تبليغاتX
وبسایت تحقیقاتی
وبسایت تحقیقاتی
مطالب تحقیقاتی من





سلام دوستان عزیز !از اینکه این وبلاگ را برای گذراندن چندی از لحظات طلائیتان انتخاب کردید ممنونم . در صورت نبود مطلب مورد نظر شما در وبلاگ در قسمت نظرات جدیدترین پست اعلام کنید تا من براتون بزارم
منوي اصلي
             صفحه نخست
             ايميل به مدير
             وضعيت در ياهو



موضوعات

             مخترعان
             دانشمندان
             شاعران
             ورزشکاران
             موضوعات ورزشی
             موضوعات تاریخی
             مباحث علمی
             پزشکی
             اسطوره های تاریخی
             مباحث جامعه شناسی
             فلاسفه
             مطالب روانشناسی
             تکنولوژی
             اطلاعات عمومی


آرشيو وبلاگ

             تیر 1387
             اردیبهشت 1387
             اسفند 1386
             دی 1386
             مهر 1386
             تیر 1386
             آرشيو



.: قسمت تبلیغات :.

جای تبلیغات شما

 مولانا

 

 

فهرست مطالب

 

تولد و دوران کودکی

ملاقات با شمس

غیبت شمس

مولوی پس از غیبت شمس

پایان زندگی مولوی

آثار منظوم و منثور مولوی

 

 

 

تولد و دوران کودکی

 

 

 

در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری، کودکی در یک خانواده ی مذهبی بدنیا آمد نام این کودک را محمد و لقبش را جلال الدین گذاشتند

که بعد ها به مولوی مشهور شد نام ÷درش محمد بن حسن خطیبی معروف به بها الدین ولد و نام مادرش مومنه خاتون  از خاندان فقیهات و سادات سرخس بود

از همان کودکی صورت های روحانی و معنوی در وجودش آشکار بود جلال الدین پنج ساله بود که پدرش مجبور شد از بلخ به قونیه مهاجرت کند جلال الدین بیشتر عمر خود را در قونیه گذراند و در همان جا نیز وفات یافت پس از آنکه پدر جلال الدین بلخ را ترک کرد و به طرف بغداد حرکت نمود در مسیر حرکتش به نیشابور رسید و گفته می شود که در آن شهر با عطار نیشابوری ملاقات کرد و عطار بعد از دیدار جلال الدین به پدر او گفت (( زود باشد که این پسر تو آتش در سوختگان عالم زند ))

در سال 626 خانواده ی جلال الدین پس از تحمل مسافرت های طولانی به سرزمین روم رسیدند و به مدت هفت سال در شهر لارنده اقامت گزیدند در همین شهر جلال الدین در سن 18 سالگی با دختر خواجه لالای سمرقندی به نام گوهر خاتون ازدواج کرد و حاصل این ازدواج پسری بود که نام او را سلطان ولد نهادند

 

 

ملاقات با شمس

 

 

آرامش و یکنواختی و پرداختن به تدریس پنج ساله برای مولوی به یک شکل باقی نماندگویا مولانا بعد از نه سال ریاضت و گوشه گیری از دنیا ، هنوز در آغاز راه قرار داشت و بسیاری از معارف و دانش های هستی را درک نکرده بود سر آغاز دگرگونی معنوی که باعث اوج او در عالم عرفان شده ملاقاتش با شمس تبریزی است

شمس الدین محمد بن علی بن ملک داد از مردم تبریز بود ملاقات او با مولانا در روز شنبه ، بیست و ششم جمادی الآخر سال 642 هجری به وقوع پیوست. عده ای بر این باورند که خلوت گزینی شمس با مولانا چهل روز یا به قولی دیگر سه ماه طول کشید

بعد یکبار ناراحتی شمس که بدست یاران مولانا برای او ایجاد شده بود او به دمشق رفت

 

 

 

 

 

غیبت شمس

 

 

 

 

وقتی مولانا فهمید که شمس به دمشق رفته پریشان و آشفته شد و یارانش تازه فهمیدند که چه کرده اند و بالاخره شمس را با التماس به قونیه برگرداندند

اما طولی نکشید که دوباره ستیزه جویی و ناراحت کردن یاران مولانا برای شمس شروع شد و شمس این بار بدون اینکه به کسی چیزی بگوید به نقطه ای نامعلوم میرود

البته به گفته ی عده ای : روزی شمس در کنار مولانا نشسته بود و با او صحبت میکرد که کسی در زد و وارد شد . سپس آهسته به شمس اشاره کرد که بیرون بیاید. شمس فورا برخاست و قبل از رفتن به بیرون از اتاق رو به مولانا کرد و به او گفت که این فرد به قصد کشتن من آمده است و سپس از خانه خارج شد . هنگامی که شمس بیرون رفت عده ای را دید که در آنجا منتظر او هستند نزدیک تر رفت ، در میان آن گروه کینه توز و جاهل شخصی کاردی را بیرون آورد و به شمس حمله کرد شمس نعره ی بلندی از درد کشید . آن نعره آنقدر بلند بود که آن جماعت بیهوش گشتند و بعد از آن که به هوش آمدند اثری از شمس نیافتند و به جز چند قطره خون چیزی نیافتند

 

 

مولوی پس از غیبت شمس

 

 

 

پس از ناپدید شدند ناگهانی شمس مولانا که گویی از روح خود جدا شده بود دیوانه وار به جست و جویش پرداخت حتی دوبار به دمشق مسافرت کرد تا شاید نشانی از آن گمشده بیابد از هر مسافری که وارد شهر می شد سراغ شمس را از او میگرفت . اما کسی نشانی دقیق از او نمی داد . مولانا دست بردار نبود. شهر به شهر و کو به کو به دنبال رد پایی از شمس روز و شب را می گذراند و باز هیچ خبری از گمشده اش نمی یافت

عده ای می گویند که مولانا بعد از غیبت شمس آنقدر بی قرار و آشفته حال شده بود که به هر کسی که خبری از شمس آورده بود خواه درست یا نادرست هدیه و ارمغانی به وی می داد . چنان که تذکره نویسان آورده اند روزی فردی به دروغ به مولوی گفت که شمس را در دمشق دیده است مولانا از فرط شادی و شعفی که به او دست داده بود دستار و کفش خورد را به آن مرد داد . یکی در آن میان به مولانا گفت که این شخص به دروغ این خبر را به تو رسانیده

مولانا گفت : آری ! برای خبر دروغ او این دستار و کفش را به او بخشیدم اگر سخنش حقیقت داشت بجای اینها جان خود را می دادم

بعد از غیبت شمس مولانا کمتر در میان جماعت ظاهر می شد و برای ارشاد و تربیت شاگردان یکی از یاران برگزیده ی خود را انتخاب می کرد و او را مسوول هدایت شاگردان و مریدان می نمود

 

 

 

 

پایان زندگی مولوی

 

 

 

سرانجام گرد پیری و ناتوانی بر رخسار مولانا جلال الدین نشست . او دیگر توان نداشت که به سرایش مثنوی ادامه دهد و آنقدر ناتوان شد که در بستر بیماری افتاد . طبیبان هر چه سعی کردند او را از مرگ نجات دهند موفق نشدند تا اینکه عاقبت در روز یکشنبه پنجم جمادی الآخر سال 672 روح بلند مرتبه اش از جسم خاکی رها شد و به عروج ابدی دست یافت . او انسانی وارسته و ارجمند بود که به تمام آنچه که انسان را در خود اسیر و پای بند میکردپشت پا زده بود عشق حقیقی در وجود او ریشه دوانیده بود و بخاطر همین تمام سخنان و اشعارش از این کیمیای هستی لبریز بود . گفته می شود در روز های آخرعمر مولانا که از بیماری و ناتوانی رنج میبرد ، مردم قونیه به عیادت او آمدند و از درد و رنج این انسان وارسته بی قرار و آشفته خاطر میشدند باورشان نمی شد چنین مرد آسمانیی آنان را ترک می کند و از نعمت وجود او بی بهره خواهند بود اما به قول خود مولانا هر انسانی باید به اصل خود باز گردد و بزرگترین روز زندگی هر انسانی لحظه ی بازگشت او به اصل خویش است.در آخرین لحظات عمر مولانا همه بر سر بالین وی بی تابی میکدند مخصوصا پسر بزرگ وی سلطان ولد مولانا در واپسین لحظات چشم گشود و با مشاهده یبی تابی فرزندش آخرین غزل خود را بر زبان راند

 

 رو سر بنه به بالین ، تنها مرا رها کن

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا ، شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت ، ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده ، در کنج غم خزیده

بر آب دیده ی ما صد جای آسیا کن

بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد

ای زرد روی عاشق ، تو صبر کن ، وفا کن

دردیست غیر مردن آن را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن ؟!

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

 

بعد از مرگ مولانا ، عده ی زیادی در به خاک سپردن جسم بی جانش شرکت کردند

بعد از به خاک سپاری مولانا ، مردم قونیه در حدود چهل روز عزاداری کردند و در فراق آن مرد عارف و یگانه ی زمان اشک ریختند و ناله و زاری سر دادند . مولانا را در کنار پدرش دفن کردند و علم الدین قیصر یکی از بزرگان قونیه تربت مولانا را بنا نهاد که نام آن بنا ، امروزه به قبه ی خضرا معروف است

 

 

 

 

آثار منظوم و منثور مولانا

 

 

آثار وی عبارتند از :

1/ مثنوی معنوی

2/ غزلیات شمس

3/ رباعیات

4/ فیه ما فیه

5/ مکاتیب

6/ مجالس سبعه

 

 

 

 


 
نويسنده : کسی که مثل هیچکس نیست   |

 در اقلیم فلسفه - گفتگو با دکتر دادبه

در اقلیم فلسفه - گفتگو با دکتر دادبه


 

در اقلیم فلسفه
گفتگو با دکتر دادبه

فلسفه ی سهروردی ریشه در آموزه های "آیین زرتشت" دارد و در واقع شیخ اشراق نخستین سامان دهنده ی کلیت تفکر فلسفی ایرانی است، آیا با این فرض می توان نخستین بارقه های "فلسفه ایرانی" به معنای دقیق کلمه را در ایران باستان جست؟ یعنی سرحدات فلسفه ایرانی را تا آنجا گسترش داد؟

اجازه بدهید نخست از سهروردی بگویم و سپس ماجرای فلسفه ی ایرانی در روزگار معاصر را مطرح کنم ... هیچ امری در این عالم، خلق الساعه نیست، مقدماتی دارد و زمینه های لازم مربوط به یک امر فراهم نیاید آن امر به بار نخواهد آمد و تحقق نخواهد یافت.
سهروردی در سده ی ششم هجری قمری می زیست. بین سالهای 541تا 551 دیده به جهان گشود و در سال 587 چشم جهان بینش را و دیده جان بینش را که همچنان گشاده است و میراث ارجمند فلسفی خود می نگرد فرو بستند و به شهادتش رساندند.او فردوسی ثانی بود و اگر فردوسی عجم بدین پارسی زنده کرد، یعنی زبان و ادب پارسی را حیات جاودان بخشید، سهروردی حکمت ایرانی را زنده کرد. حکمتی که از یک سو از سرچشمه زلال معنویت فرهنگ ایران باستان سیراب می شود و از سوی دیگر ازدریای معرفت قرآنی بهره می برد. سهروردی آشکارا خود رازنده کننده حکمت ایران باستان می داند و تصریح می کند که:« من درآنم تا مشرب وآئین حکیمان ایران باستان که همانا حکمت مبتنی ووحدت است باردیگر زنده سازیم.» و چه دلاویز و نکته آموز است این حقیقت که هم درحکمت معنوی ایران باستان خدا «نور» است، به تعبیرسهروردی "نوراْلانوار" و هم در قرآن کریم و حکمت قرآنی که خدا :«نورآسمانها وزمین است... الله نورالسموات والارض...»برای آن که جایگاه سهروردی را در فرهنگ والا و حکمت ارجمند ایران زمین بشناسیم و بدانیم که این بزرگ مرد چه کرد و به کدام نیاز فرهنگی مردم ما پاسخ گفت، ناگزیریم تا به عنوان مقدمه به کوتاهی از تحولات فکری و فرهنگی ایران زمین از آغاز عصراسلامی ،از سده ی اول تا سده هفتم، و کوتاهتر از آن از سده هفتم به بعد سخن بگوئیم تا معلوم شود که قرن ششم، قرن سهروردی از نظر فرهنگی در چه وضع و چه موقعیتی است و سهروردی در آن روزگار چه کرده است و چه باید انجام می داده است.

- سده اول ودوم عصر خاموشی عصرانتقال فرهنگ:

دو قرن سکوت و دو قرن تلاش در امرمهم انتقال فرهنگ. در سده نخست، ایران فتح می شود و به تدریج اکثر بخشهای ایران با تمام امکانات در اختیار اسلام قرار می گیرد. تا پایان سده ی دوم و آغاز سده ی سوم، ایران حکومت مستقر ندارد و لاجرم زبان و ادب از سوی حکومتی که هنوز تشکیل نشده است نمی تواند مورد حمایت باشد و همچنین است که نظم و نثری از آن روزگار برجای نمانده و به دست ما نرسیده است. مراد استاد فقید، دکتر زرین کوب از دو قرن سکوت نبودن یا نماندن نظم و نثر فارسی از آن روزگار است. بدیهی است که مردم با همه گرفتاریها لب به سخن گفتن فرو نبسته بودند، با همه مشقت ها زندگی می کردند و غم شادی داشتند، مهر و مهر می ورزیدند و خون می خوردند و زندگی خود را مطابق رسم و آیین تازه سامان میدادند و درآن سکوت به ظاهر طولانی، فریاد فرهنگ گران سنگ خود را که اینک مهر تایید اسلامی بر آن می خورد به گوش جهان و جهانیان می رساندند. در این دو سده و به ویژه از نیمه دوم سده نخست به بعد، آثار ایرانی وعربی ترجمه و فرهنگ ایرانی به عالم اسلام انتقال یافته. (این انتقال زمانها بیش از انتقال فرهنگ یونانی به عالم اسلام و ترجمه آثار یونانی که ازنیمه دوم سده ی چهارم ادامه می یابد صورت گرفت.) و بزرگمردانی فرهیخته چون ابن مقفع، در این راه و در این کار به جان کوشیدند. کتاب هفت جلدی استاد فقید دکتر محمد محمدی ملایری تحت عنوان کلی " تا ریخ و فرهنگ ایران حکایت محققانه ای انتقال فرهنگ ایران به عالم اسلام است.

سده ی سوم و چهارم، عصر زرین فرهنگ ایرانی اسلامی:
ایران در آغاز سده ی سوم از سال 206 قمری استقلال می یابد و حکومتهای ایرانی، نخست طاهریان و سپس صفاریان و سامانیان برسرکار می آیند. نقش صفاریان و به ویژه نقش سامانیان که تقریبا سراسر قرن چهارم حکم راندند نقش سازنده و تعیین کننده بود. ایران مستقل شد و ایران مستقل زبان رسمی ملی یافت: زبان فارسی دری. و ادبیات ملی پیدا کرد: ادبیات فارسی که اگر به دیده انصاف نگریسته آید گوهر گرانبهایی است که نه تنها مایه فخر هر ایرانی است که مایه مباهات هر انسانی است که هنر و ادب و فرهنگ و انسانیت را ارج می نهد. زبان وادب فارسی در ماوراءالنهر که مرکز آن بخارا بخارای شریف بود زاده شد و بالیده و سپس در سراسر ایران و شبه قاره هند و روم و حتی به بخشهایی از چین و... گسترده و قرنها زبان و فرهنگ این سرزمینها بود و امروز همچنان دارای اهمیت و نقش ویژه ای است که اگر بدان توجه نکنیم بیش از پیش زیان خواهیم دید... باری در این دوران پدر شعر فارسی، رودکی سمرقندی (درگذشته به سال 329 قمری) ظهورکرد و به قول شهریار..


در نزاع بقاء ملیت
اولین قهرمان میدان بود
رودکی کار پوردستان کرد
کاین هنر کار پوردستان بود
ملت ما رهین منت اوست
منت او را سزد که منان بود

و سپس حکیم فرزانه فردوسی بزرگ (در گذشته بین سالهای 411ت 416قمری) به میدان آمد و به تعبیر زنده یاد اخوان کاری کرد کارستان و اثری پدید آورد که باید به حق آن را سند حقانیت تاریخ و فرهنگ ایران زمین و ضامن بقای زبان و ادب و فرهنگ ایران به شمار آورد و سخنی گویاتر از سخن بلند خود او در توصیف کارستانش نمی توان جست که:

بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کرد بدین پارسی

ایران راه فرهنگ خود را باز می یافت، گم کرده های خود را باز می جست وهویت خود را بازآفرینی می کرد. با ظهور رودکی به ویژه فردوسی درسده ی چهارم، یعنی عصر زرین فرهنگ ایرانی اسلامی نخست ایران دو گوهر گم گشته خودرا بازیافتند: گوهر زبان و ادب پارسی و گوهر تاریخ. فردوسی با سرودن شاهنامه هم زبان پارسی را زنده کرد وهم تاریخ ایران را. غیر از گوهر زبان و ادب و گوهر تاریخ مردم ایران یک گوهر گمشده دیگر نیز داشتند که جستجوی آن نه فقط بایسته می نمود که ضرورت داشت و آن گوهر گم شده وفراموش شده، حکمت ایرانی بود. در سده چهارم، فلسفه یونانی چون سایه دانشها گسترش یافت و با ظهور فارابی و به ویژه ابن سینا به اوج خود رسید. آثار فارابی و نجات وشفای ابن سینا موعد این مدعا است. این فلسفه البته نقش ویژه ی خود را در اعتلای فرهنگ ایران زمین و در پروردن فکر و اندیشه خردورزان و خردمندان ایران مرز و بوم ایفا کرد، اما گمشده ایرانیان نبود. آن گوهر گمشده ای نبود که چون در کنار گوهر زبان و ادب فارسی و گوهر تاریخ ایران قرار بگیرد خزانه هویت ایرانی را سرشار کند و کمال هویت ایرانی را متحقق سازد. آن گوهر گمشده چنان که گفتیم حکمت ایرانی یا حکمت اشراقی ایران بود که درجریان بازیابی و بازسازی هویت ایرانی گریزی جز احیای آن نبود که فلسفه اصیل ایرانی همانا حکمت عرفانی اشراقی مبتنی بر وحدت است و چنان بود که نخستین گامها به سوی حکمت ایرانی اشراقی اسیر بزرگترین فیلسوف عقل گرا،ابن سینا برداشته شد. آن هم در دوران طلایی و درعصر شکوفائی و نه در روزگار انحطاط. ابن سینا با تالیف کتاب "التنبیهات واْلاشارات" و تدوین مقامات العارفین زمینه را برای طراحی حکمت اشراقی یا حکمت المشرقین فراهم آورد وسپس به طرح حکمت المشرقین پرداخت. کتابی که جز بخشی ازمنطق آن بدست ما نرسیده است. این قدر مسلم است که کاری را که ابن سینا آغاز کرد با سهروردی به کمال رسید وصورتی بایسته و نهائی یافت.
آهنگ بازیابی و احیاء حکمت اشراقی ایرانی از سوی ابن سینا، آن هم در عصرطلائی فرهنگ ایران این حقیقت را مسلم می سازد که به رغم نظر برخی از محققان، عرفان واشراق، نه محصول دوره های انحطاط وبحران است، نه اندیشه ای واپس گرا وایستا است که اگر نیک تامل کنیم مکتبی است پویا وحرکت آفرین، انسان پرور و انسان ساز.
جلوهای از این پویایی را در افلاطون وحکمت او، که برآمده از حکمت ایرانی است و نیز در سهروردی شهید و حکمت او توانیم دید وجلوهای از آن را در ناآرامیها و بی قراریهای مولوی و حافظ و اندیشه و هنر آنان شاهد توانیم بود. هیچ خردمندی و هیچ صاحب بصیرتی جهان بینی عرفانی اشراقی را نفی نکرده است. حتی متفکری چون برتراند راسل که طرفدار فلسفه ی تحلیلی واتمیسم منطقی است و با عینک تحلیل وتجربه وخرد بر آمده از علم وتجربه به جهان می نگرد. جهان بینی عرفانی اشراقی را درجنب جهان بینی علمی و جهان بینی فلسفی مورد تایید قرار می دهد. این معنا را در رساله ی"عرفان ومنطق" نوشته ی راسل می توانیم بیابیم و بخوانیم. مبنای صدور احکام منفی درباب جهان بینی عرفانی اشراقی سوء استفاده از این جهان بینی در دوران های فترت و انحطاط است. در دوران انحطاط و فترت، هرچیز از جمله علم و فلسفه و عرفان وحتی دین ممکن است مورد سوء استفاده قرار بگیرد، این نه گناه دین است، نه گناه علم و فلسفه و نه گناه عرفان و شرق...

سده ی پنجم وششم: عصر تکمیل:
در سده ی سوم و بویژه سده ی چهارم یعنی عصر طلائی فرهنگ ایران اسلامی جمله ی دانش ها دانش های عقلی و نقلی پدید آمد و بالید.این راهم بگوئیم که سده چهارم دوران حکومت سامانیان ایرانی نژاد، عصر آزادیهای نسبی و به تعبیر امروزی ها دوران تسامح و تساهل نسبی بود. روزگاری بود که درعین توجه به اسلامیت به ایرانیت سازگاری ندارند روزگار سامانیان، دوران سازگاری ایرانیت و اسلامیت و لاجرم به بارآمدن برآیند و نتیجه ای ارجمند و بایسته از این سازگاری بود: شکوه فرهنگی و رنسانس ایرانی اسلامی و من برآنم که مهمترین دشواری ما گمان این ناسازگاری است. گمانی که در بسیاری از موارد ما را به بیراهه می کشاند...
باری با غروب سامانیان ایرانی نژاد که خود جای نسبی تامل و بحث جداگانه ای است و به تعبیر دقیق تر با دگر شدن اوضاع واحوال که به انقراض سامانیان و برکناری کارگزاران فرهیخته ایرانی انجامید، تساهل و تسامح جای خود را به سختگیریها داد و ایدئولوژی قشری اشعری آرام آرام جای گزین آزاد اندیشی فلسفی شد و فضای باز فرهنگ ساز زاینده جای خود را به فضای بسته ی فرهنگ ستیز داد و همچنین بود که سده های پنجم وششم با دو چهره ی مثبت و منفی ظاهر شد چهره منفی یا جنبه منفی این قرون برآمده ازفضایی است که تصویر شد فضایی که ایدئولوژی قشری را بر فکرآزاد فلسفی مسلط کرد ودرنهایت در بسیاری از سرزمینهای اسلامی (به جز ایران) بنیاد فلسفه را برکند و تنگ نظریها و تعصبها به جنگهای فرقه ای ومذهبی انجامید و همین امور زمینه های درونی فروپاشی فرهنگ گران سنگ ما را فراهم آورد و حمله ی وحشیان مغول در اوایل سده ی هفتم چهره ای مثبت یا جنبه مثبت این قرون هم ادامه و استمرار دانشهای بر آمده از سده چهارم بود و گسترش یافتند و تکمیل شدن آنها و نیز استمرار سنتهای فلسفی با همه ی دشواریهایی که برسر راه آن بود.
تاثیر همین سنت بود که از سویی ایدئولوژی قشری و خشک اشعری را تعدیل کرد و بدان حال و هوای بالنسبه فلسفی بخشید و اندیشمندی جستجوگر و سنت ستیز چون فخر رازی از آن برآمد و از سویی دیگر به سنت فلسفی سهروردی که مورد بحث ماست پیوست و سهروردی درسده ششم در عصر تکمیل توفیق یافت، مثل هویت ایرانی را با طرحی نهایی حکمت اشراق تکمیل کند: مثل زبان و ادب، تاریخ و حکمت. به یاد داشته باشیم که غیر از منابعی که سهروردی در جریان طراحی و تکمیل حکمت اشراق، خود یافت، اهم از منابع مکتوب و بسا سنتهایی که سینه به سینه حفظ شده بود و گذشته از تلاشهایی که ابن سینا در این راه ورزید و سهمی که این تفکر بزرگ نیز در احیای حکمت اشراق دارد از نقش شاهنامه و تاثیر فردوسی نیز دراین امر غافل نباید بود که حکمت وخرد سهروردی همان حکمت و خرد فردوسی است. از این معانی در ادامه ی بحث باید سخن گفت که:

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان
هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است
(منبع: ماهنامه آناهید)


 
نويسنده : کسی که مثل هیچکس نیست   |

            جستجو



در كل اينترنت
در اين سايت


خبرنامه


كد خبرنامه را اينجا قرار دهيد

نظرسنجي

كد نظرسنجي را اينجا قرار دهيد

آمار سايت


  

Google PageRank 
		Checker - Page Rank Calculator

free online visitor stat counter

کل بازديد ها :


گالري قالب وبلاگ
نرم افزار و بازی موبایل
انجمن آموزشی و تفریحی
فراتر از آرامش
دانلود انواع موزیک
تو همه زندگی منی
حیرانم از نشانه گیری تیر روزگار
شقایق ماندگار
چکنویس
عکس موزیک ایرونی
چرا نمی فهمی دوست دارم
red . boy
شهاب آسمانی
عاشق ولی تنهای تنها
باران عشق
خاطره های تو برام
ساحل غم
سعید دانشجوی ایران
کوروش کبیر
عاشق شدن یعنی زندگی دوباره
تنگ غروب
وحید -- برق
به صرف قهوه
سعی کنیم آموزنده باشیم
خاطرات من و خودم
یه سرباز آبی ها
فقط بخاطر تو
ورود ممنوع جیگر
پسری با چشمان آبی
سیاره آبی
ناشناس عزیز
پایگاه جهانی مزاری آنلاین
چشم به راه
بیدل
آسیب شناس گفتار
حرفای خودمونی
روزنه ی باز
دکتر گمشده

فیلسوف بزرگ ایرانی شهاب الدین سهروردی
ایران همیشه جاویدان
اینم مطلب واسه ان ال پی
_-+ سازمان ملل متحد +-_
_- ارشمیدس -_
تاریخ ایران پیش از اسلام
_-(× ژنتیک ×)-_
(_-^ هندسه . معماری . ادبیات ^-_)
.:.:.:.:.:. مسئله هسته ای و هدف اصلي چني از سفر به منطقه .:.:.:.:.:.
(_-^ فلسفه ی چهار شنبه سوری ^-_)
(_-×^ دکتر محمود حسابی ^×-_)
ّ::./=افسردگی=/.:: ّ
.:.:.:.:.:. کوروش کبیر .:.:.:.:.:.
آلبرت انیشتین
فوتبال
تاریخچه ی ورزش
بسکتبال
افلاطون ( زندگینامه )
ارسطو و فلسفه و سخنانی چند از وی
آثار ارسطو

جالب ترین موزه ها
عجیب الخلقه ای که زنده بود
موجود عجیب دریایی
حمام چهار فصل
دکوراسیون منزل و اتاق خواب
عجیب ترین ساختمان ها
شهر ونیز چگونه ساخته شد
7 راه حل عجیب برای بیماری ها

آرشيو لينكدوني


Template Design By : GHALEBKADEH