جشن دیـگان
امروزه هم در ایران به اول دی ماه به نام شب اول چله زمستان توجه می کنند و بخصوص در این شب هندوانه یا میوه های دیگر می خورند.
واژه «دی» در ایران باستان به معنای «دادن و آفریدن و ساختن و بخشودن» است و «دادار» در فارسی از همین ریشه گرفته شده است.
روز هشتم و پانزدهم و بیست و سوم هر ماه (۲، ۹ و ۱۷دی به تقویم امروزی) به نام «دی» است و برای تشخیص این سه روز از یکدیگر هر یک از اینها را با نام پس از خودش می خواندند و دی به آذر، دی به مهر و دی به دی می گویند؛ یعنی این سه روز را برای باز شناختن به روز بعد نسبت می دهند؛ ضمن آنکه می دانیم روز اول هر ماه «هرمزد» یا «اورمزد»، نام آفریننده جهان، است.
پس به این ترتیب روز اول (۲۵ آذر به تقویم امروزی) و هشتم و پانزدهم و بیست و سوم دی ماه به نام خداوند است و چون نام ماه و روز یکی می شود، هر چهار روز جشن است و خود ماه هم که به معنای خداوند است، این جشنها را جشن اورمزد و «سه دی» گویند؛ یعنی اولی در اورمزد روز و سه دیگر در سه روزی است که هر سه دی نام دارد.
در ترجمه «آثار الباقیه» درباره دی ماه مطالبی نوشته شده است که خلاصه آنها به این شرح است: دی ماه نخستین روز آن خرم روز است و این روز و این ماه هر دو به نام خداوند است که «هرمزد» نامیده می شود؛ یعنی پادشاه حکیم و صاحب رأی و آفریدگار.
در این روز، عادت ایرانیان چنین بود که پادشاه از تخت پایین می آمد و جامه سفید می پوشید و در بیابان بر فرشهای سفید می نشست و دربانها و محافظان را کنار می راند و هر کس که می خواست پادشاه را ببیند - خواه دارا یا نادار - بدون هیچ گونه حاجب و مانعی به نزد شاه می رفت و با او گفتگو می کرد و در این روز پادشاه با برزگران مجالست می کرد و در یک سفره با آنها غذا می خورد.
امروزه هم در ایران به اول دی ماه به نام شب اول چله زمستان توجه می کنند و بخصوص در این شب هندوانه یا میوه های دیگر می خورند.
مسیحیان نیز این شب را - که در زبان عبری «یلدا» نام دارد - شب میلاد مسیح می دانند و جشن می گیرند.
یلدا در اصطلاح نجوم، آخرین شب پاییز و نخستین شب زمستان است که بلندترین شبهاست؛ اگر چه با تفاوت هایی که بین تقویم کهن و امروز ایران وجود دارد، نمی توان به طور دقیق گفت شب یلدا در چه تاریخی است.
ریاست حکومت در ایران باستان
پادشاهی در این سلسله همیشه از پدر به پسر نبوده است و افراد گوناگونی از خاندان شاهی به حكومت رسیدهاند.
جهان تغییر كرد و امروزه نظام كشورداری ا دوره باستان بسیار متفاوت شده است. بسیاری از مفاهیم امروزی در گذشته و بخصوص در دوره باستان, معنایی نداشتهاند. چگونه میتوانید در سرزمین پادشاهی رد پای انتخابات مردمی را بیابید؟ این امر به آن مفهوم نیست كه ما گذشته یا حتی امروز را به نقد بكشیم. هر زمانی را باید در همان زمان سنجید.
اسطورهشناس، همیشه میگوید: هیچ گاه با تفكر امروز, گذشته را نقد نكنید.
برخی از مفاهیمی كه امروزه باارزشاند، در گذشته ممكن است، ضد ارزش بوده باشند، یا برعكس. یكی از این موارد، همین مسئله انتخابات است.
در سرزمینی كه شاه را نمایندهای از سوی خدا میدانستند و گذشته از شأن شاهی، شأن مذهبی نیز برای او قایل بودند، چگونه میتوان انتظار داشت كه مردم به خود اجازه دهند به انتخابات شاه فكر كنند؛ به این ترتیب، تصور وجود انتخاباتی مردمي نه تنها ارزش شمرده نمیشد، بلكه با اعتقادات مردم آن روزگار سازگاری نداشت.
با این حال، نگاهی گذرا به تاریخ ایران, چند نمونه را نشان میدهد كه میتوان از آن به گونهای انتخاب تعبیر كرد:
قدیمیترین و مشهورترین نمونه آن, نحوه به قدرت رسیدن «داریوش»، پادشاه هخامنشی است. «كمبوجیه» هنگام مرگ, فرزند ذكوری از خود به جا نگذاشت. بنا بر منابع، هم كتیبه داریوش در بیستون و هم تاریخ هرودوت، فردی به نام «گئوماتای مغ» حكومت را غصب كرده بود. در آن هنگام، هفت تن به نامهاي ویدفرنه، اوتانه، گوبروو، ویدرده، بکه بوخشه، اردومنش و داریوئوش با هم متحد میشوند تا غاصب را براندازند.
به گفته هرودوت، كساني كه بر ضد مغان برخاسته بودند، درباره كل اوضاع به مشورت كردند؛ خطابههایی ایراد كردند كه اگر چه برخی از یونانیان آنها را باورنكردنی میدانند، اما در هر حال، به زبان آمده است. سه نظریه در آن هنگام در برابر یكدیگر نهاده قرار گرفت:
اوتانه، به یونانی «اوتانس»، پیشنهاد كرد نظامی تأسیس شود كه در آن, مردم قدرت را به دست بگیرند. نظر اوتانه مشابه آن چیزی است كه امروز دموكراسی مینامیم.
«بکه بوخشه»، به یونانی «مگابوزس»، حكومت گروهی از برگزیدگان یا به عبارتی، نظام «الیگارشی» را مطرح کرد و داریوش بر حفظ نظام پادشاهی اصرار كرد.
سرانجام, چهار تن دیگر نظر داریوش را پذیرفتند, اما در غیاب وارث مستقیم چه كسی را باید به پادشاهی انتخاب كرد؟
بنا بر روایت هرودوت، اوتانه از رقابت كنارهگیری میكند و شش اصیلزاده دیگر درباره این امر سرنوشتساز تصميم ميگيرند. سپس هرودوت داستان انتخاب شاه را با شیهه اسب بازگو میكند و مینویسد: آنان تصمیم گرفتند سوار بر اسب، به اطراف شهر بتازند و آن كسي شاه باشد كه اسبش با برآمدن آفتاب پیش از دیگران شیهه بركشد. در این قسمت، هرودوت حیله مهتر داریوش، «اویباراس» را نقل میكند كه به سرورش امكان دستیابی به مقام سلطنت را میدهد؛ البته هیچ كس نمیتواند بپذیرد كه دستیابی داریوش به قدرت, فقط به سبب حیله مهتر او بوده است و به طور قطع داریوش, امتیازات و ویژگیهای دیگری نیز داشت كه او را شایسته مقام شاهی كرده است و یارانش نیز تفوق او را به رسمیت شناختند.
در هر حال، داریوش با نوعی انتخاب روی كار آمد و با نحوه پادشاهی خود و آبادانیهای بسیاری كه كرد، نشان داد، شایسته این مقام بوده است.
یكی دیگر از دورههای تاریخی ایران كه به عقیده بسیاری از مورخان, نوعی دموكراسی در شیوه حكومتی آن به چشم میخورد، دوره اشكانیان است.
پادشاهی در این سلسله همیشه از پدر به پسر نبوده است و افراد گوناگونی از خاندان شاهی به حكومت رسیدهاند.
بیشتر تاریخنویسان از این امر و با استناد به گزارشهای «استرابون»، مورخ و جغرافینویس یونانی، نتیجه میگیرند كه پادشاهی اشكانیان انتخابی بوده است، یعنی اشراف و بزرگان عضو مجلس «مهستان» به معنای انجمن بزرگان كه نوعی مجلس سنا بوده است، شاه را انتخاب میكردهاند؛ از این رو، در این خاندان, گاهي میبینیم ولیعهد به علت بیكفایتی كنار گذاشته میشود و عموی وی به حكومت برگزیده میشود.
از تركیب مجلس مهستان در دوره اشكانیان اطلاعی در دست نیست, اما در دوره ساسانی، این مجلس از خویشان نزدیك شاه، همچون پسران و برادران او و نیز نمایندگان خاندانهای بزرگ و موبدان بزرگ مركب بود. احتمال دارد تركیب مشابهی نیز در دوره اشكانیان وجود داشته است.
حال درباره اینكه به طور حتم در چنین مجلسی شاه را انتخاب میکردند يا خير، «یوزف ولسكی»، ایرانشناس لهستانی و بزرگترین كارشناس تاریخ اشكانی در جهان، این نظر را رد كرده و گفته است: تفسیر آنان كه از نوشته استرابون بر این باورند، نادرست است. نظام گزینشی شاه در این دوره وجود داشت, اما نه درباره شاهنشاه، بلكه شاهان و فرمانروایان ایالات و دولتهای دستنشانده.
ولسكی در توجیه نظام حكومتی اشكانیان و شاهانی كه آنها را مجلس سنا در این سلسله بركنار میكرد، میگوید: در اینجا انتخاباتی به سبک سلطنت مشروطه وجود ندارد، بلكه با توطئه اشرافیت سر و كار داریم كه نظیر آن در تاریخ پارت فراوان است.
ساکنان اولیه تبرستان
به گفته مورخان و دانشمندان دورههای پيش از ميلاد، ساکنان بومی مازندران آماردها بودهاند.
به گفته مورخان و دانشمندان دورههای پيش از ميلاد، ساکنان بومی مازندران آماردها بودهاند. آماردها مردمی چادرنشین و کوچنشين بودند و در سرزمينی زندگی میکردند که نيمه شمالی آن دشتی هموار و نيمه جنوبی آن جنگلهای انبوه با کوههای سنگی بود.
زندگی آماردها در چمنزارها، در بين درختان کهنسال و شکاف سنگها و پناهگاههای ديگر میگذشت. آنها به علت درگیری پي در پي با درندگان و حيوانات وحشی، روحيهای خشن و تند و سرکش داشتند.
حدود 5000 سال پيش، تودههای گستردهای از مردم هند ـ اروپايی از شمال يعنی سرزمين ديرين خود به سوي جنوب کوچ کردند. از ميان آرياها, گروهی به سرزمين جنوب شرقی رسيدند، آرياهای هند و گروهی به سمت هندوکش و گروهی از آرياهای ايرانی به سوی فلات ايران سرازير شدند.
سرزمين خوارزم و کرانه شرقی دريای مازندران، نخستين منطقهای بود که دستهای از آرياهای ايرانی از خاک «ورگانا»ي گرگان گذشتند و بهسرزمين آماردها رسيدند.
طبيعت سرسبز، درختان، جويبارهای روان، پرندگان و حيوانات گوناگون اين سرزمين مورد پسند آنان قرار گرفت و در اين منطقه سکونت اختيار کردند. آريايیهايی كه تازه به آنجا رسيده بودند, در دشتها جای گرفتند و با بوميان به نبرد پرداختند و آنان را به کوهستانهای شمالی و مغرب راندند.
آرياهاییها، آماردها را «بربر» (گريزان) و «تور» (زمخت و خشن) و «دوا» (پير و اهريمن) میخواندند. چندی نگذشت که رطوبت هوا از يکسو و بيماریهای بومی از سوی ديگر, به آرياييها آسيب رساند و تنبلی و مرگ و مير بر آنان چيره گشت و ديگر نتوانستند بدون همکاری و کمک بوميان, در آن سرزمين زندگي كنند. از اين رو, به علت نياز بسیار به بومیان، دست از درگيری با آنان برداشتند و در زندگی، نوعی همسازی و سازگاری فرهنگ بوميان و آرياييها پديد آمد و بتدريج با گذشت زمان و آميزش نژادی و بستگی خونی و خويشاوندی, سرانجام نژاد نوين آريا ـ آماردی پديد آمد.
استرابون، مورخ یونانی، درباره مردم مازندران مینويسد: در بخشهای شمالی رشته البرز, نخست گیلها ، کادوسيها (اسلاف گيلانيان و ديلميان) و آماردها جای دارند و در قسمتهاي دیگر این رشته کوه برخی از هيرکانيان و سپس گروه پارتها زندگی میکنند. همه بخشهای شمالی اين منطقه حاصلخیز است.
علاوه بر نژاد آريا در مازندران، مردمی با نژاد ترک و مغول نیز در سرزمينهای گنبدکاووس و بندرترکمن و بندرگوميشان ساکن شده اند.
از اواخر حکومت ساسانی، اقوام ترک و مغول آسيای مرکزی، گروه گروه به نواحی شمال خراسان آمدند و به مرور زمان قلمروي مراتع ييلاقی و قشلاقی دامهايشان را گسترش دادند و به شهرهای ايران نزديکتر شدند و گروهی از آنان به زندگی روستايی و گروهي به زندگي شهر نشينی روی آوردند.
مغولان و ترکان بتدريج با تمدن و فرهنگ اصيل ايران و همچنين کشورگشايی و مملکتداری نيز آشنا شدند؛ چنانکه شاهان غزنوی و سلجوقی از اعقاب ترکان چادرنشينی بودند که از راه دامداری امرار معاش میکردند.زبان و خط:
زبان مازندرانی از زبان ايرانيان باستان «پارسی ميانه» باقي مانده است که نسبت به زبان فارسینو ديرتر و کمتر از زبانهای بيگانه تأثير گرفت.
تا سده پنجم, واليان طبرستان به خط پهلوی مینوشتند و سکه میزدند. دو کتيبه که به خط پهلوی در «رسکت» واقع در دودانگه و برج لاجيم سوادکوه به دست آمده است, اين نظر را تأیید می کند.
زبان مازندرانی با لهجههای گوناگون در اين سرزمين متداول است. همچنين, لهجههای گيلکی در غرب و لهجههای مهاجران سیستانی، بلوچ، سمنانی، شاهرودی و خراسانی در شرق مازندران رواج دارد.
وجه تسمیه:
مازندران که در قديم طبرستان ناميده می شد، از دو بخش «تبر»، به معنای کوه و تبرستان، يعنی کوهستان، تشکیل شده است. این سرزمین پیش از ورود آرياييان پناهگاه بوميانی بود که آنها را تاپور و سرزمينشان را تاپورستان میناميدهاند - که بعدها به تبرستان تبدیل شد. به ظاهر از سده ششم همزمان با فتنه مغول، نام تبرستان به کار برده نشد و مازندران جای آن را گرفت.
ياقوت حموی (575-626) نخستين مورخی است، که واژه مازندران را در نوشتههای خود به کار برد و مینويسد: نشانی از اين کلمه در کتابهای پيشين نيافت و نمیداند که اين واژه از چه زمانی معمول شده است. اما پیش از ياقوت و نيز در زمان او واژه مازندران به سرزمين مشخصی گفته می شد. از اين ناحيه در اساطير ايران بيش از هر جای دیگر اسم برده میشود؛ زيرا مازندران محل نمايش بسیاری از دلاوريهای رستم است.
«مازن» در متون کهن به ناحيهای گفته شده است که بر کناره دريای مازندران قرار داشت و سپس به مازندران مشهور شد.
به گفته ابن اسفنديار، مازندران در اصل «موزندران» يعنی سرزمين يا ولايت درون کوه «موز» بوده است که از سرزمين گيلان تا نواحی لار، قصران, جاجرم ادامه دارد.
برخی از نويسندگان «ماز» را به معنای دربندها و دژهای مستحکمی میدانند که به دستور اسپهبد مازيار, پسر قارن, در گذرگاهها و قسمتهاي حساس کوهستان مازندران ساخته شده بود و واژه مازندران را نیز به معنای درون رشته مازها دانستهاند.
بعضی نيز کلمه مازندران را از واژه «مارد» میدانند؛ به هر حال تبرستان بر تمام نواحی کوهستانی و زمينهای پست ساحلی, و واژه مازندران بر نواحی پست ساحلی که از دلتای سفيدرود تا جنوب شرقی دريای مازندران امتداد دارد، گفته میشد.
سابقه عناوین در ایران
لقب «والا» براي شاهزادگان بود و عنوان «جناب» به وزرا اختصاص داشت. جناب مانند القاب توصيفي شخصي طرفدار داشت و حتي براي دريافت آن متقبل تقديم هديه به شاه مي شدند.
القابي با پسوندهاي «الدوله»، «السلطنه»، «الملك»، ... در عهد ناصري رو به ازدياد گذاشت؛ اما استفاده از لقب تنها به اين دوره محدود نمي شود و مي توان رد پاي عنوان و لقب را تا عهد باستان در ايران و سپس دوره اسلامي پي گرفت و يافت.
در ساختار سياسی ايران، از عهد باستان تا دوران جديد و تصويب قانونی لغو القاب در مجلس شورای ملی، لقب جايگاه ويژه ای در زندگی فردی و اجتماعي ايرانيان داشته است. شايد بتوان ايرانيان را در اين كار سرامد ملل و اقوام ديگر دانست، به طوري كه رواج روز افزون القاب و عناوين در تمدن اسلامي نيز كار ايرانيان بود.
پيش از تصويب قانون الغاي القاب و عناوين در مجلس شوراي ملي، ميل به داشتن لقب از ميان افراد ديوان و دولت فراتر رفته بود؛ به گونه ای که افراد همه طبقات جامعه طالب داشتن لقب بودند. در دستگاههاي دولتي - اعم از لشگري و كشوري - آداب خاصي براي درخواست و دريافت لقب و مراتبي براي تغيير دادن آن وجود داشت. مردم بايد هر يك از القاب را در مقام خطاب با كلمات احترام آميز و عناوين مخصوص به آن لقب مي آوردند. در ايران باستان، لقبهاي شغلي مانند سپهدار، بارسالار، پرده دار، ... وجود داشت و پادشاهان آن دوره نيز لقبهايي داشتند؛ از قبيل درازدست (اردشير اول)، بزهكار (يزدگرد اول)، عادل (انوشيروان خسرو اول).
در زمان عباسيان، سلسله های استقلال طلب ظهور كردند و – در کنار حكام عرب - از قدرت و اعتبار بالايي برخوردار شدند. خلفاي عباسي نيز براي مقابله با ايشان از حربه سركوب استفاده كردند؛ اما چون نوبت به ديلميان و غزنويان رسيد، اين حربه تأثير خود را از دست داد و مدارا و مماشات جاي سركوب و خشونت را گرفت. خلفاي عباسي با اعطاي لقب به امراي استقلال طلب، در عين حال كه آنها را به رقابت و جدال با يكديگر تشويق و وادار مي كردند، سعي داشتند که اين چند پارگي سياسي را در حاكميت واحد مذهبي حفظ كنند. نمونه بارز آن پذيرفته شدن برادران آل بويه در دستگاه خليفه عباسي و نیز به رسميت شناختن خلافت عباسي از جانب آل بويه بود.
برادران آل بويه، پس از تسلط به غرب ايران و تصرف بغداد در سال 324، بزور از خليفه المطيع بالله القاب «معزالدوله»، «ركن الدوله»، «عمادالدوله» گرفتند. اين گونه القاب در اوايل همان قرن به چهار نفر - دو امير و دو وزير - اعطا شده بود.
غزنويان همچون آل بويه در گرفتن القاب شور و حرارت بسيار از خود نشان مي دادند، اما سامانيان رغبتي به دريافت القاب نداشتند و به كنيه اكتفا مي كردند.
سلجوقيان لقب «سلطان معظم» را براي خود برگزيدند و خلفاي عباسي هم به سه تن حاكم اول اين سلسله لقبهايي با مضاف اليه «دوله» و به بقيه لقبهايي با مضاف اليه «دين» دادند. سلاجقه به وزراي خود لقبهايي با مضاف اليه «ملك» مي دادند مانند «نظام الملك».
مغولها - بر اساس سنت صحراگردی - توجهي به القاب و تشريفات نداشتند. امير تيمور نيز همين رويه را داشت و لقبي كه به سرداران بزرگ خود مي داد «بهادر» بود؛ اما دبيران و منشيان ايراني به طور معمول به شيوه گذشته القابي با مضاف اليه «ملك» و «دوله» و «دين» مي گرفتند كه ملقب شده به «دين» در كشورهاي اسلامي خاص مسلمانان بود.
در دوره قاجاريه، «آقا محمدخان» با تقليد از صفويان نخستين لقب - يعني «اعتمادالدوله» - را به صدر اعظم خود، «حاجي ابراهيم كلانتر شيرازي»، اعطا كرد. فتحعلي شاه - گذشته از القاب شغلي مانند «صاحب ديوان» و «مستوفي الممالك» و «منشي الممالك» و «معيرالممالك» - اعطاي القاب توصيفي را نيز آغاز كرد. او در زمان سلطنت خود حدود پنجاه يا شصت لقب مركب كه مضاف آن يكي از اسامي وصفي و مضاف اليه آن «الدوله» و «السلطنه» و «الملك» و «الملوك» بود به رجال و - بويژه به پسرها و دخترها و زنان خود - داد.
در زمان «محمدشاه»، اعطاي لقب رواج بيشتري يافت. كساني كه از قبل لقبهايي به آنها اعطا شده بود و از دنيا رفته بودند القاب آنها به پسرانشان داده شد.
در عهد ناصرالدين شاه تا اواخر صدارت ميرزا يوسف مستوفي الممالك»، كساني كه داراي لقب بودند حدود صد تا دويست نفر مي شدند. در عهد ناصري، لقب با پسوند «سلطان» اهميت خاصي داشت؛ چون اين لقب در انحصار سه شخص بود: «ظل السلطان» براي فرزند بزرگ شاه، «امين السلطان» براي «ميرزا علي اصغرخان» (مرد شماره دو كشور)، «عزيرالسلطان» براي مليجك شاه. ليكن اين لقبها آرام آرام شيوع بيشتري يافت و تا حدي از ارزش آن كاسته شد.
در ميان مضافها، اسمهايي مثل آصف، شير، مجد، ظهير، ركن، اعتماد، امين، شعاع، حشمت اهميت بيشتري يافت. عامل ديگري كه در درجه و مرتبه لقب تأثير داشت شأن و اعتبار صاحب لقب بود، مانند «مشيرالدوله» كه از اوايل تا اواخر عهد قاجار تنها به شش نفر صاحب نام اعطا شد.
«عبدالله مستوفي» درباره رشد فزاينده اعطاي لقب در اواخر سلطنت ناصرالدين شاه، به هنگام صدارت امين السلطان، و محاسبه تعداد القاب و تزايد و انحطاط آن در عهد مشروطيت مي نويسد: ... امين السلطان كه روي كار آمد، اين كار از خرك در رفت. هر كس از هر صنف و طبقه از هر مضاف و مضاف اليهي لقب خواست، با مناسبت و بي مناسبت. امين السلطان تصويب كرد و ناصرالدين شاه هم تصويب كرده هاي او را به صحه خود قوت قانوني داد. بالاخره، در سلطنت مظفرالدين شاه كمتر كسي بود که دستش به جایی می رسید و لقب نداشت.
لقب «والا» براي شاهزادگان بود و عنوان «جناب» به وزرا اختصاص داشت. جناب مانند القاب توصيفي شخصي طرفدار داشت و حتي براي دريافت آن متقبل تقديم هديه به شاه مي شدند.
سرانجام، تاريخ پر فراز و نشيب القاب به پایان رسبد و مجلس شوراي ملي ايران قانوني را در نهم مرداد ماه سال 1304 تصويب كرد كه در پي آن استفاده از القاب و عناوين لغو شد و افراد از آن پس تنها با نام و نام خانوادگي خود ناميده مي شوند. اکنون جناب لقب تلقي نمي شود؛ بلكه براي احترام، مقابل نام و نام خانوادگي افراد معمولي هم قرار مي گيرد.
زبان و هویت
اهمیت زبان نه تنها به عنوان ابزاری برای توصیف وقایع، بیان حقایق و خلق عقاید از دیرباز ...
اهمیت زبان نه تنها به عنوان ابزاری برای توصیف وقایع، بیان حقایق و خلق عقاید از دیرباز مورد توجه بسیاری از اندیشمندان بوده است، بلکه یکی از توانمندیهای مهم آدمی است که ارتباط بین افراد جامعه را میسر می سازد.
زبان به عنوان عنصری برجسته در زندگی اجتماعی است که بر دیگر ابعاد فرهنگی و فکری زندگی انسانها تاثیر ویژه ای دارد. به کارگیری به موقع ساختارهای زبان و استفاده مناسب از گفتمان سهم به سزایی در پیشرفت فرهنگها دارد.
نقش زبان در شکوفای تمدنها تا حد زیادی بستگی به توانایی افراد جامعه در به کار بردن صحیح ساختارهای ویژه زبانی و همچنین قدرت برقراری ارتباط درون گروهی و برون گروهی آنها دارد.
زبان نه تنها میان مردم یک جامع ارتباط چندگانه به وجود می آورد، بلکه میان گروهها و جوامع مختلف نیز موجب برقراری ارتباط متقابل اجتماعی و فرهنگی می شود. بیان حقایق و ارسال نظرات از جایی به جای دیگر با متون گفتاری و نوشتاری انجام می شود. حوادث و واقعیتها باکلمات و جملات توصیف می شود. می توانیم علت حوادث را با سخنان مان به دیگران گزارش دهیم.
«نوام چامسکی»،محقق امریکایی، زبان را ابزاری برای فکر می داند و اعتقاد دارد که تفهیم و تفهم، آگاهی یافتن و شفاف شدن افکار و اذهان با زبان صورت می گیرد. از سوی دیگر قدرتمندان با قدرت بیان ،اعمال قدرت می کنند.
سیاستمداران عملکرد خود را بیان می کنند، و توانایی خود را با سخنرانیهایشان به مردم متذکر می شوند. در دنیای امروز نیز که نقش رسانه های گروهی بیش از پیش نمایان شده است، مجلات، آگهی ها، روزنامه ها و رادیو و تلویزیون نه تنها به انتقال اخبار سراسر دنیا می پردازند، بلکه سعی در انتقال عقیده و نظرات دولتمردان دارند.
بنابراین به طور کلی می توان گفت جهان بینی افراد، میراث فکری و فرهنگی یک جامعه، مفاهیم مذهبی، کتب آسمانی، حوادث تاریخی، هنر و ادبیات گذشتگان، داستانها و شعرها، همه و همه بخش زیادی از حیات خود را مدیون وجود کلمات و جملاتی می دانند که این گنجینه گرانبها را درون خود نگهداری کرده اند و به نسلهای بعدی منتقل می کنند. محیط، جامعه، طبقه اجتماعی، نگرش، تجربه، افکار و شخصیت فرد در قالب زبان تبلور می یابد. بدین سان تمدنها با حیات زبان رو به کمال می روند و با زوال آن قسمت مهمی از هویت خود را از دست می دهند.
شنعاریان پایه گذاران خط میخی
خطوطی كه امروزه میخی خوانده می شود ، به نظر اکثر دانشمندان و خاور شناسان از قوم سومرست كه از چهار هزار سال پیش از میلاد در جنوب عراق كنونی می زیستند . سرزمین آنان را همسایگانشان « شنعار» می خوانند. شهرهای مهم شنعار در جنوب عراق كنونی در دهنه فرات جای داشتند : شهر اور( ویرانه آن را امروزه ابوشهرین خوانند) شهر دیگر « اوروک» (ویرانه آن را امروزه وركه می گویند) از دیگر شهرها می توان به اریدو ، لارسا ، لاگاش ، كلنون ، نیپور ، بور سیپا ، كیش اشاره کرد.
كهنترین آثار كتبی كه از شنعار به دست آمده متعلق به یك سده پیش از سومین هزاره پیش از میلاد است. كشف اثاری در تلهای شهرهای كهن بخوبی ثابت می كند كه بعدها تمدن بابل و آشور از مصریها سرچشمه نگرفته بلكه سرچشمه تمدن آنها از سومریها بوده است. اما از نظر زبان شناسی ،زبان سومریها آن چنان كه از اثار كتبی خود آنان به دست آمده است، با هیچ یك از زبانهای كهن مانند سامی اكد و ایلامی ، پیوستگی ندارد . با وجود ودا نامه دینی برهمنان و اوستا نامه دینی ایرانیان كه هر دو از آثار كهن كتبی اقوام مرتبط به هند و اروپایی هستند نمی توان سومریها را شعبه ای از آریاییها حتی هند و اروپایی دانست زیرا زبان آنها هیچ پیوندی با سانسكریت و زبان اوستایی و فرس هخامنشی ندارد . چون سومریها از حیث نژاد با هیچ یك از اقوامی كه در تاریخ شناخته شده اند پیوندی ندارد و می توان گفت آنان در سرزمین شنعار منفرد بودند و تمدن خاصی داشتند و خط خاصی برای نوشتن زبان خود بكار می بردند همان خطی كه بعدها به دستیاری اكدیهای سامی نژاد تغییراتی یافته و اساس خطوط میخی اقوام دیگر شد . آنچه مسلم است این است كه سرزمین شنعار در سه هزار سال پیش از میلاد در دست سومریها بود .
آغاز هزاره سوم پیش از میلاد تاریخ برخاستن اكدیهاست .سرزمینی که از پیرامون كویر سوریه تا نزدیكی بغداد كنونی كشیده می شد . سارگون اول نخستین فرمانروای نامی اكد است ،كه در سال 2775 ق.م لوگل زگیسی پادشاه سومر را شكست داد . اكدیهای سامی نژاد همیشه از اقوام دیگر هم نژادشان از سوی سوریه و فلسطین و عربستان تقویت شده و نیرومندتر می شدند و بر نفوذ خود در خاكهای همسایه می افزودند ،اما سومریها كه خویشاوندی و پیوندی با هیچیك از همسایگان خود نداشتند رفته رفته از میان رخت بر بستند البته بسیاری از دانشها از جمله ستاره شناسی از سومر برخاست همچنین تقسیم ساعت به شصت دقیقه و تقسیم دقیقه به شصت ثانیه از یادگارهای آنهاست .
از زمان سارگون اول كه زمان استیلای سامی نژادان است تمدن دیرین سومر نصیب اكدیها شد ، حتی گروهی از خداوندان سومری با نام و نشان ملی ( سومری ) نزد آنان پرستیده شد . دسته دسته لغات قضایی و كشوری و دینی و بازرگانی و كشاورزی سومری به زبان سامی اكدی راه یافت . البته چون یك خط از هر قسمی كه باشد و از هر كجا كه باشد و از هر جا و هر نژادی كه بوجود آید سازشی با زبان خود قوم مخترع دارد و چون به جای دیگر انتقال یابد و وسیله نوشتن زبان قوم دیگر گردد باید كم و بیش در آن تصرفی بشود . برخی علامات كه نمودار اصوات مخصوص زبانی است در زبان دیگر متروك می شود و برای اصوات خاص زبانی كه خود به آنها اختصاص دارند علاماتی خاص وضع می شود ناگزیر این تغییر و تبدیل در خطوط میخی سومری پس از انتقال به اكد روی داد . خط سومری كه مانند هیروگلیف مصری و علامات خط چینی به طور اساسی اشكالی بوده ، پس از چندی ساده شد و به صورت اشكالی مانند میخ درآمد و آن اشكال و علامات قبلی هر یك برای سیلاب مخصوص و ایدئوگرام به كار رفت . با وجود تصرفاتی كه برای نوشتن زبان اكدی در خط سومری روی داد، باز مقدار زیادی از ایدئوگرامهای سومری در خط اكدی به جای ماند .
از زمان سارگون اول خط سومری با کمک اكدیها به همه طوایف سامی نژاد و سامی زبان رسید و پس از سپری شدن روزگار اكد و به دوران رسیدن بابلیها و آشوریها كه فقط با همدیگر تفاوت لهجه داشتند همین خط برای نوشتن زبانهای سامی آنان به كار رفت .
سیلابهای زبان غیر سامی و غیر آریائی ایلامیها مركب از یك حرف بی صدا و یك حرف باصدا بود. داریوش كتیبه بیستون خود را به زبانهای بابلی و ایلامی نیز نگاشته است . در خطوط ایلامی نو كه در كتیبه بیستون و كتیبه دیگر هخامنشیان بكار رفته 113 علامت كه هر یك نمودار سیلاب مخصوصی است بكار رفته . همه خطوط میخی از سومر برخاست چنانكه الفبایی كه امروزه به شكلهای گوناگون نزد ملل جهان وجود دارد همه از الفبای فینیقی بوجود آمده اند . هنگامی كه خط میخی در خاور میانه رواج داشت الفبای فینیقی به کمک بازرگانان آرامی به سرزمینهای آشور و بابل رسید و رفته رفته جای خط میخی را گرفت اما خط میخی در بابل تا یك سده قبل از میلاد پایداری كرد.