تبليغاتX
وبسایت تحقیقاتی
وبسایت تحقیقاتی
مطالب تحقیقاتی من





سلام دوستان عزیز !از اینکه این وبلاگ را برای گذراندن چندی از لحظات طلائیتان انتخاب کردید ممنونم . در صورت نبود مطلب مورد نظر شما در وبلاگ در قسمت نظرات جدیدترین پست اعلام کنید تا من براتون بزارم
منوي اصلي
             صفحه نخست
             ايميل به مدير
             وضعيت در ياهو



موضوعات

             مخترعان
             دانشمندان
             شاعران
             ورزشکاران
             موضوعات ورزشی
             موضوعات تاریخی
             مباحث علمی
             پزشکی
             اسطوره های تاریخی
             مباحث جامعه شناسی
             فلاسفه
             مطالب روانشناسی
             تکنولوژی
             اطلاعات عمومی


آرشيو وبلاگ

             تیر 1387
             اردیبهشت 1387
             اسفند 1386
             دی 1386
             مهر 1386
             تیر 1386
             آرشيو



.: قسمت تبلیغات :.

جای تبلیغات شما

 _-+ سازمان ملل متحد +-_

 

 

 

سازمان ملل متحد

 

 

سازمان ملل متحد (که در فارسی گاهی به طور خلاصه سازمان ملل نامیده می‌شود) سازمانی بین‌المللی است که در ۱۹۴۵ میلادی تأسیس و جایگزین جامعه ملل شده‌است. این سازمان توسط ۵۱ کشور تأسیس شد و در سال ۲۰۰۶ میلادی، ۱۹۲ کشور عضو داشته‌است.

 اعضای آن تقریباً شامل همه کشورهای مستقلی می‌شود که از نظر بین‌المللی به رسمیت شناخته شده‌اند.

 


ادامه مطلب

 
نويسنده : کسی که مثل هیچکس نیست   |

  ّ::./=افسردگی=/.:: ّ

 

 

افسردگی چیست؟

افسردگی شکل های گوناگون دارد. همین طور علت های گوناگون. در هر شکل افسردگی نیز خورده نوع هایی وجود دارد. حتا کسانی که به نظر می رسد به یک نوع مشابه از افسردگی مبتلا هستند نیز ممکن است کمی از هم متفاوت باشند.

افسردگی به یک واژه ی روزمره تبدیل شده است. مردم وقتی می خواهند غمگینی عصر جمعه شان را توصیف کنند می گویند: افسرده بودم. نتیجه این که وقتی شما منظورتان این است که افسرده هستید مردم فکر می کنند در مورد غمگینی حرف می زنید! این برای کسانی که واقعا مبتلا به افسردگی هستند فاجعه باشد.

اما غمگینی با افسردگی فرق دارد.

اول باید چند اصطلاح علمی را در مورد افسردگی یاد بگیرید:

دوره ی افسردگی اساسی: یک دوره ی لا اقل دو هفته ای که با احساس بی علاقه گی شدید در اغلب اوقات روز _  و البته تقریبا هر روز _ همراه باشد. بعلاوه لا اقل باید چهار نشانه ی دیگر از یک لیست طولانی به این نشانه ی کلی اضافه شود: بی خوابی، کاهش معنادار وزن، احساس بی ارزشی، افکار آسیب زدن به خود، مشکل در تصمیم گیری، کاهش اشتها، کاهش میل جنسی و ...

اختلال افسردگی اساسی: اگر این نشانه های توضیح داده شده در بالا را داشته باشید. به کارکرد روزانه تان ضربه بزند و ضمنا شما فاز های شیدایی ( که بر عکس افسردگی ست) را نداشته باشید شما به اختلال افسردگی اساسی مبتلا هستید.

افسرده خویی: از اختلال افسردگی اساسی ملایم تر است. اما هنوز جدی ست. مثل غمگینی عادی نیست. باید لا اقل یک سال این حس را داشته باشید تا مبتلا به افسرده خویی یا دیستایمیا تشخیص داده شوید.

اختلال دو قطبی: قبلا به آن می گفتند: اختلال افسردگی_شیدایی. اختلال دوقطبی به معنای تجربه کردن خلق بسیار بالا(شادمانی) و بسیار غمگین ( افسردگی) در فازهای متناوب است.

 

چند ملاحظه ی مهم در مورد افسردگی:

1) شما خودتان به سختی می توانید افسردگی تان را تشخیص دهید! خلق ما بر روی قضاوت ما تاثیر می گذارد. بنابراین اغلب سخت است خودمان قضاوت کنیم افسرده هستیم یا نه. معمولا این کار را افرادی مثل پزشک عمومی/ روان شناس/ روان پزشک و یا متخصصان اعصاب و روان انجام می دهند.

2) اگر شما افسرده اید بدانید که تنها کسی نیستید که به آن مبتلا شده اید. اگر همین الان روی تمام مردم دنیا تست افسردگی اجرا کنیم بیشتر از 4 درصد از بزرگسالان افسرده هستند( میزان بروز) . ضمنا بیش از 15 درصد از مردم لا اقل یک بار در طول زندگی شان افسردگی را تجربه می کنند( میزان شیوع).

 3) افسردگی نشانه ی ضعف نیست! بسیاری از افراد قابل/ باهوش و فاضل افسرده می شوند! افسردگی هرگز به این معنا نیست که شما شخصیتی ضعیف یا نقصی در منشتان دارید.

***************

باید آگاه باشید که خیلی از افراد تنها با استفاده از این راهنما نمی توانند افسردگی شان را درمان کنند. برای این عده استفاده از داروهای ضد افسردگی، مراجعه به روان شناس شناخت درمانگر و ترجیحا ترکیبی از این دو پیشنهاد می شود.

**************

علت های افسردگی چیستند؟

افراد در اثر دامنه ی وسیعی از علت ها افسرده می شوند. تحقیقات علمی تعدادی از عوامل مرتبط با ایجاد/ شروع و ادامه ی افسردگی را شناسایی کرده اند. نمودار پایین نشان می دهد که پنج عامل اصلی وجود دارند که خود نیز بر هم اثر دارند: موقعیت ها/ فکر ها/ هیجانات/ فیزیولوژی بدن و فعالیت ها. هر یک از این حوزه های مختلف زندگی می تواند در افسردگی نقش بازی کند و افسردگی نیز به نوبه ی خود بر آن ها موثر است. در پست های بعد در مورد این عوامل با جزئیات بیشتر صحبت می کنیم.

_موقعیت ها: فقدان ها/انزوا/تعارض/استرس

-افکار:عادات افکار منفی/ خود انتقادی شدید. غیر منصفانه و غیر واقعی

-هیجانات: دلسردی/ غمگینی/نا امیدی/ کرختی/اضطراب

- فیزیولوزی: تغییر در خواب/ انرژی پایین/ تغییرات در شیمی مغز

فعالیت ها: کناره گیری از اجتماع/ کاهش در میزان فعالیت / کم توجهی به خود

 

۱ - موقعیت ها

معمولا افسردگی در موقعیت های دشوار زندگی بروز می کند. موقعیت هایی که فرد آن را فشار زا یا حتی ویران کننده می داند. اگر تلاش های شما برای مقابله با این موقعیت ها – به وسیله ی اصلاح یا پذیرش موقعیت ها- موفقیت آمیز نبود، شما ممکن است احساس در هم شکستن و نا امیدی کنید. آن هنگام خطر بروز یک دوره ی افسردگی در شما افزایش پیدا می کند. بعضی از موقعیت هایی که میتوانند با افسردگی رابطه داشته باشند عبارتند از:

  • رویدادهای بزرگ  زندگی، مخصوصا فقدان: رویدادهایی مثل مرگ یک فرد مورد علاقه، نقل مکان، طلاق، ورشکست شدن، یا ازدست دادن شغل ازهم گسیختگی های بزرگی در زندگی همه ی افراد است.
  • کم بودن تماس اجتماعی: انزوای اجتماعی یک عامل خطر معنی دار در ابتلا به افسردگی ست.
  • تعارض در روابط: دوره هایی از آشفتگی در ارتباطات فردی، خواه زناشویی و خواه مربوط به خانواده به شدت استرس زاست و می تواند به آغاز افسردگی کمک کند.
  • استرس مربوط به شغل: این می تواند ناشی نا ایمنی شغلی ( آگاه نبودن به اینکه آیا در شغل خودمان باقی می مانیم؟)، اختلاف با سرپرست یا همکاران، یا کار بیش از حد ( انسان نمی تواند 16 ساعت در روز کار کند چه در خانه و چه در محل کار) باشد.
  • استرس مربوط به سلامت جسمی: این مخصوصا در مورد آن مشکلات تندرستی که مزمن هستند ، ، آن هایی که می توانند موجب درد یا ناتوانی جسمی شوند و می توانند پاسخ به درمان را محدود کنند، صادق است. توجه داشته باشی که بعضی بیماری های جسمی یا درمان های جسمی  با اثری که بر بدن می گذارند می توانند باعث بروز افسردگی شوند. به عنوان مثال کم کاری تیرویید ( حالتی که غده ی تیرویید خیلی کم هورمون تیرویید را ترشح می کند) اغلب با افسردگی  و خستگی مرتبط است.

 

۲ - افکار

 

هر کدام از ما در برابر رویدادهای محیطی یک جور تاثیر می پذیریم. این تاثیر پذیری به این بستگی دارد که ما در باره ی آن رویدادها چگونه فکر می کنیم. تصور کنید دو مرد در یک مهمانی در حال قدم زدن هستند. یکی از آن ها خیلی عادی از مهمانی خارج می شود. پیش بینی می شود او حسابی با خودش کیف کرده است و گروه مهمان ها را پذیرا و دوستانه می داند. دیگری از گردهمایی های اجتماعی می ترسد. پیش بینی می شود او احساس تیره روزی کند و فکر می کند دیگران در مورد او قضاوت می کنند و او را نمی پذیرند. شواهد بالینی و پژوهشی نشان دادهاند که افراد افسرده  راه های ویزه ای برای اندیشیدن به جهان دارند. این افکار می توانند افسردگی را آغاز کنند یا باعث بدتر شدن آن شوند.

در طول افسردگی افراد اغلب راه های سوگیرانه ای یرای تفسیر رویداد ها و موقعیت ها دارند. آنها معمولا عبارتند از:

  • نگاه به موقعیت موجود به شیوه ی بدبینانه ی غیر واقعی: تاکید بر جنبه های منفی و تهدید آمیز و نادیده گرفتن جنبه های بیشتر مثبت و امید بخش رویدادها.
  • فکر کردن در مورد خود با اسلوبی انتقادی: قضاوت در مورد خود با شیوه ای غیر منصفانه و خشن
  • پیش بینی کردن یک آینده ی غم افزا و نا امید کننده : مبالغه در احتمال نتیجه خیلی منفی گرفتن از کارها.

 

ما به این ها سه گانه ی منفی می گوییم: فکر کردن به شیوه ی غیر منصفانه و منفی در مورد موقعیت موجودتان، خود تان و آینده تان.

این گونه از فکر کردن معمولا در کودکی شروع می شود. بعضی از افراد در خانواده هایی بزرگ شده اند که فقط تفسیر های منفی و انتقادی تعلیم داده می شده است.در این خانواده ها کودکان وقتی که چیزهای خوبی در مورد خودشان می گویند دلسرد می شوند و برای خود انتقادگر بودن تشویق. چه این افکار در کودکی شروع شوند و چه در نتیجه ی افسردگی به وجود آیند، آن ها می توانند تاثیر هنگفتی بر نحوه ی تجربه ما از جهان بگذارند.

عجیب نیست  که این شیوه های فکر کردن در مورد جهان ضربه های منفی ناشی از موقعیت های مشکل زندگی را افزایش می دهند و افراد را مستعد دردهای عاطفی می کند.

بعضی از کسانی که رویدادها را با این شیوه های سوگیرانه نگاه می کنند امکان دارد  حتا وقتی همه چیز به خوبی پیش می رود، نا امید و دلسرد شوند.

 


 
نويسنده : کسی که مثل هیچکس نیست   |

 در اقلیم فلسفه - گفتگو با دکتر دادبه

در اقلیم فلسفه - گفتگو با دکتر دادبه


 

در اقلیم فلسفه
گفتگو با دکتر دادبه

فلسفه ی سهروردی ریشه در آموزه های "آیین زرتشت" دارد و در واقع شیخ اشراق نخستین سامان دهنده ی کلیت تفکر فلسفی ایرانی است، آیا با این فرض می توان نخستین بارقه های "فلسفه ایرانی" به معنای دقیق کلمه را در ایران باستان جست؟ یعنی سرحدات فلسفه ایرانی را تا آنجا گسترش داد؟

اجازه بدهید نخست از سهروردی بگویم و سپس ماجرای فلسفه ی ایرانی در روزگار معاصر را مطرح کنم ... هیچ امری در این عالم، خلق الساعه نیست، مقدماتی دارد و زمینه های لازم مربوط به یک امر فراهم نیاید آن امر به بار نخواهد آمد و تحقق نخواهد یافت.
سهروردی در سده ی ششم هجری قمری می زیست. بین سالهای 541تا 551 دیده به جهان گشود و در سال 587 چشم جهان بینش را و دیده جان بینش را که همچنان گشاده است و میراث ارجمند فلسفی خود می نگرد فرو بستند و به شهادتش رساندند.او فردوسی ثانی بود و اگر فردوسی عجم بدین پارسی زنده کرد، یعنی زبان و ادب پارسی را حیات جاودان بخشید، سهروردی حکمت ایرانی را زنده کرد. حکمتی که از یک سو از سرچشمه زلال معنویت فرهنگ ایران باستان سیراب می شود و از سوی دیگر ازدریای معرفت قرآنی بهره می برد. سهروردی آشکارا خود رازنده کننده حکمت ایران باستان می داند و تصریح می کند که:« من درآنم تا مشرب وآئین حکیمان ایران باستان که همانا حکمت مبتنی ووحدت است باردیگر زنده سازیم.» و چه دلاویز و نکته آموز است این حقیقت که هم درحکمت معنوی ایران باستان خدا «نور» است، به تعبیرسهروردی "نوراْلانوار" و هم در قرآن کریم و حکمت قرآنی که خدا :«نورآسمانها وزمین است... الله نورالسموات والارض...»برای آن که جایگاه سهروردی را در فرهنگ والا و حکمت ارجمند ایران زمین بشناسیم و بدانیم که این بزرگ مرد چه کرد و به کدام نیاز فرهنگی مردم ما پاسخ گفت، ناگزیریم تا به عنوان مقدمه به کوتاهی از تحولات فکری و فرهنگی ایران زمین از آغاز عصراسلامی ،از سده ی اول تا سده هفتم، و کوتاهتر از آن از سده هفتم به بعد سخن بگوئیم تا معلوم شود که قرن ششم، قرن سهروردی از نظر فرهنگی در چه وضع و چه موقعیتی است و سهروردی در آن روزگار چه کرده است و چه باید انجام می داده است.

- سده اول ودوم عصر خاموشی عصرانتقال فرهنگ:

دو قرن سکوت و دو قرن تلاش در امرمهم انتقال فرهنگ. در سده نخست، ایران فتح می شود و به تدریج اکثر بخشهای ایران با تمام امکانات در اختیار اسلام قرار می گیرد. تا پایان سده ی دوم و آغاز سده ی سوم، ایران حکومت مستقر ندارد و لاجرم زبان و ادب از سوی حکومتی که هنوز تشکیل نشده است نمی تواند مورد حمایت باشد و همچنین است که نظم و نثری از آن روزگار برجای نمانده و به دست ما نرسیده است. مراد استاد فقید، دکتر زرین کوب از دو قرن سکوت نبودن یا نماندن نظم و نثر فارسی از آن روزگار است. بدیهی است که مردم با همه گرفتاریها لب به سخن گفتن فرو نبسته بودند، با همه مشقت ها زندگی می کردند و غم شادی داشتند، مهر و مهر می ورزیدند و خون می خوردند و زندگی خود را مطابق رسم و آیین تازه سامان میدادند و درآن سکوت به ظاهر طولانی، فریاد فرهنگ گران سنگ خود را که اینک مهر تایید اسلامی بر آن می خورد به گوش جهان و جهانیان می رساندند. در این دو سده و به ویژه از نیمه دوم سده نخست به بعد، آثار ایرانی وعربی ترجمه و فرهنگ ایرانی به عالم اسلام انتقال یافته. (این انتقال زمانها بیش از انتقال فرهنگ یونانی به عالم اسلام و ترجمه آثار یونانی که ازنیمه دوم سده ی چهارم ادامه می یابد صورت گرفت.) و بزرگمردانی فرهیخته چون ابن مقفع، در این راه و در این کار به جان کوشیدند. کتاب هفت جلدی استاد فقید دکتر محمد محمدی ملایری تحت عنوان کلی " تا ریخ و فرهنگ ایران حکایت محققانه ای انتقال فرهنگ ایران به عالم اسلام است.

سده ی سوم و چهارم، عصر زرین فرهنگ ایرانی اسلامی:
ایران در آغاز سده ی سوم از سال 206 قمری استقلال می یابد و حکومتهای ایرانی، نخست طاهریان و سپس صفاریان و سامانیان برسرکار می آیند. نقش صفاریان و به ویژه نقش سامانیان که تقریبا سراسر قرن چهارم حکم راندند نقش سازنده و تعیین کننده بود. ایران مستقل شد و ایران مستقل زبان رسمی ملی یافت: زبان فارسی دری. و ادبیات ملی پیدا کرد: ادبیات فارسی که اگر به دیده انصاف نگریسته آید گوهر گرانبهایی است که نه تنها مایه فخر هر ایرانی است که مایه مباهات هر انسانی است که هنر و ادب و فرهنگ و انسانیت را ارج می نهد. زبان وادب فارسی در ماوراءالنهر که مرکز آن بخارا بخارای شریف بود زاده شد و بالیده و سپس در سراسر ایران و شبه قاره هند و روم و حتی به بخشهایی از چین و... گسترده و قرنها زبان و فرهنگ این سرزمینها بود و امروز همچنان دارای اهمیت و نقش ویژه ای است که اگر بدان توجه نکنیم بیش از پیش زیان خواهیم دید... باری در این دوران پدر شعر فارسی، رودکی سمرقندی (درگذشته به سال 329 قمری) ظهورکرد و به قول شهریار..


در نزاع بقاء ملیت
اولین قهرمان میدان بود
رودکی کار پوردستان کرد
کاین هنر کار پوردستان بود
ملت ما رهین منت اوست
منت او را سزد که منان بود

و سپس حکیم فرزانه فردوسی بزرگ (در گذشته بین سالهای 411ت 416قمری) به میدان آمد و به تعبیر زنده یاد اخوان کاری کرد کارستان و اثری پدید آورد که باید به حق آن را سند حقانیت تاریخ و فرهنگ ایران زمین و ضامن بقای زبان و ادب و فرهنگ ایران به شمار آورد و سخنی گویاتر از سخن بلند خود او در توصیف کارستانش نمی توان جست که:

بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کرد بدین پارسی

ایران راه فرهنگ خود را باز می یافت، گم کرده های خود را باز می جست وهویت خود را بازآفرینی می کرد. با ظهور رودکی به ویژه فردوسی درسده ی چهارم، یعنی عصر زرین فرهنگ ایرانی اسلامی نخست ایران دو گوهر گم گشته خودرا بازیافتند: گوهر زبان و ادب پارسی و گوهر تاریخ. فردوسی با سرودن شاهنامه هم زبان پارسی را زنده کرد وهم تاریخ ایران را. غیر از گوهر زبان و ادب و گوهر تاریخ مردم ایران یک گوهر گمشده دیگر نیز داشتند که جستجوی آن نه فقط بایسته می نمود که ضرورت داشت و آن گوهر گم شده وفراموش شده، حکمت ایرانی بود. در سده چهارم، فلسفه یونانی چون سایه دانشها گسترش یافت و با ظهور فارابی و به ویژه ابن سینا به اوج خود رسید. آثار فارابی و نجات وشفای ابن سینا موعد این مدعا است. این فلسفه البته نقش ویژه ی خود را در اعتلای فرهنگ ایران زمین و در پروردن فکر و اندیشه خردورزان و خردمندان ایران مرز و بوم ایفا کرد، اما گمشده ایرانیان نبود. آن گوهر گمشده ای نبود که چون در کنار گوهر زبان و ادب فارسی و گوهر تاریخ ایران قرار بگیرد خزانه هویت ایرانی را سرشار کند و کمال هویت ایرانی را متحقق سازد. آن گوهر گمشده چنان که گفتیم حکمت ایرانی یا حکمت اشراقی ایران بود که درجریان بازیابی و بازسازی هویت ایرانی گریزی جز احیای آن نبود که فلسفه اصیل ایرانی همانا حکمت عرفانی اشراقی مبتنی بر وحدت است و چنان بود که نخستین گامها به سوی حکمت ایرانی اشراقی اسیر بزرگترین فیلسوف عقل گرا،ابن سینا برداشته شد. آن هم در دوران طلایی و درعصر شکوفائی و نه در روزگار انحطاط. ابن سینا با تالیف کتاب "التنبیهات واْلاشارات" و تدوین مقامات العارفین زمینه را برای طراحی حکمت اشراقی یا حکمت المشرقین فراهم آورد وسپس به طرح حکمت المشرقین پرداخت. کتابی که جز بخشی ازمنطق آن بدست ما نرسیده است. این قدر مسلم است که کاری را که ابن سینا آغاز کرد با سهروردی به کمال رسید وصورتی بایسته و نهائی یافت.
آهنگ بازیابی و احیاء حکمت اشراقی ایرانی از سوی ابن سینا، آن هم در عصرطلائی فرهنگ ایران این حقیقت را مسلم می سازد که به رغم نظر برخی از محققان، عرفان واشراق، نه محصول دوره های انحطاط وبحران است، نه اندیشه ای واپس گرا وایستا است که اگر نیک تامل کنیم مکتبی است پویا وحرکت آفرین، انسان پرور و انسان ساز.
جلوهای از این پویایی را در افلاطون وحکمت او، که برآمده از حکمت ایرانی است و نیز در سهروردی شهید و حکمت او توانیم دید وجلوهای از آن را در ناآرامیها و بی قراریهای مولوی و حافظ و اندیشه و هنر آنان شاهد توانیم بود. هیچ خردمندی و هیچ صاحب بصیرتی جهان بینی عرفانی اشراقی را نفی نکرده است. حتی متفکری چون برتراند راسل که طرفدار فلسفه ی تحلیلی واتمیسم منطقی است و با عینک تحلیل وتجربه وخرد بر آمده از علم وتجربه به جهان می نگرد. جهان بینی عرفانی اشراقی را درجنب جهان بینی علمی و جهان بینی فلسفی مورد تایید قرار می دهد. این معنا را در رساله ی"عرفان ومنطق" نوشته ی راسل می توانیم بیابیم و بخوانیم. مبنای صدور احکام منفی درباب جهان بینی عرفانی اشراقی سوء استفاده از این جهان بینی در دوران های فترت و انحطاط است. در دوران انحطاط و فترت، هرچیز از جمله علم و فلسفه و عرفان وحتی دین ممکن است مورد سوء استفاده قرار بگیرد، این نه گناه دین است، نه گناه علم و فلسفه و نه گناه عرفان و شرق...

سده ی پنجم وششم: عصر تکمیل:
در سده ی سوم و بویژه سده ی چهارم یعنی عصر طلائی فرهنگ ایران اسلامی جمله ی دانش ها دانش های عقلی و نقلی پدید آمد و بالید.این راهم بگوئیم که سده چهارم دوران حکومت سامانیان ایرانی نژاد، عصر آزادیهای نسبی و به تعبیر امروزی ها دوران تسامح و تساهل نسبی بود. روزگاری بود که درعین توجه به اسلامیت به ایرانیت سازگاری ندارند روزگار سامانیان، دوران سازگاری ایرانیت و اسلامیت و لاجرم به بارآمدن برآیند و نتیجه ای ارجمند و بایسته از این سازگاری بود: شکوه فرهنگی و رنسانس ایرانی اسلامی و من برآنم که مهمترین دشواری ما گمان این ناسازگاری است. گمانی که در بسیاری از موارد ما را به بیراهه می کشاند...
باری با غروب سامانیان ایرانی نژاد که خود جای نسبی تامل و بحث جداگانه ای است و به تعبیر دقیق تر با دگر شدن اوضاع واحوال که به انقراض سامانیان و برکناری کارگزاران فرهیخته ایرانی انجامید، تساهل و تسامح جای خود را به سختگیریها داد و ایدئولوژی قشری اشعری آرام آرام جای گزین آزاد اندیشی فلسفی شد و فضای باز فرهنگ ساز زاینده جای خود را به فضای بسته ی فرهنگ ستیز داد و همچنین بود که سده های پنجم وششم با دو چهره ی مثبت و منفی ظاهر شد چهره منفی یا جنبه منفی این قرون برآمده ازفضایی است که تصویر شد فضایی که ایدئولوژی قشری را بر فکرآزاد فلسفی مسلط کرد ودرنهایت در بسیاری از سرزمینهای اسلامی (به جز ایران) بنیاد فلسفه را برکند و تنگ نظریها و تعصبها به جنگهای فرقه ای ومذهبی انجامید و همین امور زمینه های درونی فروپاشی فرهنگ گران سنگ ما را فراهم آورد و حمله ی وحشیان مغول در اوایل سده ی هفتم چهره ای مثبت یا جنبه مثبت این قرون هم ادامه و استمرار دانشهای بر آمده از سده چهارم بود و گسترش یافتند و تکمیل شدن آنها و نیز استمرار سنتهای فلسفی با همه ی دشواریهایی که برسر راه آن بود.
تاثیر همین سنت بود که از سویی ایدئولوژی قشری و خشک اشعری را تعدیل کرد و بدان حال و هوای بالنسبه فلسفی بخشید و اندیشمندی جستجوگر و سنت ستیز چون فخر رازی از آن برآمد و از سویی دیگر به سنت فلسفی سهروردی که مورد بحث ماست پیوست و سهروردی درسده ششم در عصر تکمیل توفیق یافت، مثل هویت ایرانی را با طرحی نهایی حکمت اشراق تکمیل کند: مثل زبان و ادب، تاریخ و حکمت. به یاد داشته باشیم که غیر از منابعی که سهروردی در جریان طراحی و تکمیل حکمت اشراق، خود یافت، اهم از منابع مکتوب و بسا سنتهایی که سینه به سینه حفظ شده بود و گذشته از تلاشهایی که ابن سینا در این راه ورزید و سهمی که این تفکر بزرگ نیز در احیای حکمت اشراق دارد از نقش شاهنامه و تاثیر فردوسی نیز دراین امر غافل نباید بود که حکمت وخرد سهروردی همان حکمت و خرد فردوسی است. از این معانی در ادامه ی بحث باید سخن گفت که:

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان
هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است
(منبع: ماهنامه آناهید)


 
نويسنده : کسی که مثل هیچکس نیست   |

 زبان‌های ایرانی

گستره و شاخه‌های زبان‌های ایرانی

زبان‌های ایرانی‌تبار یکی از شاخه‌های زبان‌های هندوایرانی از خانواده بزرگ زبان‌های هندواروپایی هستند.

زبان‌های ایرانی از نظر تاریخی به سه دسته تقسیم می‌‌شوند:

  1. زبان‌های ایرانی باستانی
  2. زبان‌های ایرانی میانه
  3. زبان‌های ایرانی نو

دوره باستان که از آغاز تا انقراض شاهنشاهی هخامنشی، تقریبا از سده بیستم تا حدود چهارم و سوم پیش از میلاد را دربرمی‌گیرد. از زبان‌های ایرانی باستان چهار زبان آن شناخته شده است: مادی، سکایی، اوستایی و پارسی باستان یا فارسی. از زبان مادی و سکایی که یکی در غرب ایران و منطقه فرمان روایی ماد و دیگری در شمال، از مرزهای چین تا دریای سیاه، از جمله بین اقوام پارت و ساکنان سغد، رایج بوده، تنها کلمات و عباراتی درآثار دیگران برجای مانده است. اما از زبان های اوِستایی و فارسی باستان مدارک بسیار در دست است. زبان اوِستایی، گویش مردم اطراف دریاچه هامون در سیستان بوده و زرتشت کتاب خود را به این زبان نوشته است.

پارسی باستان زبان مادری و زبان میهن اصلی خانواده و دودمان هخامنشی بوده است. نخستین شواهد نوشتاری از این زبان، سنگ‌نبشته بیستون است که تاریخ آن به قرن ششم پیش از میلاد بر‌می گردد. درهمین زمان لهجه های دیگر ایرانی باستان نیز وجود داشته که پا به پای چهار زبان مهم دوران باستان مراحل تکاملی را می پیموده است، مانند زبان های بلخی، سغدی، پارتی و خوارزمی.

زبان‌های ایرانی‌ نو در ایران و افغانستان متمرکزند و خود به دو دسته بخش می‌شوند:

  1. شرقی
  2. غربی

زبان‌های ایرانی نو با این که اساساً در ایران، افغانستان و تاجیکستان متمرکز شده‌اند اما حقیقتاً گستره جغرافیایی بسیار وسیع تری را در بر می‌‌گیرند شامل مناطقی در قفقاز، آسیای میانه،ترکستان چین، پامیر، ترکیه، سوریه، عراق وشبه قاره هند.

فهرست مندرجات

زبان‌های ایرانی‌تبار شرقی

نمونه زبان‌های شرقی ایرانی تبار این‌ها هستند:

 زبان‌های ایرانی‌تبار غربی

زبان‌های غربی ایرانی تبار به دو گروه دسته بندی می‌شوند:

  • غربی شمالی
  • غربی جنوبی

نمونه‌های غربی شمالی:

بیشتر زبانشناسان شاخه زازا-گورانی از زبان‌های شمال غربی ایرانی تبار را نیز زیرشاخه‌ای از زبان کردی می‌‌گیرند اما برخی با این دیدگاه همداستان نیستند و زازا-گورانی را شاخه مستقلی از زبان‌های شمال غربی می‌‌دانند.

نمونه‌های زبان‌های شاخه جنوب غربی:

  • زبان‌های فارسی‌تبار
    • گستره و شاخه‌های زبان‌های ایرانی

      زبان‌های ایرانی‌تبار یکی از شاخه‌های زبان‌های هندوایرانی از خانواده بزرگ زبان‌های هندواروپایی هستند.

      زبان‌های ایرانی از نظر تاریخی به سه دسته تقسیم می‌‌شوند:

      1. زبان‌های ایرانی باستانی
      2. زبان‌های ایرانی میانه
      3. زبان‌های ایرانی نو

      دوره باستان که از آغاز تا انقراض شاهنشاهی هخامنشی، تقریبا از سده بیستم تا حدود چهارم و سوم پیش از میلاد را دربرمی‌گیرد. از زبان‌های ایرانی باستان چهار زبان آن شناخته شده است: مادی، سکایی، اوستایی و پارسی باستان یا فارسی. از زبان مادی و سکایی که یکی در غرب ایران و منطقه فرمان روایی ماد و دیگری در شمال، از مرزهای چین تا دریای سیاه، از جمله بین اقوام پارت و ساکنان سغد، رایج بوده، تنها کلمات و عباراتی درآثار دیگران برجای مانده است. اما از زبان های اوِستایی و فارسی باستان مدارک بسیار در دست است. زبان اوِستایی، گویش مردم اطراف دریاچه هامون در سیستان بوده و زرتشت کتاب خود را به این زبان نوشته است.

      پارسی باستان زبان مادری و زبان میهن اصلی خانواده و دودمان هخامنشی بوده است. نخستین شواهد نوشتاری از این زبان، سنگ‌نبشته بیستون است که تاریخ آن به قرن ششم پیش از میلاد بر‌می گردد. درهمین زمان لهجه های دیگر ایرانی باستان نیز وجود داشته که پا به پای چهار زبان مهم دوران باستان مراحل تکاملی را می پیموده است، مانند زبان های بلخی، سغدی، پارتی و خوارزمی.

      زبان‌های ایرانی‌ نو در ایران و افغانستان متمرکزند و خود به دو دسته بخش می‌شوند:

      1. شرقی
      2. غربی

      زبان‌های ایرانی نو با این که اساساً در ایران، افغانستان و تاجیکستان متمرکز شده‌اند اما حقیقتاً گستره جغرافیایی بسیار وسیع تری را در بر می‌‌گیرند شامل مناطقی در قفقاز، آسیای میانه،ترکستان چین، پامیر، ترکیه، سوریه، عراق وشبه قاره هند.

      فهرست مندرجات

       

      • ۱ زبان‌های ایرانی‌تبار شرقی
      • ۲ زبان‌های ایرانی‌تبار غربی

       زبان‌های ایرانی‌تبار شرقی

      نمونه زبان‌های شرقی ایرانی تبار این‌ها هستند:

       زبان‌های ایرانی‌تبار غربی

      زبان‌های غربی ایرانی تبار به دو گروه دسته بندی می‌شوند:

      • غربی شمالی
      • غربی جنوبی

      نمونه‌های غربی شمالی:

      بیشتر زبانشناسان شاخه زازا-گورانی از زبان‌های شمال غربی ایرانی تبار را نیز زیرشاخه‌ای از زبان کردی می‌‌گیرند اما برخی با این دیدگاه همداستان نیستند و زازا-گورانی را شاخه مستقلی از زبان‌های شمال غربی می‌‌دانند.

      نمونه‌های زبان‌های شاخه جنوب غربی:

      زیرشاخه فارسی به سه دسته عمده بخش می‌شود: فارسی ایران، فارسی دری افغانستان، فارسی تاجیکی

      زیرشاخه لری هم شاخه‌هایی دارد مانند لری، لکی و بختیاری

      کومزاری در شبه جزیره مسندام عمان صحبت می‌شود و تاتی آران در پیرامون باکو. تاتی آران را نباید با زبان‌های تاتی تبار شمال غربی ایران اشتباه گرفت. زیرا آن زبان‌ها از تبار زبان مادی هستند ولی تاتی آران از تبار فارسی است و تنها همانندنی نامگذاری دارند.

 

 


 
نويسنده : کسی که مثل هیچکس نیست   |

 هويت ايرانی در کلام دکتر پرويز رجبی:

هويت ايرانی در کلام دکتر پرويز رجبی:

مصاحبه ای ديدم بادکتر پرویز رجبی که ظاهراً از تاريخنگاران ناقدی است که سالهاست در خارج از ايران زندگی می‌کنند. متن مصاحبه را از سايت روزآنلاين در اينجا دوباره ذکر می‌کنم.( هم چون منبع اصلی ممکن است فيلتر شده باشد و علاوه اين که تايپ اصل مقاله کم‌اشکال نبود.)

                                  --------------------------------------------
دکتر پرویز رجبی افزون بر 50 کتاب در باره ایران، پیشینه و زمینه های فرهنگی ایران نوشته است. آخرین آنها کتاب چها ر جلدی هزاره های گمشده است. با او که اکنون در جست و جوی سده های گمشده تاریخ مدنیت ایران است گفت وگویی کرده ایم:

گفت و گو با دکتر پرویز رجبی

راز این سکوت طولانی ویرانگر....

هویت ملی ایران، "ما" را چگونه تعریف می کنید؟
ایرانی یعنی خردمند، با فضیلت و با معرفت. ایرانیها آفریننده مفهوم خداوند بودند. آموزه های کلیدی قلمرو دین مانند یکتاپرستی، کمال پرستی، آفرینش و غایت، ازل و ابد، خیرو شر، تاریکی و روشنایی، اهریمن و دوزخ و بهشت، رستاخیز و ناجی [سوشیانت] و حتی رفتارهای اصلی دین مانند طهارت و خواندن کتاب دعا ریشه ایرانی دارند. آنها اهورا مزدا را دانای کل می دانستند و در وجود او خرد واندیشه را ستایش می کردند. همین خرد بود که بعدها در تمام طول تاریخ مدنیت ایران با جهل و خرافات نبردی دائمی و فرسایشی داشت.

ایرانی یعنی هنرمند. یکی از کلمات کلیدی درفرهنگ ایران باستان ارته یا ارده است [به کسر الف] که به معنای مجموعه علم، هنر، تخصص، فضیلت و تقواست. بعدها اینها به پندار، گفتار و کردار نیک تفسیر شد. ارد پیشوند اردشیر- پادشاه دانا و هنرور بوده است. این کلمه از ایران هم به سانسکریت هند رفت و هم با گویش آرت وارد فرهنگ اروپا شد. ضرب المثل "هنر نزد ایرانیان است و بس" که فردوسی اشاره می کند نیز احتمالا ریشه در همان زمان دارد. ایرانی یعنی عاشق پیشه. عاشق انسان، طبیعت...

ایرانی یعنی همیشه غمگین! هیچوقت نمی توانیم از گذشته یا از خاطرات عزیزان زنده و مرده دل بکنیم! در دنیا هیچکس به اندازه ما دلبسته خاطره نیست. ایرانی یعنی رند و ناقلا! ایرانی یعنی دمدمی مزاج با نگاه زودگذر به مسائل، چه سیاست، چه هنر و چه در شعر که اینقدر دوست داریم! چرا دو بیتی قالب دلخواه شعر ایرانی بوده؟ چون با دو بیت زود حرفمان را می زنیم و سر و ته قضیه را به هم می آوریم. هنر دیگر را مثال می زنم. مجسمه سازی که نداشته ایم، بهترین نمونه هنر ایرانی کاشی های مسجد شاه اصفهان است. این یکی از زیباترین بناهای جهان را خوب نگاه کنید تمام این آبی خارق العاده که هوش از سر می رباید، در لعابی به قطر دو یا سه میلیمتر است! تمام کار با چشم انداز شده و پشت آن همه سنگ و خاک است! ایرانی یعنی سهل انگار! حتی در عشق که اینهمه حرفش را می زنیم هم سرسری هستیم. رومانس بلد نیستیم، عشقبازی مان با عجله است!

  • چرا اینطور است؟ *

بخشی به علت جغرافیای فلات ایران است. در این سرزمین زیبا و پهناور دوران های سخت و پیاپی فجایع طبیعی وجود داشته و خشکسالی ها، زلزله ها و بیماریهای همه گیر... در روحیه ما یکنوع بی اعتمادی مزمن بوجود آورده است. چشمه زیبا و زلالی که با یک خشکسالی ناپدید می شود، به انسان احساس ناپایداری جهان را القا می کند. این حالت ناشی از شرایط جغرافیایی به اضافه حملات اقوام بیگانه از مهم ترین عوامل عقب ماندگی ماست، بعد دورانهای ادغام و آمیختگی بوده که خونین ترین و هولناک ترین قسمت های تاریخ ایران است، دگرگونی های پیاپی یکنوع حالت سطحی نگری در روحیه ایرانی بوجود آورده است. ایرانی برایش عمق کار مهم نیست چون به فردایش اعتقادی ندارد. برای حال زندگی می کند و چو فردا شود فکر فردا کند! حتی هنر ایرانی نه برای گذشته و آینده که برای تسکین دل خودش است! طرح های هنری ما در کاشی یا فرش را ببینید. گل و بته هایی که بطرز دل انگیزی گویی از ازل تا ابد در هم پیچیده اند، این نقش های اسلیمی که حداکثر دگرگونی را در چشم انداز می آ ورند، هیچکدام ریشه ندارند. همه مثل همان لعاب کاشی هایمان سطحی هستند.

ایرانی یعنی تنها! ما هرکدام در دنیایمان زورق تنهای فرساینده ای هستیم که سعی می کنیم آن را به ساحل برسانیم و موفق نمی شویم. چون با خودمان کنار نمی آییم. نمی توانیم خودمان را از آن گذشته شکسته و بسته رها کنیم. دلتنگی های ما را پایانی نیست! برای ما هیچ چیزی گرد فراموشی نمی گیرد. بنابراین همیشه افسرده، همیشه غمگین و همیشه عاشق هستیم. ولی عشقمان هم شاد نیست. چون حتی در عشق هم مثل همه جای دیگر زود تصمیم گرفته ایم! در زندگی یا سیاست نگاه ما به پدیده ها دیالکتیک [تحلیلی] نیست. در اروپا مردم به طبیعت و شرایط اجتماعی اعتماد داشتند و در روستاهایشان بناهای 700 ساله درست می کردند، در روستاهای ما مردم به فردایشان امید نداشتند چه برسد به 700 سال دیگر فکر کنند! همین باعث بوجود آمدن این روحیه اروپایی شده که وقتی ایده ای دارد تا آخر به دنبال آن می رود. ما ایرانی ها همیشه آبستن هزاران ایده هستیم. برخی را اصلا اجازه نمی دهیم متولد شوند، بعضی را بعد از تولد می کشیم و چند تای دیگر را هم شروع نشده تمام می کنیم! فرصت نمی دهیم ایده هایمان درست و بجا زاییده و پرورده شوند. همانطور که طبیعت به ما فرصت نداده، شاید برای همین است که همیشه عجله داریم. می خواهیم زود جلو برویم و قال قضیه را کنیم. حتی در انقلاب هم زود از یک سو به سمت دیگر میرویم و عملا درجا میزنیم. چون انگیزه هایمان سطحی و مقطعی هستند.

شما که هزار توی تاریخ ایران را کنکاش کرده اید می توانید به ما بگویید که اشتباهات فرهنگی و رفتاری ما در چیست و گیرهایمان در کجاست؟ در جایی اصطلاح "هویت منفی ملی" را بکار بردید.
شما تنها نیستید که این را می پرسید. جلوه های باشکوه تمدن گذشته همیشه در مقال چشمان ماست. سال هاست که ایرانیها مشتاق آنند که با علل پیشرفت ها و عقب ماندگی ها آشنا شوند. رفتارها و نگرش های تاریخی ما در این میان نقش مهمی دارد. در هر برهه ای از تاریخ در ایران اتفاقی افتاده که به افکار عمومی هنجار و آهنگ دیگری داده است. برخی اشتباهات همینطوری بر سرزبانمان افتاده است. مثل اینکه مکتب نرفته و خط ننوشته می توانیم مساله آموز باشیم و خود را هفت خط هم بنامیم! تاریخ مردم که هرگز نوشته نشده ولی تاریخ بزرگان ایران لبالب است از قهرمان کشی، نخبه کشی، نامردی، حسادت و تکروی، دسیسه و خیانت! تاریخ شاهانی است که پسران خود را می کشتند و نزدیکانشان را کور می کردند و افتخارشان در این بود که از کشته، پشته بسازند! اگر گاندی را اروپا در هندوستان کشت، منصور را خودمان در ایران بر سردار کردیم. قاتلان ما هیچوقت بیرون از مرزها نبوده اند! زندگی قهرمانان ملی تاریخ ما ابومسلم، افشین، بابک، مازیار را که می خوانید می بینید هر یک در مقطعی به هموطنان خود خیانت کرده، آن دیگری را به کشتن داده و در جشن مرگ او پای کوبی کرده است! در ایران هیچ درباری نبوده که در درونش دائم دسیسه و خطر کودتا نباشد. اصلا کار به انتقاد مردم و شکل گیری مبارزه نمی رسید چون خودشان همدیگر را برکنار می کردند! محفل های شاهانه یا افکار عمومی مردم هنوز شکل نگرفته دگرگون می شد! شاید اینکه به تجربه اعتماد لازم را نداریم ریشه در همین دگرگونی مداوم دارد. به خاطر همین حذف مدام تجربه است که منحنی تاریخ ما رو به نزول داشته و دوره به دوره از میزان صدور تجربه های ما به جهان کاسته شده است. بعد هم فسادی که از زمان سلطه اعراب در ایران همه گیر شد ما هنوز داریم چوب آن فساد را می خوریم. دو خانواده عرب 650 سال برجهان اسلام و ایران فرمان راندند و تقریبا همه امیرمومنان از فاسدترین، رذل ترین و گاه احمق ترین مردان جهان بودند. آنها متولیانی مانند خود را بر مناطق مختلف ایران گماردند که تخصصی جز مال اندوزی و چرب کردن ریش خلفا نداشتند. بویژه خلفای بنی امیه الگوهای بسیار بدی برای امیران محلی ایران شدند و فساد حکومتی را در ایران نهادینه کردند. زورگویی، چپاول، رشوه... شیوه های یادگار مانده حکومت اعراب در ایران است. حتی مغولها و ایلخانان که دانشگاهها را ویران کردند و کتابها را سوزاندند و استادان و دانشجویان را از زیر تیغ گذراندند تا این حد از نظر معنوی به ایران آسیب نزدند.

می دانیم که در تاریخ هیج چیز ناگهان شروع یا تمام نمی شود ولی می توانید از دو مقطع دقیق تاریخی برای طلوع و انحطاط امپراطوری ایران نام ببرید؟
ایران به معنای امروزی آن از اتحاد دو قوم بزرگ ماد و پارس شکل گرفت و رشد و اعتلا پیدا کرد و با حکومت هخامنشان و کوروش به اوج خود رسید. ناگفته نماند که شرایط منطقه ای زمان کوروش آمادگی ظهور امپراطوری را داشت. قدرت های لیدی در آسیای صغیر، یونان و روم و ... در اوج ضعف خود بودند و کوروش با کمک روحیه بخشنده ای که قبل از آن از هیچ فاتحی دیده نشده بود توانست ایرانی ها را صاحب اختیار آسیا کند! ولی درضمن امپراطوری کوروش میراث پر دردسری برای بازماندگانش بود! درحکومت ساسانیان با حمله اعراب امپراطوری برای همیشه از هم فرو پاشید. ولی این واقعیت را نادیده نگیریم که حمله اعراب، تیر خلاصی بر پیکره در حال انحطاط بود. جامعه ایران در اواخر حکومت ساسانیان به شدت طبقاتی بود، دین گوهره معنوی خود را از دست داده بود و دولتی شده بود، مغان زرتشتی اصل تفکرساده و روشن زرتشت را به صورت مراسم آیینی در آورده بودند، خرافات را به همراه دین وارد جامعه کرده و به مردم جوامع مختلف برای تغییر مذهب فشار آورده بودند. همین واژه مجیک - ماژیک- معادل مغان و مغانه زرتشتی است که از وضعیت آن زمان خبر میدهد! ایرانیها پیش از اعراب از خوشان شکست خورده بودند! حالا فکر کنید پیدایش اسلام و توسعه برق آسای آن از آندلس تا اندونزی، حرکت مشتی مغول از کویرهای برف مغولستان به سوی غرب و انقراض بغداد و حکومت 650 ساله بنی امیه و بنی عباس به دست ایشان و دهها حوادث بزرگ و کوچک از این دست هم وجود داشته است. اگر این نظریه عمومی درست باشد که فلات ایران پل پیوند شرق به غرب است، باید بپذیریم که سرزمین ایران پرسرگذشت ترین نقطه جهان است. ما همه آن چیزهایی را تجریه کرده ایم که همه بشریت در طول تاریخ جهان تجربه کرده و این حوادث ما را عقب انداخته است. تنها در زمان صفویه بود که ایران توانست قسمتی از هویت گمشده خود را بیابد و نام ایران دوباره زنده شود. پس از فروپاشی فرمانروایی ساسانیان تا اعتلای ایران به فرمانروایی واحد زمان شاه اسماعیل صفوی در هر بخش ایران سلسله ای حکم می راند. برای نمونه در اوج عصر ملی گرایی فردوسی، دستکم سه سلسله صفاریان، سامانیان و غزنویان با هم حکومت می کردند و بر سر لحاف ملا می جنگیدند!

با وجود ایران توانسته خو د را در تمام این دوران ها حفظ کند. آیا به نظر شما این مقاومت و پایداری را از کجا داریم، از جغرافیا که باعث کوچ نشینی و حرکت دائم قبایل و ایل ها می شده یا همان فضیلتی که پایه فرهنگ ایران است؟
هردو! حتی روحیه تساهل و تسامح ما اینجا بدرد خورد! مقاومت ایران در طول تاریخ بی مانند بوده است! ایرانیها پس از شکست هم میدانی برای تاخت و تاز فرهنگی اقوام بیگانه باز نگذاشتند. قبل از اعراب، یونانیها حدود هزار سال با ایران جنگ و گریز و معاملات اقتصادی و تبادل فرهنگی داشتند و حتی دردورانی 200 سال در ایران حکومت کردند ولی بیش از چند واژه یونانی وارد زبان ما نشد. اسکندر برای هلنیزه کردن ایران حمله کرد ولی خودش برای همیشه ماندگار شد! ایران نه تنها از لحاظ معنوی که از لحاظ مادی هم بسیار غنی و ثروتمند بوده و بارها مورد غارت قرار گرفته است. همه شهرهای تاریخی یک یا چندین بار دستخوش چپاول و کشتار خودی و بیگانه شده اما آنچه به سر پارسه یا تخت جمشید نازپرورده و بی تجربه آمد داغ ویژه خود را دارد. دیودور می نویسد: "در آن روزگار در زیر آفتاب جهان، شهری به ثروت و زیبایی پارسه نبود. شهری که هرگز پای هیچ دشمنی رابه خود ندیده بود وبرای دو سده ثروت بیش از 20 سرزمین جهان باستان را به خود مکیده و زیر سقف های خود انباشته بود. بیشتر مردان شهر که به میمنت پارسی بودن از پرداخت مالیات معاف بودند به چهارسوی جهان سفر کرده و تحفه ای آورده بودند... وقتی سربازان مقدونیایی به پارسه حمله کردند و وارد خانه های انباشته از ثروت شدند همه اعضای خانواده ها را کشتند و هرآنچه خواستند از آن خود کردند. ایرانی هایی که نمی خواستند به دست دشمن بیفتند با اعضای خانواده پوشیده در لباس های فاخر، دست در دست هم خود را ازعمارات بلند به پایین می انداختند. میزان طلا و نقره، پارچه های ارغوانی و اشیای نفیس را نمی شد تخمین زد. مقدونیهای آزمند در حین غارت همدیگر را می کشتند، سرودست یکدیگر را می شکستند و زنانی که زنده مانده بودند را می ربودند ..." شهر پارسه بعد از آتش سوزی و غارت از بین رفت و از آن بجز خرابه های تخت جمشید، چیزی به جا نماند.

یعنی در دوران تسلط یونانیهای شهرنشین چیزی در ایران ساخته نشد یا تغییری در رفتار سیاسی ما بوجود نیامد؟
یونانیها در مقابل آنهمه خرابی که ببار آوردند چند اسکندریه ساختند که از آنها فقط یک ده سولقون مانده که یادگار دوران سلوکی هاست. در حالیکه در مصر، دومین شهر بزرگ و در ترکیه چهارمین بندر بزرگ، اسکندریه نام دارد! با استیلای یونانیان در رفتار بلندپایگان ایرانی تغییر که بوجود نیامد که هیچ، تازه اسکندرخوی شاهان ایرانی را به خود گرفت و ایرانی شد! بعدها دوباره ایرانی ها از این شیوه برای مقابله با استیلای بیگانگان بارها استفاده کردند ولی با اعراب مسئله فرق داشت. این فقط ما نبودیم که مبهوت شدیم! پیروزی اسلام شگفت آور بود. در مدت کوتاهی بین النهرین باستان پایتخت اعراب بادیه نشین و شاعر مسلک شد! امپراطوری روم شرقی با سلطان محمد فاتح برای همیشه از صفحه تاریخ محو شد. کلیسای ایا صوفیه در قلب قسطنطنیه تبدیل به مسجد شد! سرزمین فراعنه بدون مقاومت تسلیم شد و بعد با فاطمیان خود کاسه داغ تر از آش شدند! اسلام در عرض 50 سال از شرق تا هند و اندونزی و از غرب تا اسپانیا را فتح کرد. همان اسپانیایی که چندی بعد پا به پای انگلستان نیمی از جهان را بلعید! با اینهمه ایرانی ها تا آنجا که توانستند در مقابل اعراب مقاومت معنوی کردند. شما همین زبان فارسی را ببینید که نه تنها در مقابل عربی کوتاه نیامد که با گرفتن لغات فراوان از آن غنی تر شد! ایران بلافاصله به درون دستگاه سیاسی خلافت نفوذ کرد. تعداد بیشمار وزرا، ادیبان و کاتبان ایرانی دستگاه خلافت، انتخاب بغداد [بغ-داد] به عنوان پایتخت و خلق شیعه، همه حکایت از نفوذ مادی و معنوی ایرانی ها دارد. با همان جادوی مجذوب کننده ایرانی که همه چیز را به خود می گیرد و رنگ خود را برای همیشه به پیرامونش می زند. در مجموع ما به اطرافمان بیشتر داده ایم تا گرفته باشیم. اگر از حکومت هزاران ساله اقوام بیگانه جز چند بنای انگشت شمار در ایران بجا نمانده ولی در تمام مناطق آسیای مرکزی، آسیای صغیر، آسیای مقدم، قفقاز، بخش هایی از شبه قاره هند و باریکه ای از چین و نیمی از ترکستان، هنوز یک سوم نام آبادی های این سرزمین ها ایرانی است که نشان از حضور دراز مدت فرهنگی و معنوی ایرانی ها دارد. اینها غیر از میراث های دیگر ما در این مناطق است.

غیر از علوم، هنر و ادبیات که 80 درصد انتقال فرهنگ ایران از طریق آن و شفاها انجام میشود از نمونه های اندیشه ایرانی چه مثالی دارید؟
عرفان! عرفان ایرانی که بی تردید یکی از زیباترین پدیده های فرهنگی جهان است و برآیند بی مانند و باشکوهی است از گفتگوی دین داران و فیلسوفان در مدنیت بشری. عرفان ایرانی که بعدها عرفان اسلامی را بوجود آورد درواقع سازش دین و فلسفه است که هیچ جا و زمان دیگری در تاریخ اندیشه بشری اتفاق نیفتاده است. تنها در عرفان است که دین زیباتر از فلسفه است. و فسلفه نیز که هیچ گاه برای پرسش های منطقی ا