا معروف است

 

 

 

 

آثار منظوم و منثور مولانا

 

 

آثار وی عبارتند از :

1/ مثنوی معنوی

2/ غزلیات شمس

3/ رباعیات

4/ فیه ما فیه

5/ مکاتیب

6/ مجالس سبعه

 

 

 

 

در اقلیم فلسفه - گفتگو با دکتر دادبه

در اقلیم فلسفه - گفتگو با دکتر دادبه


 

در اقلیم فلسفه
گفتگو با دکتر دادبه

فلسفه ی سهروردی ریشه در آموزه های "آیین زرتشت" دارد و در واقع شیخ اشراق نخستین سامان دهنده ی کلیت تفکر فلسفی ایرانی است، آیا با این فرض می توان نخستین بارقه های "فلسفه ایرانی" به معنای دقیق کلمه را در ایران باستان جست؟ یعنی سرحدات فلسفه ایرانی را تا آنجا گسترش داد؟

اجازه بدهید نخست از سهروردی بگویم و سپس ماجرای فلسفه ی ایرانی در روزگار معاصر را مطرح کنم ... هیچ امری در این عالم، خلق الساعه نیست، مقدماتی دارد و زمینه های لازم مربوط به یک امر فراهم نیاید آن امر به بار نخواهد آمد و تحقق نخواهد یافت.
سهروردی در سده ی ششم هجری قمری می زیست. بین سالهای 541تا 551 دیده به جهان گشود و در سال 587 چشم جهان بینش را و دیده جان بینش را که همچنان گشاده است و میراث ارجمند فلسفی خود می نگرد فرو بستند و به شهادتش رساندند.او فردوسی ثانی بود و اگر فردوسی عجم بدین پارسی زنده کرد، یعنی زبان و ادب پارسی را حیات جاودان بخشید، سهروردی حکمت ایرانی را زنده کرد. حکمتی که از یک سو از سرچشمه زلال معنویت فرهنگ ایران باستان سیراب می شود و از سوی دیگر ازدریای معرفت قرآنی بهره می برد. سهروردی آشکارا خود رازنده کننده حکمت ایران باستان می داند و تصریح می کند که:« من درآنم تا مشرب وآئین حکیمان ایران باستان که همانا حکمت مبتنی ووحدت است باردیگر زنده سازیم.» و چه دلاویز و نکته آموز است این حقیقت که هم درحکمت معنوی ایران باستان خدا «نور» است، به تعبیرسهروردی "نوراْلانوار" و هم در قرآن کریم و حکمت قرآنی که خدا :«نورآسمانها وزمین است... الله نورالسموات والارض...»برای آن که جایگاه سهروردی را در فرهنگ والا و حکمت ارجمند ایران زمین بشناسیم و بدانیم که این بزرگ مرد چه کرد و به کدام نیاز فرهنگی مردم ما پاسخ گفت، ناگزیریم تا به عنوان مقدمه به کوتاهی از تحولات فکری و فرهنگی ایران زمین از آغاز عصراسلامی ،از سده ی اول تا سده هفتم، و کوتاهتر از آن از سده هفتم به بعد سخن بگوئیم تا معلوم شود که قرن ششم، قرن سهروردی از نظر فرهنگی در چه وضع و چه موقعیتی است و سهروردی در آن روزگار چه کرده است و چه باید انجام می داده است.

- سده اول ودوم عصر خاموشی عصرانتقال فرهنگ:

دو قرن سکوت و دو قرن تلاش در امرمهم انتقال فرهنگ. در سده نخست، ایران فتح می شود و به تدریج اکثر بخشهای ایران با تمام امکانات در اختیار اسلام قرار می گیرد. تا پایان سده ی دوم و آغاز سده ی سوم، ایران حکومت مستقر ندارد و لاجرم زبان و ادب از سوی حکومتی که هنوز تشکیل نشده است نمی تواند مورد حمایت باشد و همچنین است که نظم و نثری از آن روزگار برجای نمانده و به دست ما نرسیده است. مراد استاد فقید، دکتر زرین کوب از دو قرن سکوت نبودن یا نماندن نظم و نثر فارسی از آن روزگار است. بدیهی است که مردم با همه گرفتاریها لب به سخن گفتن فرو نبسته بودند، با همه مشقت ها زندگی می کردند و غم شادی داشتند، مهر و مهر می ورزیدند و خون می خوردند و زندگی خود را مطابق رسم و آیین تازه سامان میدادند و درآن سکوت به ظاهر طولانی، فریاد فرهنگ گران سنگ خود را که اینک مهر تایید اسلامی بر آن می خورد به گوش جهان و جهانیان می رساندند. در این دو سده و به ویژه از نیمه دوم سده نخست به بعد، آثار ایرانی وعربی ترجمه و فرهنگ ایرانی به عالم اسلام انتقال یافته. (این انتقال زمانها بیش از انتقال فرهنگ یونانی به عالم اسلام و ترجمه آثار یونانی که ازنیمه دوم سده ی چهارم ادامه می یابد صورت گرفت.) و بزرگمردانی فرهیخته چون ابن مقفع، در این راه و در این کار به جان کوشیدند. کتاب هفت جلدی استاد فقید دکتر محمد محمدی ملایری تحت عنوان کلی " تا ریخ و فرهنگ ایران حکایت محققانه ای انتقال فرهنگ ایران به عالم اسلام است.

سده ی سوم و چهارم، عصر زرین فرهنگ ایرانی اسلامی:
ایران در آغاز سده ی سوم از سال 206 قمری استقلال می یابد و حکومتهای ایرانی، نخست طاهریان و سپس صفاریان و سامانیان برسرکار می آیند. نقش صفاریان و به ویژه نقش سامانیان که تقریبا سراسر قرن چهارم حکم راندند نقش سازنده و تعیین کننده بود. ایران مستقل شد و ایران مستقل زبان رسمی ملی یافت: زبان فارسی دری. و ادبیات ملی پیدا کرد: ادبیات فارسی که اگر به دیده انصاف نگریسته آید گوهر گرانبهایی است که نه تنها مایه فخر هر ایرانی است که مایه مباهات هر انسانی است که هنر و ادب و فرهنگ و انسانیت را ارج می نهد. زبان وادب فارسی در ماوراءالنهر که مرکز آن بخارا بخارای شریف بود زاده شد و بالیده و سپس در سراسر ایران و شبه قاره هند و روم و حتی به بخشهایی از چین و... گسترده و قرنها زبان و فرهنگ این سرزمینها بود و امروز همچنان دارای اهمیت و نقش ویژه ای است که اگر بدان توجه نکنیم بیش از پیش زیان خواهیم دید... باری در این دوران پدر شعر فارسی، رودکی سمرقندی (درگذشته به سال 329 قمری) ظهورکرد و به قول شهریار..


در نزاع بقاء ملیت
اولین قهرمان میدان بود
رودکی کار پوردستان کرد
کاین هنر کار پوردستان بود
ملت ما رهین منت اوست
منت او را سزد که منان بود

و سپس حکیم فرزانه فردوسی بزرگ (در گذشته بین سالهای 411ت 416قمری) به میدان آمد و به تعبیر زنده یاد اخوان کاری کرد کارستان و اثری پدید آورد که باید به حق آن را سند حقانیت تاریخ و فرهنگ ایران زمین و ضامن بقای زبان و ادب و فرهنگ ایران به شمار آورد و سخنی گویاتر از سخن بلند خود او در توصیف کارستانش نمی توان جست که:

بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کرد بدین پارسی

ایران راه فرهنگ خود را باز می یافت، گم کرده های خود را باز می جست وهویت خود را بازآفرینی می کرد. با ظهور رودکی به ویژه فردوسی درسده ی چهارم، یعنی عصر زرین فرهنگ ایرانی اسلامی نخست ایران دو گوهر گم گشته خودرا بازیافتند: گوهر زبان و ادب پارسی و گوهر تاریخ. فردوسی با سرودن شاهنامه هم زبان پارسی را زنده کرد وهم تاریخ ایران را. غیر از گوهر زبان و ادب و گوهر تاریخ مردم ایران یک گوهر گمشده دیگر نیز داشتند که جستجوی آن نه فقط بایسته می نمود که ضرورت داشت و آن گوهر گم شده وفراموش شده، حکمت ایرانی بود. در سده چهارم، فلسفه یونانی چون سایه دانشها گسترش یافت و با ظهور فارابی و به ویژه ابن سینا به اوج خود رسید. آثار فارابی و نجات وشفای ابن سینا موعد این مدعا است. این فلسفه البته نقش ویژه ی خود را در اعتلای فرهنگ ایران زمین و در پروردن فکر و اندیشه خردورزان و خردمندان ایران مرز و بوم ایفا کرد، اما گمشده ایرانیان نبود. آن گوهر گمشده ای نبود که چون در کنار گوهر زبان و ادب فارسی و گوهر تاریخ ایران قرار بگیرد خزانه هویت ایرانی را سرشار کند و کمال هویت ایرانی را متحقق سازد. آن گوهر گمشده چنان که گفتیم حکمت ایرانی یا حکمت اشراقی ایران بود که درجریان بازیابی و بازسازی هویت ایرانی گریزی جز احیای آن نبود که فلسفه اصیل ایرانی همانا حکمت عرفانی اشراقی مبتنی بر وحدت است و چنان بود که نخستین گامها به سوی حکمت ایرانی اشراقی اسیر بزرگترین فیلسوف عقل گرا،ابن سینا برداشته شد. آن هم در دوران طلایی و درعصر شکوفائی و نه در روزگار انحطاط. ابن سینا با تالیف کتاب "التنبیهات واْلاشارات" و تدوین مقامات العارفین زمینه را برای طراحی حکمت اشراقی یا حکمت المشرقین فراهم آورد وسپس به طرح حکمت المشرقین پرداخت. کتابی که جز بخشی ازمنطق آن بدست ما نرسیده است. این قدر مسلم است که کاری را که ابن سینا آغاز کرد با سهروردی به کمال رسید وصورتی بایسته و نهائی یافت.
آهنگ بازیابی و احیاء حکمت اشراقی ایرانی از سوی ابن سینا، آن هم در عصرطلائی فرهنگ ایران این حقیقت را مسلم می سازد که به رغم نظر برخی از محققان، عرفان واشراق، نه محصول دوره های انحطاط وبحران است، نه اندیشه ای واپس گرا وایستا است که اگر نیک تامل کنیم مکتبی است پویا وحرکت آفرین، انسان پرور و انسان ساز.
جلوهای از این پویایی را در افلاطون وحکمت او، که برآمده از حکمت ایرانی است و نیز در سهروردی شهید و حکمت او توانیم دید وجلوهای از آن را در ناآرامیها و بی قراریهای مولوی و حافظ و اندیشه و هنر آنان شاهد توانیم بود. هیچ خردمندی و هیچ صاحب بصیرتی جهان بینی عرفانی اشراقی را نفی نکرده است. حتی متفکری چون برتراند راسل که طرفدار فلسفه ی تحلیلی واتمیسم منطقی است و با عینک تحلیل وتجربه وخرد بر آمده از علم وتجربه به جهان می نگرد. جهان بینی عرفانی اشراقی را درجنب جهان بینی علمی و جهان بینی فلسفی مورد تایید قرار می دهد. این معنا را در رساله ی"عرفان ومنطق" نوشته ی راسل می توانیم بیابیم و بخوانیم. مبنای صدور احکام منفی درباب جهان بینی عرفانی اشراقی سوء استفاده از این جهان بینی در دوران های فترت و انحطاط است. در دوران انحطاط و فترت، هرچیز از جمله علم و فلسفه و عرفان وحتی دین ممکن است مورد سوء استفاده قرار بگیرد، این نه گناه دین است، نه گناه علم و فلسفه و نه گناه عرفان و شرق...

سده ی پنجم وششم: عصر تکمیل:
در سده ی سوم و بویژه سده ی چهارم یعنی عصر طلائی فرهنگ ایران اسلامی جمله ی دانش ها دانش های عقلی و نقلی پدید آمد و بالید.این راهم بگوئیم که سده چهارم دوران حکومت سامانیان ایرانی نژاد، عصر آزادیهای نسبی و به تعبیر امروزی ها دوران تسامح و تساهل نسبی بود. روزگاری بود که درعین توجه به اسلامیت به ایرانیت سازگاری ندارند روزگار سامانیان، دوران سازگاری ایرانیت و اسلامیت و لاجرم به بارآمدن برآیند و نتیجه ای ارجمند و بایسته از این سازگاری بود: شکوه فرهنگی و رنسانس ایرانی اسلامی و من برآنم که مهمترین دشواری ما گمان این ناسازگاری است. گمانی که در بسیاری از موارد ما را به بیراهه می کشاند...
باری با غروب سامانیان ایرانی نژاد که خود جای نسبی تامل و بحث جداگانه ای است و به تعبیر دقیق تر با دگر شدن اوضاع واحوال که به انقراض سامانیان و برکناری کارگزاران فرهیخته ایرانی انجامید، تساهل و تسامح جای خود را به سختگیریها داد و ایدئولوژی قشری اشعری آرام آرام جای گزین آزاد اندیشی فلسفی شد و فضای باز فرهنگ ساز زاینده جای خود را به فضای بسته ی فرهنگ ستیز داد و همچنین بود که سده های پنجم وششم با دو چهره ی مثبت و منفی ظاهر شد چهره منفی یا جنبه منفی این قرون برآمده ازفضایی است که تصویر شد فضایی که ایدئولوژی قشری را بر فکرآزاد فلسفی مسلط کرد ودرنهایت در بسیاری از سرزمینهای اسلامی (به جز ایران) بنیاد فلسفه را برکند و تنگ نظریها و تعصبها به جنگهای فرقه ای ومذهبی انجامید و همین امور زمینه های درونی فروپاشی فرهنگ گران سنگ ما را فراهم آورد و حمله ی وحشیان مغول در اوایل سده ی هفتم چهره ای مثبت یا جنبه مثبت این قرون هم ادامه و استمرار دانشهای بر آمده از سده چهارم بود و گسترش یافتند و تکمیل شدن آنها و نیز استمرار سنتهای فلسفی با همه ی دشواریهایی که برسر راه آن بود.
تاثیر همین سنت بود که از سویی ایدئولوژی قشری و خشک اشعری را تعدیل کرد و بدان حال و هوای بالنسبه فلسفی بخشید و اندیشمندی جستجوگر و سنت ستیز چون فخر رازی از آن برآمد و از سویی دیگر به سنت فلسفی سهروردی که مورد بحث ماست پیوست و سهروردی درسده ششم در عصر تکمیل توفیق یافت، مثل هویت ایرانی را با طرحی نهایی حکمت اشراق تکمیل کند: مثل زبان و ادب، تاریخ و حکمت. به یاد داشته باشیم که غیر از منابعی که سهروردی در جریان طراحی و تکمیل حکمت اشراق، خود یافت، اهم از منابع مکتوب و بسا سنتهایی که سینه به سینه حفظ شده بود و گذشته از تلاشهایی که ابن سینا در این راه ورزید و سهمی که این تفکر بزرگ نیز در احیای حکمت اشراق دارد از نقش شاهنامه و تاثیر فردوسی نیز دراین امر غافل نباید بود که حکمت وخرد سهروردی همان حکمت و خرد فردوسی است. از این معانی در ادامه ی بحث باید سخن گفت که:

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان
هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است
(منبع: ماهنامه آناهید)

زبان‌های ایرانی

گستره و شاخه‌های زبان‌های ایرانی

زبان‌های ایرانی‌تبار یکی از شاخه‌های زبان‌های هندوایرانی از خانواده بزرگ زبان‌های هندواروپایی هستند.

زبان‌های ایرانی از نظر تاریخی به سه دسته تقسیم می‌‌شوند:

  1. زبان‌های ایرانی باستانی
  2. زبان‌های ایرانی میانه
  3. زبان‌های ایرانی نو

دوره باستان که از آغاز تا انقراض شاهنشاهی هخامنشی، تقریبا از سده بیستم تا حدود چهارم و سوم پیش از میلاد را دربرمی‌گیرد. از زبان‌های ایرانی باستان چهار زبان آن شناخته شده است: مادی، سکایی، اوستایی و پارسی باستان یا فارسی. از زبان مادی و سکایی که یکی در غرب ایران و منطقه فرمان روایی ماد و دیگری در شمال، از مرزهای چین تا دریای سیاه، از جمله بین اقوام پارت و ساکنان سغد، رایج بوده، تنها کلمات و عباراتی درآثار دیگران برجای مانده است. اما از زبان های اوِستایی و فارسی باستان مدارک بسیار در دست است. زبان اوِستایی، گویش مردم اطراف دریاچه هامون در سیستان بوده و زرتشت کتاب خود را به این زبان نوشته است.

پارسی باستان زبان مادری و زبان میهن اصلی خانواده و دودمان هخامنشی بوده است. نخستین شواهد نوشتاری از این زبان، سنگ‌نبشته بیستون است که تاریخ آن به قرن ششم پیش از میلاد بر‌می گردد. درهمین زمان لهجه های دیگر ایرانی باستان نیز وجود داشته که پا به پای چهار زبان مهم دوران باستان مراحل تکاملی را می پیموده است، مانند زبان های بلخی، سغدی، پارتی و خوارزمی.

زبان‌های ایرانی‌ نو در ایران و افغانستان متمرکزند و خود به دو دسته بخش می‌شوند:

  1. شرقی
  2. غربی

زبان‌های ایرانی نو با این که اساساً در ایران، افغانستان و تاجیکستان متمرکز شده‌اند اما حقیقتاً گستره جغرافیایی بسیار وسیع تری را در بر می‌‌گیرند شامل مناطقی در قفقاز، آسیای میانه،ترکستان چین، پامیر، ترکیه، سوریه، عراق وشبه قاره هند.

فهرست مندرجات

زبان‌های ایرانی‌تبار شرقی

نمونه زبان‌های شرقی ایرانی تبار این‌ها هستند:

 زبان‌های ایرانی‌تبار غربی

زبان‌های غربی ایرانی تبار به دو گروه دسته بندی می‌شوند:

  • غربی شمالی
  • غربی جنوبی

نمونه‌های غربی شمالی:

بیشتر زبانشناسان شاخه زازا-گورانی از زبان‌های شمال غربی ایرانی تبار را نیز زیرشاخه‌ای از زبان کردی می‌‌گیرند اما برخی با این دیدگاه همداستان نیستند و زازا-گورانی را شاخه مستقلی از زبان‌های شمال غربی می‌‌دانند.

نمونه‌های زبان‌های شاخه جنوب غربی:

  • زبان‌های فارسی‌تبار
    • گستره و شاخه‌های زبان‌های ایرانی

      زبان‌های ایرانی‌تبار یکی از شاخه‌های زبان‌های هندوایرانی از خانواده بزرگ زبان‌های هندواروپایی هستند.

      زبان‌های ایرانی از نظر تاریخی به سه دسته تقسیم می‌‌شوند:

      1. زبان‌های ایرانی باستانی
      2. زبان‌های ایرانی میانه
      3. زبان‌های ایرانی نو

      دوره باستان که از آغاز تا انقراض شاهنشاهی هخامنشی، تقریبا از سده بیستم تا حدود چهارم و سوم پیش از میلاد را دربرمی‌گیرد. از زبان‌های ایرانی باستان چهار زبان آن شناخته شده است: مادی، سکایی، اوستایی و پارسی باستان یا فارسی. از زبان مادی و سکایی که یکی در غرب ایران و منطقه فرمان روایی ماد و دیگری در شمال، از مرزهای چین تا دریای سیاه، از جمله بین اقوام پارت و ساکنان سغد، رایج بوده، تنها کلمات و عباراتی درآثار دیگران برجای مانده است. اما از زبان های اوِستایی و فارسی باستان مدارک بسیار در دست است. زبان اوِستایی، گویش مردم اطراف دریاچه هامون در سیستان بوده و زرتشت کتاب خود را به این زبان نوشته است.

      پارسی باستان زبان مادری و زبان میهن اصلی خانواده و دودمان هخامنشی بوده است. نخستین شواهد نوشتاری از این زبان، سنگ‌نبشته بیستون است که تاریخ آن به قرن ششم پیش از میلاد بر‌می گردد. درهمین زمان لهجه های دیگر ایرانی باستان نیز وجود داشته که پا به پای چهار زبان مهم دوران باستان مراحل تکاملی را می پیموده است، مانند زبان های بلخی، سغدی، پارتی و خوارزمی.

      زبان‌های ایرانی‌ نو در ایران و افغانستان متمرکزند و خود به دو دسته بخش می‌شوند:

      1. شرقی
      2. غربی

      زبان‌های ایرانی نو با این که اساساً در ایران، افغانستان و تاجیکستان متمرکز شده‌اند اما حقیقتاً گستره جغرافیایی بسیار وسیع تری را در بر می‌‌گیرند شامل مناطقی در قفقاز، آسیای میانه،ترکستان چین، پامیر، ترکیه، سوریه، عراق وشبه قاره هند.

      فهرست مندرجات

       

      • ۱ زبان‌های ایرانی‌تبار شرقی
      • ۲ زبان‌های ایرانی‌تبار غربی

       زبان‌های ایرانی‌تبار شرقی

      نمونه زبان‌های شرقی ایرانی تبار این‌ها هستند:

       زبان‌های ایرانی‌تبار غربی

      زبان‌های غربی ایرانی تبار به دو گروه دسته بندی می‌شوند:

      • غربی شمالی
      • غربی جنوبی

      نمونه‌های غربی شمالی:

      بیشتر زبانشناسان شاخه زازا-گورانی از زبان‌های شمال غربی ایرانی تبار را نیز زیرشاخه‌ای از زبان کردی می‌‌گیرند اما برخی با این دیدگاه همداستان نیستند و زازا-گورانی را شاخه مستقلی از زبان‌های شمال غربی می‌‌دانند.

      نمونه‌های زبان‌های شاخه جنوب غربی:

      زیرشاخه فارسی به سه دسته عمده بخش می‌شود: فارسی ایران، فارسی دری افغانستان، فارسی تاجیکی

      زیرشاخه لری هم شاخه‌هایی دارد مانند لری، لکی و بختیاری

      کومزاری در شبه جزیره مسندام عمان صحبت می‌شود و تاتی آران در پیرامون باکو. تاتی آران را نباید با زبان‌های تاتی تبار شمال غربی ایران اشتباه گرفت. زیرا آن زبان‌ها از تبار زبان مادی هستند ولی تاتی آران از تبار فارسی است و تنها همانندنی نامگذاری دارند.

 

 

هويت ايرانی در کلام دکتر پرويز رجبی:

هويت ايرانی در کلام دکتر پرويز رجبی:

مصاحبه ای ديدم بادکتر پرویز رجبی که ظاهراً از تاريخنگاران ناقدی است که سالهاست در خارج از ايران زندگی می‌کنند. متن مصاحبه را از سايت روزآنلاين در اينجا دوباره ذکر می‌کنم.( هم چون منبع اصلی ممکن است فيلتر شده باشد و علاوه اين که تايپ اصل مقاله کم‌اشکال نبود.)

                                  --------------------------------------------
دکتر پرویز رجبی افزون بر 50 کتاب در باره ایران، پیشینه و زمینه های فرهنگی ایران نوشته است. آخرین آنها کتاب چها ر جلدی هزاره های گمشده است. با او که اکنون در جست و جوی سده های گمشده تاریخ مدنیت ایران است گفت وگویی کرده ایم:

گفت و گو با دکتر پرویز رجبی

راز این سکوت طولانی ویرانگر....

هویت ملی ایران، "ما" را چگونه تعریف می کنید؟
ایرانی یعنی خردمند، با فضیلت و با معرفت. ایرانیها آفریننده مفهوم خداوند بودند. آموزه های کلیدی قلمرو دین مانند یکتاپرستی، کمال پرستی، آفرینش و غایت، ازل و ابد، خیرو شر، تاریکی و روشنایی، اهریمن و دوزخ و بهشت، رستاخیز و ناجی [سوشیانت] و حتی رفتارهای اصلی دین مانند طهارت و خواندن کتاب دعا ریشه ایرانی دارند. آنها اهورا مزدا را دانای کل می دانستند و در وجود او خرد واندیشه را ستایش می کردند. همین خرد بود که بعدها در تمام طول تاریخ مدنیت ایران با جهل و خرافات نبردی دائمی و فرسایشی داشت.

ایرانی یعنی هنرمند. یکی از کلمات کلیدی درفرهنگ ایران باستان ارته یا ارده است [به کسر الف] که به معنای مجموعه علم، هنر، تخصص، فضیلت و تقواست. بعدها اینها به پندار، گفتار و کردار نیک تفسیر شد. ارد پیشوند اردشیر- پادشاه دانا و هنرور بوده است. این کلمه از ایران هم به سانسکریت هند رفت و هم با گویش آرت وارد فرهنگ اروپا شد. ضرب المثل "هنر نزد ایرانیان است و بس" که فردوسی اشاره می کند نیز احتمالا ریشه در همان زمان دارد. ایرانی یعنی عاشق پیشه. عاشق انسان، طبیعت...

ایرانی یعنی همیشه غمگین! هیچوقت نمی توانیم از گذشته یا از خاطرات عزیزان زنده و مرده دل بکنیم! در دنیا هیچکس به اندازه ما دلبسته خاطره نیست. ایرانی یعنی رند و ناقلا! ایرانی یعنی دمدمی مزاج با نگاه زودگذر به مسائل، چه سیاست، چه هنر و چه در شعر که اینقدر دوست داریم! چرا دو بیتی قالب دلخواه شعر ایرانی بوده؟ چون با دو بیت زود حرفمان را می زنیم و سر و ته قضیه را به هم می آوریم. هنر دیگر را مثال می زنم. مجسمه سازی که نداشته ایم، بهترین نمونه هنر ایرانی کاشی های مسجد شاه اصفهان است. این یکی از زیباترین بناهای جهان را خوب نگاه کنید تمام این آبی خارق العاده که هوش از سر می رباید، در لعابی به قطر دو یا سه میلیمتر است! تمام کار با چشم انداز شده و پشت آن همه سنگ و خاک است! ایرانی یعنی سهل انگار! حتی در عشق که اینهمه حرفش را می زنیم هم سرسری هستیم. رومانس بلد نیستیم، عشقبازی مان با عجله است!

  • چرا اینطور است؟ *

بخشی به علت جغرافیای فلات ایران است. در این سرزمین زیبا و پهناور دوران های سخت و پیاپی فجایع طبیعی وجود داشته و خشکسالی ها، زلزله ها و بیماریهای همه گیر... در روحیه ما یکنوع بی اعتمادی مزمن بوجود آورده است. چشمه زیبا و زلالی که با یک خشکسالی ناپدید می شود، به انسان احساس ناپایداری جهان را القا می کند. این حالت ناشی از شرایط جغرافیایی به اضافه حملات اقوام بیگانه از مهم ترین عوامل عقب ماندگی ماست، بعد دورانهای ادغام و آمیختگی بوده که خونین ترین و هولناک ترین قسمت های تاریخ ایران است، دگرگونی های پیاپی یکنوع حالت سطحی نگری در روحیه ایرانی بوجود آورده است. ایرانی برایش عمق کار مهم نیست چون به فردایش اعتقادی ندارد. برای حال زندگی می کند و چو فردا شود فکر فردا کند! حتی هنر ایرانی نه برای گذشته و آینده که برای تسکین دل خودش است! طرح های هنری ما در کاشی یا فرش را ببینید. گل و بته هایی که بطرز دل انگیزی گویی از ازل تا ابد در هم پیچیده اند، این نقش های اسلیمی که حداکثر دگرگونی را در چشم انداز می آ ورند، هیچکدام ریشه ندارند. همه مثل همان لعاب کاشی هایمان سطحی هستند.

ایرانی یعنی تنها! ما هرکدام در دنیایمان زورق تنهای فرساینده ای هستیم که سعی می کنیم آن را به ساحل برسانیم و موفق نمی شویم. چون با خودمان کنار نمی آییم. نمی توانیم خودمان را از آن گذشته شکسته و بسته رها کنیم. دلتنگی های ما را پایانی نیست! برای ما هیچ چیزی گرد فراموشی نمی گیرد. بنابراین همیشه افسرده، همیشه غمگین و همیشه عاشق هستیم. ولی عشقمان هم شاد نیست. چون حتی در عشق هم مثل همه جای دیگر زود تصمیم گرفته ایم! در زندگی یا سیاست نگاه ما به پدیده ها دیالکتیک [تحلیلی] نیست. در اروپا مردم به طبیعت و شرایط اجتماعی اعتماد داشتند و در روستاهایشان بناهای 700 ساله درست می کردند، در روستاهای ما مردم به فردایشان امید نداشتند چه برسد به 700 سال دیگر فکر کنند! همین باعث بوجود آمدن این روحیه اروپایی شده که وقتی ایده ای دارد تا آخر به دنبال آن می رود. ما ایرانی ها همیشه آبستن هزاران ایده هستیم. برخی را اصلا اجازه نمی دهیم متولد شوند، بعضی را بعد از تولد می کشیم و چند تای دیگر را هم شروع نشده تمام می کنیم! فرصت نمی دهیم ایده هایمان درست و بجا زاییده و پرورده شوند. همانطور که طبیعت به ما فرصت نداده، شاید برای همین است که همیشه عجله داریم. می خواهیم زود جلو برویم و قال قضیه را کنیم. حتی در انقلاب هم زود از یک سو به سمت دیگر میرویم و عملا درجا میزنیم. چون انگیزه هایمان سطحی و مقطعی هستند.

شما که هزار توی تاریخ ایران را کنکاش کرده اید می توانید به ما بگویید که اشتباهات فرهنگی و رفتاری ما در چیست و گیرهایمان در کجاست؟ در جایی اصطلاح "هویت منفی ملی" را بکار بردید.
شما تنها نیستید که این را می پرسید. جلوه های باشکوه تمدن گذشته همیشه در مقال چشمان ماست. سال هاست که ایرانیها مشتاق آنند که با علل پیشرفت ها و عقب ماندگی ها آشنا شوند. رفتارها و نگرش های تاریخی ما در این میان نقش مهمی دارد. در هر برهه ای از تاریخ در ایران اتفاقی افتاده که به افکار عمومی هنجار و آهنگ دیگری داده است. برخی اشتباهات همینطوری بر سرزبانمان افتاده است. مثل اینکه مکتب نرفته و خط ننوشته می توانیم مساله آموز باشیم و خود را هفت خط هم بنامیم! تاریخ مردم که هرگز نوشته نشده ولی تاریخ بزرگان ایران لبالب است از قهرمان کشی، نخبه کشی، نامردی، حسادت و تکروی، دسیسه و خیانت! تاریخ شاهانی است که پسران خود را می کشتند و نزدیکانشان را کور می کردند و افتخارشان در این بود که از کشته، پشته بسازند! اگر گاندی را اروپا در هندوستان کشت، منصور را خودمان در ایران بر سردار کردیم. قاتلان ما هیچوقت بیرون از مرزها نبوده اند! زندگی قهرمانان ملی تاریخ ما ابومسلم، افشین، بابک، مازیار را که می خوانید می بینید هر یک در مقطعی به هموطنان خود خیانت کرده، آن دیگری را به کشتن داده و در جشن مرگ او پای کوبی کرده است! در ایران هیچ درباری نبوده که در درونش دائم دسیسه و خطر کودتا نباشد. اصلا کار به انتقاد مردم و شکل گیری مبارزه نمی رسید چون خودشان همدیگر را برکنار می کردند! محفل های شاهانه یا افکار عمومی مردم هنوز شکل نگرفته دگرگون می شد! شاید اینکه به تجربه اعتماد لازم را نداریم ریشه در همین دگرگونی مداوم دارد. به خاطر همین حذف مدام تجربه است که منحنی تاریخ ما رو به نزول داشته و دوره به دوره از میزان صدور تجربه های ما به جهان کاسته شده است. بعد هم فسادی که از زمان سلطه اعراب در ایران همه گیر شد ما هنوز داریم چوب آن فساد را می خوریم. دو خانواده عرب 650 سال برجهان اسلام و ایران فرمان راندند و تقریبا همه امیرمومنان از فاسدترین، رذل ترین و گاه احمق ترین مردان جهان بودند. آنها متولیانی مانند خود را بر مناطق مختلف ایران گماردند که تخصصی جز مال اندوزی و چرب کردن ریش خلفا نداشتند. بویژه خلفای بنی امیه الگوهای بسیار بدی برای امیران محلی ایران شدند و فساد حکومتی را در ایران نهادینه کردند. زورگویی، چپاول، رشوه... شیوه های یادگار مانده حکومت اعراب در ایران است. حتی مغولها و ایلخانان که دانشگاهها را ویران کردند و کتابها را سوزاندند و استادان و دانشجویان را از زیر تیغ گذراندند تا این حد از نظر معنوی به ایران آسیب نزدند.

می دانیم که در تاریخ هیج چیز ناگهان شروع یا تمام نمی شود ولی می توانید از دو مقطع دقیق تاریخی برای طلوع و انحطاط امپراطوری ایران نام ببرید؟
ایران به معنای امروزی آن از اتحاد دو قوم بزرگ ماد و پارس شکل گرفت و رشد و اعتلا پیدا کرد و با حکومت هخامنشان و کوروش به اوج خود رسید. ناگفته نماند که شرایط منطقه ای زمان کوروش آمادگی ظهور امپراطوری را داشت. قدرت های لیدی در آسیای صغیر، یونان و روم و ... در اوج ضعف خود بودند و کوروش با کمک روحیه بخشنده ای که قبل از آن از هیچ فاتحی دیده نشده بود توانست ایرانی ها را صاحب اختیار آسیا کند! ولی درضمن امپراطوری کوروش میراث پر دردسری برای بازماندگانش بود! درحکومت ساسانیان با حمله اعراب امپراطوری برای همیشه از هم فرو پاشید. ولی این واقعیت را نادیده نگیریم که حمله اعراب، تیر خلاصی بر پیکره در حال انحطاط بود. جامعه ایران در اواخر حکومت ساسانیان به شدت طبقاتی بود، دین گوهره معنوی خود را از دست داده بود و دولتی شده بود، مغان زرتشتی اصل تفکرساده و روشن زرتشت را به صورت مراسم آیینی در آورده بودند، خرافات را به همراه دین وارد جامعه کرده و به مردم جوامع مختلف برای تغییر مذهب فشار آورده بودند. همین واژه مجیک - ماژیک- معادل مغان و مغانه زرتشتی است که از وضعیت آن زمان خبر میدهد! ایرانیها پیش از اعراب از خوشان شکست خورده بودند! حالا فکر کنید پیدایش اسلام و توسعه برق آسای آن از آندلس تا اندونزی، حرکت مشتی مغول از کویرهای برف مغولستان به سوی غرب و انقراض بغداد و حکومت 650 ساله بنی امیه و بنی عباس به دست ایشان و دهها حوادث بزرگ و کوچک از این دست هم وجود داشته است. اگر این نظریه عمومی درست باشد که فلات ایران پل پیوند شرق به غرب است، باید بپذیریم که سرزمین ایران پرسرگذشت ترین نقطه جهان است. ما همه آن چیزهایی را تجریه کرده ایم که همه بشریت در طول تاریخ جهان تجربه کرده و این حوادث ما را عقب انداخته است. تنها در زمان صفویه بود که ایران توانست قسمتی از هویت گمشده خود را بیابد و نام ایران دوباره زنده شود. پس از فروپاشی فرمانروایی ساسانیان تا اعتلای ایران به فرمانروایی واحد زمان شاه اسماعیل صفوی در هر بخش ایران سلسله ای حکم می راند. برای نمونه در اوج عصر ملی گرایی فردوسی، دستکم سه سلسله صفاریان، سامانیان و غزنویان با هم حکومت می کردند و بر سر لحاف ملا می جنگیدند!

با وجود ایران توانسته خو د را در تمام این دوران ها حفظ کند. آیا به نظر شما این مقاومت و پایداری را از کجا داریم، از جغرافیا که باعث کوچ نشینی و حرکت دائم قبایل و ایل ها می شده یا همان فضیلتی که پایه فرهنگ ایران است؟
هردو! حتی روحیه تساهل و تسامح ما اینجا بدرد خورد! مقاومت ایران در طول تاریخ بی مانند بوده است! ایرانیها پس از شکست هم میدانی برای تاخت و تاز فرهنگی اقوام بیگانه باز نگذاشتند. قبل از اعراب، یونانیها حدود هزار سال با ایران جنگ و گریز و معاملات اقتصادی و تبادل فرهنگی داشتند و حتی دردورانی 200 سال در ایران حکومت کردند ولی بیش از چند واژه یونانی وارد زبان ما نشد. اسکندر برای هلنیزه کردن ایران حمله کرد ولی خودش برای همیشه ماندگار شد! ایران نه تنها از لحاظ معنوی که از لحاظ مادی هم بسیار غنی و ثروتمند بوده و بارها مورد غارت قرار گرفته است. همه شهرهای تاریخی یک یا چندین بار دستخوش چپاول و کشتار خودی و بیگانه شده اما آنچه به سر پارسه یا تخت جمشید نازپرورده و بی تجربه آمد داغ ویژه خود را دارد. دیودور می نویسد: "در آن روزگار در زیر آفتاب جهان، شهری به ثروت و زیبایی پارسه نبود. شهری که هرگز پای هیچ دشمنی رابه خود ندیده بود وبرای دو سده ثروت بیش از 20 سرزمین جهان باستان را به خود مکیده و زیر سقف های خود انباشته بود. بیشتر مردان شهر که به میمنت پارسی بودن از پرداخت مالیات معاف بودند به چهارسوی جهان سفر کرده و تحفه ای آورده بودند... وقتی سربازان مقدونیایی به پارسه حمله کردند و وارد خانه های انباشته از ثروت شدند همه اعضای خانواده ها را کشتند و هرآنچه خواستند از آن خود کردند. ایرانی هایی که نمی خواستند به دست دشمن بیفتند با اعضای خانواده پوشیده در لباس های فاخر، دست در دست هم خود را ازعمارات بلند به پایین می انداختند. میزان طلا و نقره، پارچه های ارغوانی و اشیای نفیس را نمی شد تخمین زد. مقدونیهای آزمند در حین غارت همدیگر را می کشتند، سرودست یکدیگر را می شکستند و زنانی که زنده مانده بودند را می ربودند ..." شهر پارسه بعد از آتش سوزی و غارت از بین رفت و از آن بجز خرابه های تخت جمشید، چیزی به جا نماند.

یعنی در دوران تسلط یونانیهای شهرنشین چیزی در ایران ساخته نشد یا تغییری در رفتار سیاسی ما بوجود نیامد؟
یونانیها در مقابل آنهمه خرابی که ببار آوردند چند اسکندریه ساختند که از آنها فقط یک ده سولقون مانده که یادگار دوران سلوکی هاست. در حالیکه در مصر، دومین شهر بزرگ و در ترکیه چهارمین بندر بزرگ، اسکندریه نام دارد! با استیلای یونانیان در رفتار بلندپایگان ایرانی تغییر که بوجود نیامد که هیچ، تازه اسکندرخوی شاهان ایرانی را به خود گرفت و ایرانی شد! بعدها دوباره ایرانی ها از این شیوه برای مقابله با استیلای بیگانگان بارها استفاده کردند ولی با اعراب مسئله فرق داشت. این فقط ما نبودیم که مبهوت شدیم! پیروزی اسلام شگفت آور بود. در مدت کوتاهی بین النهرین باستان پایتخت اعراب بادیه نشین و شاعر مسلک شد! امپراطوری روم شرقی با سلطان محمد فاتح برای همیشه از صفحه تاریخ محو شد. کلیسای ایا صوفیه در قلب قسطنطنیه تبدیل به مسجد شد! سرزمین فراعنه بدون مقاومت تسلیم شد و بعد با فاطمیان خود کاسه داغ تر از آش شدند! اسلام در عرض 50 سال از شرق تا هند و اندونزی و از غرب تا اسپانیا را فتح کرد. همان اسپانیایی که چندی بعد پا به پای انگلستان نیمی از جهان را بلعید! با اینهمه ایرانی ها تا آنجا که توانستند در مقابل اعراب مقاومت معنوی کردند. شما همین زبان فارسی را ببینید که نه تنها در مقابل عربی کوتاه نیامد که با گرفتن لغات فراوان از آن غنی تر شد! ایران بلافاصله به درون دستگاه سیاسی خلافت نفوذ کرد. تعداد بیشمار وزرا، ادیبان و کاتبان ایرانی دستگاه خلافت، انتخاب بغداد [بغ-داد] به عنوان پایتخت و خلق شیعه، همه حکایت از نفوذ مادی و معنوی ایرانی ها دارد. با همان جادوی مجذوب کننده ایرانی که همه چیز را به خود می گیرد و رنگ خود را برای همیشه به پیرامونش می زند. در مجموع ما به اطرافمان بیشتر داده ایم تا گرفته باشیم. اگر از حکومت هزاران ساله اقوام بیگانه جز چند بنای انگشت شمار در ایران بجا نمانده ولی در تمام مناطق آسیای مرکزی، آسیای صغیر، آسیای مقدم، قفقاز، بخش هایی از شبه قاره هند و باریکه ای از چین و نیمی از ترکستان، هنوز یک سوم نام آبادی های این سرزمین ها ایرانی است که نشان از حضور دراز مدت فرهنگی و معنوی ایرانی ها دارد. اینها غیر از میراث های دیگر ما در این مناطق است.

غیر از علوم، هنر و ادبیات که 80 درصد انتقال فرهنگ ایران از طریق آن و شفاها انجام میشود از نمونه های اندیشه ایرانی چه مثالی دارید؟
عرفان! عرفان ایرانی که بی تردید یکی از زیباترین پدیده های فرهنگی جهان است و برآیند بی مانند و باشکوهی است از گفتگوی دین داران و فیلسوفان در مدنیت بشری. عرفان ایرانی که بعدها عرفان اسلامی را بوجود آورد درواقع سازش دین و فلسفه است که هیچ جا و زمان دیگری در تاریخ اندیشه بشری اتفاق نیفتاده است. تنها در عرفان است که دین زیباتر از فلسفه است. و فسلفه نیز که هیچ گاه برای پرسش های منطقی اش جوابی نیافته در کنار عارفان به آسایش نسبی دست می یابد. اگرچه که بعد این عرفان ایرانی پناهگاهی می شود تا جان اندیشمند ایرانی در دوران های تاریک فکری و مدنیت ایران در آن بماند و در رویای خود با زبانی مستعار از سست عنصران و دیوان و ددان دل گرفته و ملول در پی یافتن انسان برود. غافل از اینکه با رقصی در میانه میدان ناکجا آباد خیالی، دست کسی به دامن انسان نخواهد رسید.

در مجموع عرفان، عصاره تاریخی همه تفکر ماست. حالا دلیلش یا حمله مغول باشد که دلمان را چنان آزرد و بیمار کرد که پس از آن شفای خود را فقط در عرفان یافتیم یا توان تفکرمان به پایان ظرفیت خود رسید، دیگر در تولید اندیشه متوقف شدیم.

تشیع را اسلام ایرانی گفتید، کمی توضیح می دهید؟
مذهب شیعه علاوه بر نقش دینی خود آیینه تمام نمایی از شیفتگی ها، عواطف و خلق وخوی ایرانی است که گویی با در گذشت پیامبر فرصت نمود یافت. در ایران هیچ هنجاری، ایرانی تر از شیعه نیست! کوشش بیهوده ای است اگر در جهان به دنبال مردمی باشیم که به اندازه ایرانی بدون هیچگونه فشار دولتی در عزای خاندانی از ملیت دیگر خود را سیاهپوش کرده، اشک ریخته و بر سر و سینه اش کوبیده، برای زیارت قبور آنها رنج سفر را به خود هموار و اموال و اطعام خود را وقف آنها کرده باشد. اسلام بدون تشیع نمی توانست عطش دینداری ایرانی را فرو بنشاند. البته شیفتگی دینی ایرانی ها سابقه دار است. نخستین خبرهایی که از آیین های دینی ایران باستان داریم حاکی از مراسم بسیار افراطی مهرپرستان است که جاذبه آن تا سده ها اروپاییان را به خود مشغول کرده بود. در تاریخ باستان ایران جشن های آیینی و گروهی و فرورفتن در خلسه و از خود بیخود شدن برای رسیدن به باور درونی رایج بوده است. تشیع برگردان اسلام ایرانی است در سرزمین مهرپرستان! ایرانیها وقتی اصطلاح "شاه مردان" یا "شهسوار اسلام" را بکار می برند، نا خودآگاه مورخ می شوند. ما خودمان هم نمی دانیم چقدر شیفته تاریخ هستیم و نادانی از میزان شیفتگی نمی کاهد! همینکه امام حسین را داماد خود می دانیم نشانه ای از روحیه ایرانی است. ناگفته نماند که همین تشیع دوبار به نحو تعیین کننده ای استقلال ایرانیان و رهایی از یوغ بیگانگان را برایمان فراهم آورده است. یکبار فشار شیعه، بنی امیه را سرنگون کرد و ایرانی ها را به فرمانروایان واقعی جهان اسلام تبدیل کرد و یکبار زمان صفویه که شیعه توسط خاندانی ترک و سنی شکل گرفت و توانست وحدت فراموش شده ملی را به ما بازگرداند.

وضعیت حقوق بشر در ایران باستان چگونه بوده؟ میدانیم که در خاورمیانه و بخصوص بین النهرین [عراق فعلی] همیشه وحشیانه ترین شکنجه ها رواج داشته است. بخشش کم ومجازات ها بسیار سنگین بوده و کسی جز شاه حق زندگی نداشته است. ولی در ضمن لوحه حقوق بشر کورش در اولین تجربه فدراتیو بشری را هم داریم.
آنچه در لوحه های مورد اشاره شماست حق آزادی ادیان و رسوم کشورهای مغلوب به رسمیت شناخته شده است. علاوه بر آنها در سنگ نوشته های هنگام ساخت تخت جمشید به تعداد کارگران زن و مرد، میزان جیره غذایی، زمان استراحت و حتی به مرخصی زایمان برای زنان و مهد کودک کودکان اشاره شده است. در مجموع رعایت حقوق بشر به نگرش مردم و حکومت ها ربط دارد. ما در ایران حکومت هایی مثل اشکانیان را داریم که بیش از 450 سال در مقابل یونانیان و سلوکیان ایستاده و نگهبانان و مرزبانان ناپیدای فرهنگ، مدنیت و استقلال ایران بوده اند و خوی پر از گذشت و عیارانه آنها از میان غبار تاریخ پیداست. اشکانیان میدان گسترده و همواری برای اندیشه ها، مذاهب و برداشتهای خصوصی مردم درست کرده بودند که اگر برجای می ماند سرانجام به تساوی حقوق حاکم و محکوم در مدنیت ایران می انجامید. در همین زمان بود که میترا، خدای دوستی، صلح و درستی پیمان که در واقع سفیر فرهنگی ما در اروپا بود تا رومانی نفوذ کرد. سقوط اشکانیان موجب تحول عظیم دینی-اجتماعی شد. پس از آنها ساسانیان کوشیدند برای دستیابی به یک حکومت مرکزی، دین رامحمل کنند و با ساختن پرستشگاه های یکنواخت، سرزمین های پهناور امپراطوری را زیر یوغ خود درآورند. در کتیبه های مغان زرتشتی این دوره حرف از شکستن سرو دست مخالفان مذهبی است! رفتارهای آنها از نظر مدنی چنان آسیبی به گوهر و بدنه فرهنگ ومدنیت ایران وارد کرد که هنوز هم نشانه های آن به چشم می خورد. هم چنین ایران برای سده ها مهد علم و ادب و اندیشه بوده است و ما شاهد نمونه های همزیستی مسالمت آمیز اهل علم در کنار یکدیگر هستیم. دانشگاه جندی شاپور که در زمان شاپور اول بنا و زمان انوشیروان رسما تاسیس شد و شکل دانشگاهی به خود گرفت با یک میلیون جلد کتاب خطی و صدها استاد، پذیرای دانشمندان و طلاب ملل مختلف بود، در گندی شاپور بیمارستانی داشتیم که حدود 300 سال فعال بود و یکی از تاسیسات جانبی دانشکده پزشکی به شمار میرفت! و البته همه اینها با حملات پیاپی مغولها به ویرانه تبدیل شد. آنچه از فرهنگ و نه از سنگ نوشته ها در می یابیم این است که ایرانی ها همیشه مهربان بوده اند، آنقدر که گاه به افراط در تعارف و سماجت می انجامد!

در تایید صحبت قبلی شما در خارج از ایران می گویند "ایرانیها تنها مردمانی هستند که هیچ دولتی برایشان خبرچین نمی گذارد چون خودشان همه چیز یکدیگر را لو می دهند!" ولی ملت های دیگر هم نکات مثبت و منفی دارند. شما در کتاب "ترازوی هزار کفه" نوشته اید یک پای رنسانس اروپا بر دوش جاهلان اروپایی و پای دیگرش بر گرده خردمندان شرقی ماست. پس چرا ما نتوانستیم به پای آنها برسیم؟
دو پدیده بزرگ غرب رنسانس و مارکسیسم هستند. مارکسیسم حاصل رنسانس است و رنسانس اروپا مدیون اسلام و فرهنگ ایرانی جهان اسلام است. ایرانیان تازه مسلمان شده برای یادگیری علم از خود شور فراوان نشان دادند. با اینکه زمان حمله عمر به ایران هزاران جلد کتاب سوزانده و در آب ریخته شد ولی سده های اول پس از اسلام دوران رشد اندیشه ایرانی ها بود و علم را که مغان زرتشتی به تبعید فرستاده بودند دوباره بازگرداندند. بیشتر دانشمندان جهان اسلام اگر ایرانی یا ایرانی تبار نبودند حداقل استاد ایرانی داشتند! در عصر میانه تاریک که اروپا گالیله را محاکمه میکرد نخستین رصد خانه های جهان در جندی شاپور و مراغه و بغداد قائل به کرویت زمین بودند! نقش ایرانیان در شیمی [کیمیا]، در جبر، نجوم، طب، فلسفه، ... غیر قابل انکار است. همین ها باعث شد که دانشمند عربی مانند ابن خلدون بگوید علوم عقلی اصلا در ایران پرورش یافته است. ولی ما از سده پنجم به خواب رفتیم و همراه ما جهان اسلام نیز به خواب فرورفت ولی اروپا بیدار شد. بعد از آن نه حکومت صفویه و نه امپراطوری عثمانی نتوانستند آن باروری فرهنگی جهان اسلام را زنده کنند. ایرانیها با آسیب هایی که خوردند نتوانستند میوه رستاخیز مدنی و علمی خود را به هنگام بچینند و عصاره این میوه از راه جهان اسلام به کام اروپایی ها رسید. امتیاز اروپایی ها در این بود که به محض رهایی از چنگال قرون وسطی تکبری از خود نشان ندادند و هر آنچه از دانش مشرق زمین را که توانستند گرفتند و هضم کردند. همانطور که میبینید دانش بشری مرهون جرقه های اندیشه ماست ولی ما هیچگاه رغبت نکرده ایم با درنگ در جرقه هایمان آتش به پا کنیم. حتی در این سرزمین آتشبازان! شاید چون به خودمان اطمینان و اعتماد نداریم. شرائط را ناپایدار می بینیم. طبیعت و حوادثی که بر سر ما رفته به ما فرصت پرداختن به اینها را نداده است. همه این رفتارها از تاریخی پردرد و ماجرا می آید. ولی بهرحال وجود دارد و باید فکری برایشان کرد! جالب اینجاست که برخی از آنها مسائل خیلی ساده ای هم هستند و توانایی اش را داریم! برای مثال هیچ ملتی نمی تواند خودش را مثل ما آداپته کند ولی آن را هم سرسری انجام می دهیم. الان حدود 100 سال است که قاشق و چنگال و به همراه آن آداب غذا خوردن از ظرف عمومی وارد ایران شده است. هنوز شما در میهمانیها چه در داخل و چه در خارج کشور شاهد این هستید که افراد قاشق دهان کرده خود را در ظرف عمومی می کنند. با دهان پر از غذا حرف می زنند و با دست های چرب سلام علیک و روبوسی می کنند! سرزمینی که مهد علم و هنر بوده الان شما به زحمت میتوانید در شهرهایش یک علم گاز صاف یا یک دریچه کولر قرینه پیدا کنید! آیا نمی توانیم این مسائل ساده را یاد بگیریم یا نمی خواهیم؟ اینها گرفتاری های ماست. روحیه سهل انگارمان به دنبال خود بی اعتمادی و ترس می آورد، بعد دائم در نگرانی و وحشت زندگی می کنیم. به نیروهای خودمان اعتماد نداریم. باور نداریم که روزی از لحاظ علم و تمدن، اروپای خوشگل حتی به گرد پای ما هم نمی رسید. فقر و یاس ما حتی در باور کردن حقایق چشم گیر است! آنقدر که به برنج طارم و کباب ایرانی اطمینان داریم، به برتری خود در هیچ زمینه ای باور نداریم. همه اینها انگار جزو طبیعت ثانوی مان شده است.

میدانیم که تغییرات فرهنگی کند هستند و حداقل 1000 سال طول میکشد تا یک رفتار در درون ملتی نهادینه یا خارج شود. ولی با رشد ارتباطات جمعی وبا کمک آن "خرد"ی که پایه فرهنگ ایرانی است میتوان طبیعت ثانوی را تغییر داد.
بله ولی خیلی سخت است. با اینکه حیات عقلی و فکری ایرانی همیشه زنده بوده ولی خاطرات تلخ بی شماری ما را از خود بیگانه کرده است. مخصوصا حالا که ایرانیها بیش از هر زمان دیگری با کلمات زشت و ناروا به خودشان می تازند. روحیه ها چنان ضعیف شده که کسی را یارای دفاع نیست. ابتدای گفتگویمان اشاره کردم که ایرانیها قبل از آنکه از اعراب شکست بخورند از خودشان شکست خورده بودند وگرنه می توانستند گوهر اسلام-برابری و برادری را بگیرند و زیر بار حکومت فاسد اعراب نروند. راستش برای من شکست از اعراب مهم نیست، از خودمان است که اهمیت دارد. داستان این شکست اگر کهنه شده بود حرفی برای گفتن نبود اما مسئله اینجاست که بیشتر ویژگی های اخلاقی دوره پایانی حکومت ساسانیان در ایران ماندگار شده اند. این میراث هنوز در حال آلوده کردن دامان ماست! دروغ و اطلاع رسانی چاپلوسانه، تبعید عقل از زندگی روزانه و واگذاری آن به خرافات! باور به نیروهای غیبی، جادو، ریا و دورویی و نیرنگ، تفتیش عقاید و حتی این تفکر که حکومت، موهبتی الهی است و حکام نماینده خدا هستند میراث آنهاست! حتی مرد بزرگی مثل امیرکبیر بزرگمرد دوران قاجار کلمات نوکر و چاکر از دهانش نمی افتاد! ولی من شخصا یکی از ریشه های مسائل اجتماعی که ما را به برهوت کشانده در ناآشنایی و بی اعتنایی به خودمان می دانم. ما نباید 2300 سال بی تفاوت در کنار تخت جمشید زندگی می کردیم تا غربیها بیایند و بارگاه به گل نشسته ما را برایمان کشف کنند و در عوض ما، مظاهر پوشالی تمدن آنها را ستایش کنیم! روحیه آسان گیری مسائل، ظاهربینی، نبود نظم که در ایران دارد به فاجعه می انجامد، اینها مسائل ماست. البته هنوز فرصت هست ولی ترسم از این است که زمان بگذرد دیگر توان رسیدن به قافله را نداشته باشیم و برای ابد در برهوت بمانیم.

آخرین و مهم ترین سوال هم همین بود که به آن اشاره کردید، آیا اکنون که ایران در یکی از نقاط عطف حیات معنوی و جغرافیایی خود قرار دارد وقت و اندیشه آن را داریم که یک خانه تکانی فرهنگی انجام دهیم، امید آن هست که با همکاری کشوری مطابق میل خود بسازیم و به جایگاه گذشته برگردیم؟
اول اینکه ایران همیشه در نقطه عطف و بحران بوده است و در مورد قسمت دوم سوال شما من عمیقا اعتقاد دارم که ما به یک آشتی درونی ملی نیاز داریم. ما قبل از آنکه با جهان به گفتگو بنشینیم باید ریشه های سکوت ویرانگر و طولانی خود را دریابیم. تاحالا بجای برداشتن مهر از این راز، همیشه سعی کرده ایم گناه شکست خود را به گردن دشمن نادیدنی و خارجی و همیشگی بیاندازیم. اکنون که داریم بیدار می شویم باید تکرار خطاهای گذشته به حداقل برسد. زمانیکه ایرانیهای دل خسته، دلبستگی بیشتری به تاریخ خودنشان دهند و بجای فرار اندیشه کنند و تکلیفشان را با خود روشن کنند. برای مشکلات خود راه حل بومی پیدا کنند می توانند کشورشان را هم بسازند. ظاهرا ما مردمی هستیم که به کوچ کردن را بیشتر از ساختن خانه پدری خوش داریم. به ماندگار شدن بی علاقه ایم. شما از امید گفتید ولی فکر می کنم ما کوشش و حرکت می خواهیم تا بتوانیم یواش یواش سرجای خود برگردیم. دوباره به سمت خردگرایی برویم. انتظار معجزه ناگهانی هم نداشته باشیم. یادمان باشد که هر دوره تاریخ، حاصل منطقی دوره قبل از خود است. با اینحال خصیصه بلند پروازی ایرانی و میل به کوشش و تعالی ما برای رسیدن به هدف می تواند روند تغییرات را سریع کند. اگر ایرانی ها یک بار قادر به تکان دادن گهواره تمدن آسیا بوده اند، حتما بار دیگر نیز توان آن را خواهند داشت. اگر چنین روزی رسید یادمان باشد که این بار خطای تاریخی اروپا در پرداختن به دانش بشری را تکرار نکنیم و به عامل انسان و معنویت او بیشتر بها دهیم.

استاد عزیز با تشکر، فرصت گفتگو تمام شده فقط بگویید ما الان دقیقا در کجای تاریخ هستیم؟
ما الان در قلب تاریخ هستیم. چون داریم می تپیم!